درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت سوم :
کمی بعد مهتاب با رنگ و روی پریده بیرون می دود و آرام می گوید:
-غریبه آقاجان صدات میکنه.
حدس اینکه چه شده است کار سختی نبود.
مثل همیشه خانم جان خبر ها را باید داغ داغ به گوش شوهر مثلا غیرتی اش می رساند.
موضوع دانشگاه من است.
خونسرد در سوئیت ام را می بندم و با قدم های شمرده پشت مهتاب به راه می افتم.
وقتی وارد خانه می شوم چهره ترسیده مادرم اولین چیزیست که می بینم.
آقاجان با خشم عصایش را زمین می کوبد و با صدای همیشه ترسناک اش نعره میزند.
-دختره گیس بریده چی زر زده بودی ها؟... کتاب متاب زیادی می خونی انگار، دانشگاه دیگه چه صیغه ای؟
با خونسردی نگاه اش می کنم.
نگاهام را می چرخانم روی چهره پر از خشم بابک، او برعکس آقاجان بود.
خشم اش را جلوی خانواده مهار می کرد و وقتی مرا تنها گیر می آورد فوران می کرد.
خشم او بیشتر از خشم آقاجان ترسناک است.
پدرم ساکت و با اخم خیره گل قالی بود.
آقاجان وقتی می بیند خونسرد ایستاده ام با فریاد بلند می شود.
بابک و پدرم سریع بلند می شوند.
وقتی دست آقاجان بلند بالا می رود، پدرم با صدای بلند می گوید:
-بسه آقاجان.
با صورت سرخ و عرق ریزان عصایش را زمین می کوبد.
-حسین این دختر بی حیات و جمع کن وگرنه من خوب بلدم.
بعد رو به من بر می گردد و یقه ام را آرام می گیرد.
-همین امروز فردا میدمت دست نامزدت، ببینم باز چطوری دانشگاه دانشگاه می کنی.
و بالاخره توانست خشم مرا برانگیزد.
با خشم بابک را نگاه می کنم که با چهره برنده و پوزخند گوشه لب نگاه ام می کند.
با خشم و نفرت یقه ام را از دست آقاجان بیرون می کشم.
کوتاه نمی آیم، حتی به قیمت جانم باشد.
یک روز آزاد زندگی کردن بیشتر از صدسال اسارت است.
خیره چشم های پر از خشم آقاجان می شوم.
-اینقدر نامزد نامزد نکنید من نامزدی ندارم.
گونه ام یک باره آتش می گیرد و صدایش در گوش هایم می پیچد.
-دختره بی حیا آدمت می کنم.
پدرم با خشم پدرش را عقب می راند.
-بسه آقاجان، بس کن چرا می خوای قضیه چند سال پیش باز تکرار بشه، تو می شناسیش.
دستم را از گونه ام جدا می کنم و از دور خیره پوزخند عمو می شوم.
درحالی که دست های خیس اش را با حوله خشک می کرد با تنه و کنایه رو به پسرش می گوید:
-باعث و بانی همه چی تویی بابک، اگه تو بودی الان یه توله انداخته بودی تو دامنش و الان هی دانشگاه دانشگاه نمی کرد. این همه صبر کردی تا خانم دیپلم بگیره که چی؟ کدوم دختری تو ده دیپلم گرفته این دومیش باشه؟ رم کرده دانشگاه می خواد..دختر منو ببین تا پنجم امم نخونده امسال دیگه تموم کن قضیه نامزدی رو بیارش خونت، هیچ می دونی پسرهای ده چجوری نگاه میکنن زنتو به چشم یه....استغفرالله....
با حرف هایش خشم در دامن همه انداخته بود، به غیر از مادرم.
پدرمم با کمی اخم خیره دیوار بود و بابک با خشم و دندان های کلید شده نگاهم می کرد.
با صدای محکم و کمی لرزان خیره چشم های پر از آتش نفرت آقاجان می شوم.
-من به اون دانشگاه میرم اینو همتون می بینید.
و بعد به بیرون می دوم و باد سرما به صورت آتشینم تازیانه میزند.
صدای نفرین های خانم جان و زنعمو و صدای فریاد آقاجان و عمو و حرف های آرام پدرم.
ناگهان از پشت بازویم کشیده می شود و بابک با خشم خیره چشم هایم می گوید:
-اونقدر منتظر رفتن به دانشگاه باش که موهات هم رنگ دندونات بشه، من اجازه نمیدم زن من میون اون همه مرد جولان بده، کاری نکن که حق زندگی رو هم ازت بگیرم.
با نفرت و خشم روی سینه اش می کوبم و خیره چشم هایش می گویم:
-خودت میگی زنم، زنت، زنت و نزار دانشگاه بره من که زن تو نیستم.
با چشم های گشاد شده، بازویم را با آن دست های استخوانی بزرگ اش فشار می دهد.
-اینقدر بالا پایین نپر آخرشم اسم من تو شناسنامه ات مهر میشه، یه مهر ابدی...به قول بابا یه توله ام می ندازم تو دامنت تا عمر داری از جات تکون نخوری.
با اشک درون چشم هایم نگاهش می کنم.
با مشت روی سینه اش می کوبم و با غلظت تمام کلمه "آشغال" را به صورت اش می کوبم و به طرف سوئیت ام می دوم
می دوم.
همه عمر از افکار مسموم آنها فرار کرده ام
فرار.
لطفا صبر کنید...

تینا
0زهرا جون غریبه تک فرزنده؟