درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت یک :
عاشق اگر عاشق باشد، از فرسنگ ها دور هم وفادار عشق می ماند.
روایتیست از وفاداری به عشق.
روستایی که بر پایه ی اشتباهات یک مشت ذهن های پوسیده بنا شده است.
ده ی که قربانیان کمی نداده است.
ولی این بار می خواهد دخترکی را قربانی کند که عهد بسته است بشکند تمامی سنت و قانون ها را.
او فرق دارد، عاشق علم و کتاب و تحصیل...
می خواهد خلاف رودخانه شنا کند، چون می داند مقصد دریاست...
مقصد چشمهایست، که در حین پاک و معصوم بودن، مردانه و با ابهت است.
اما دست تقدیر پیرهن اجبار را به زور وارد تن او می کند.
کیست که پیرهن اجبار را با پیرهن امید جایگزین کند؟
***
به نام اویی که عشق را آفرید.
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم!
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن گفتی:
ازین عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن!
با تو گفتنم:
حذر از عشق؟
ندانم
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم…!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
به قول آقای شاملو:
"کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد"
ولی من دعا میکنم درد اولیه انسان ها درد عشق باشد
آن موقع است که درد برایشان آسان میشود
دلچسب و شیرین ، روی دو چشمهایشان می گذارند
هیچ گله و شکایتی نمیکنند.
***
دلم می خواهد دست هایم را روی شقیقه هایم بگذارم و تا جایی که توان دارم جیغ بکشم و ستون ها ترک بخورد و روی اهالی این خانه بریزد.
-بسه مامان من به اون دانشگاه لعنتی میرم، چه بخواید چه نخواید..من مثل دخترای این ده نیستم، درست مثل یک بره قربانی.
خانوم جان محکم روی صورت اش میکوبد.
-درد نگیری غریبه بسه، تا همینجاشم بسه، مگه می خوای چه گلی به سرمون کنی، تو نامزد داری..همه دخترای ده تا پنجم ام به زور خوندن اون وقت تو می خوای دانشگاه بری بین یک مشت پسر مگه بابک میزاره، بابک به کنار آقاجانت مگه میزاره؟
نفس هایم تند می شود و دستهایم از خشم می لرزد.
توجه نمی کنم به چشم های ریز شده زن عمو که رویم ثابت مانده بود.
و این بار نمی توانم خوددار باشم.
دهان باز میکنم.
-نامزدم غلط کرده، اون نامزد من نیست اون پسرعمویکه شما به ناف من بریدین..من پدر دارم خودم، من دانشگاه میرم، اگه نزارین فرار میکنم از اینجا.
مامان با نگرانی بلند می شود.
و دهان زنعمو و دخترش مهتاب باز می ماند.
زن عمو آمنه چشمهایش را با دلخوری می سراید و آرام می گوید:
-دستت درد نکنه دختر شما ناسلامتی عروس مایی، حداقل به من احترام بزار و به پسرم توهین نکن.
مامان همچنان نگران دستم را گرفته بود و به حرف های دیگران توجه نمی کرد و آرام می گوید:
-غریبه دخترم این فرار از کجا به ذهنت اومده فدات بشم؟
با اشک درون چشمهایم نگاهش میکنم.
-بخدا راست میگم اگه نزارین فرار میکنم، من کنکور قبول شدم بهترین دانشگاه تهران، اون همه درس خوندم.
بعد با خشم ادامه می دهم.
-این حرف اول و آخر منه...من میرم دانشگاه، درضمن این حرفو روزی صد بار می زنم، من هیچ نامزدی ندارم، ندارم.
بعد زیر نگاه های متعجب و نگران آنها می دوم.
ولی حرف پر از کنایه مهتاب را گوش هایم با خود همراه می کند.
-خوبه والا دخترهای این ده آرزوشونه شوهری مثل بابک گیرشون بیاد ولی خانم داره ناز میکنه.
موقع خروج محکم به تنه کسی می خورم.
چشمهای پر از خشم و گریانم را بالا می آورم و با چشمهای قهوه ای سرد و خشن بابک مواجه می شوم.
لطفا صبر کنید...
