دوست داشتی؟
رمان عاشقانه درخت سیب از زهرا مجموعی، کاور اصلی رمان

رمان درخت سیب

  • زبان فارسی
  • 10.3K 👁
  • 50 ❤️
  • 88 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

غریبه دختریست با اندیشه های‌ متفاوت‌ گیر افتاده در روستایی‌ که بر پایه اشتباهات یک مشت ذهن های پوسیده‌ بنا‌ شده است. مردمان ده غریبه را به چشم یک دختر یاغی و سرکش می نگرند، چون او می خواهد خلاف جهت رودخانه شنا کند. او می خواهد وارد دانشگاه شود، چیزی که حتی نامش‌ نیز ممنوع است‌. ولی میان راه مانع بزرگی است، بابک پسر عموی تعصبی غریبه، کسی که از همان ایام کودکی در گوشش خواندند غریبه همسر اوست و او باید ناموسش‌ را حفظ کند. بابک سعی دارد غریبه را دختری سر به زیر و خانه دار بکند ولی غریبه سنت می کشند‌ و قوانین زیر پا می گذارد و عاشق مردی به نام سهراب می شود که سالها فامیلی آنها نقل دهان مردمان ده بود. تصورات‌ غریبه از کلمه مرد فرو می ریزد و او را خدای دوم خود می نامد. و سهراب را به معنای واقعی تافته جدا بافته می بیند.

پارت اول

عاشق اگر عاشق باشد، از فرسنگ ها دور هم وفادار عشق می ماند.
روایتیست از وفاداری به عشق.
روستایی که بر پایه ی اشتباهات یک مشت ذهن های پوسیده بنا شده است.
ده ی که قربانیان‌ کمی نداده است.
ولی این بار می خواهد دخترکی را قربانی کند که عهد بسته است بشکند تمامی سنت و قانون ها را.
او فرق دارد، عاشق علم و کتاب و تحصیل...
می خواهد خلاف رودخانه شنا کند، چون می داند مقصد دریاست...
مقصد چشمهایست، که در حین پاک و معصوم بودن، مردانه و با ابهت است.
اما دست تقدیر پیرهن اجبار را به زور وارد تن او می کند.
کیست که پیرهن اجبار را با پیرهن امید جایگزین کند؟
***
به نام اویی‌ که عشق را‌ آفرید.
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم!
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن گفتی:
ازین عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن!
با تو گفتنم:
حذر از عشق؟
ندانم
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم…!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
به قول آقای شاملو:
"کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد"
ولی‌ من دعا میکنم درد اولیه انسان ها درد عشق باشد
آن موقع است که درد برایشان‌ آسان میشود
دلچسب و شیرین ، روی دو چشمهایشان‌ می گذارند‌
هیچ گله‌ و شکایتی نمیکنند.
***
دلم می خواهد دست هایم را روی شقیقه هایم بگذارم و تا جایی‌ که توان دارم جیغ بکشم‌ و ستون ها ترک‌ بخورد و روی اهالی این خانه بریزد.
-بسه‌ مامان‌ من‌ به اون دانشگاه لعنتی میرم‌، چه بخواید چه نخواید..من مثل دخترای‌ این ده نیستم‌، درست مثل یک بره‌ قربانی‌.
خانوم‌ جان محکم روی صورت اش‌ میکوبد.
-درد نگیری غریبه بسه، تا همینجاشم‌ بسه، مگه می خوای چه گلی به سرمون‌ کنی، تو نامزد داری..همه دخترای‌ ده تا پنجم‌ ام به زور خوندن‌ اون وقت تو می خوای دانشگاه بری‌ بین یک مشت پسر مگه بابک میزاره‌، بابک به کنار آقا‌جانت‌ مگه میزاره‌؟
نفس هایم تند می شود و دستهایم از خشم می لرزد.
توجه نمی کنم به چشم های ریز شده زن عمو که رویم ثابت مانده بود.
و این بار نمی توانم خوددار باشم.
دهان باز میکنم.
-نامزدم‌ غلط کرده، اون نامزد من نیست اون پسرعمویکه‌ شما به ناف من بریدین‌..من پدر‌ دارم خودم‌، من دانشگاه میرم، اگه نزارین‌ فرار میکنم از اینجا.
مامان با نگرانی بلند می شود.
و دهان زنعمو‌ و دخترش مهتاب باز می ماند‌.
زن عمو آمنه‌ چشمهایش را‌ با دلخوری می سراید و آرام می گوید: 
-دستت‌ درد نکنه دختر‌ شما ناسلامتی عروس مایی‌، حداقل به من احترام بزار و به پسرم توهین نکن.
مامان همچنان نگران دستم را گرفته بود و به حرف های دیگران توجه نمی کرد و آرام می گوید‌:
-غریبه دخترم این فرار از کجا به ذهنت اومده فدات بشم؟
با اشک درون چشمهایم نگاهش میکنم.
-بخدا راست میگم اگه نزارین‌ فرار میکنم‌، من کنکور قبول شدم بهترین دانشگاه تهران، اون همه درس خوندم‌.
بعد با خشم ادامه می دهم.
-این حرف اول و آخر منه...من میرم دانشگاه، درضمن این‌ حرفو روزی صد بار می زنم‌، من هیچ نامزدی ندارم‌، ندارم‌.
بعد زیر نگاه های متعجب و نگران آنها می دوم.
ولی حرف پر از کنایه مهتاب را گوش هایم با خود همراه می کند.
-خوبه والا‌ دخترهای‌ این ده آرزوشونه‌ شوهری‌ مثل بابک گیرشون‌ بیاد‌ ولی خانم داره ناز میکنه.
موقع خروج محکم به تنه کسی می خورم.
چشمهای پر از خشم و گریانم‌ را بالا می آورم و با چشمهای قهوه‌ ای سرد و خشن‌ بابک مواجه‌ می شوم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 55 رای
5 ★
47%
4 ★
47%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
2%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان درخت سیب

  • رها

    0

    واقعادختربسیارقوی هست غریبه

    ۶ روز پیش
  • فاصله

    در پارت 510

    واقعا زیباست و منتظر پارت بعدی هستم

    ۶ روز پیش
  • 𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳 𝐀𝐡𝐦𝐚𝐝𝐢

    در پارت 120

    بهبه غریبه وکیلی چقدر خوب🫢

    ۱ هفته پیش
  • زهرا مجموعی | نویسنده رمان

    قربون ذوقت😂🤭💖

    ۱ هفته پیش
  • 𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳 𝐀𝐡𝐦𝐚𝐝𝐢

    در پارت 31

    میشینیم و ازدواج کردن غریبه و بابک رو تماشا میکنیم🗿😊

    ۱ هفته پیش
  • زهرا مجموعی | نویسنده رمان

    ببینیم آخرش کی به کی می‌رسه! من که چیزی نمی گم🤭😂❤️

    ۱ هفته پیش
  • 𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳 𝐀𝐡𝐦𝐚𝐝𝐢

    در پارت 21

    خیلی خوب بود قلمت مانا. این بابک غریبه رو دوست داره؟!

    ۲ هفته پیش
  • زهرا مجموعی | نویسنده رمان

    مرسی از لطفت❤️ بابک از بچگی تو گوشش خوندن که غریبه قراره زنش بشه، برای همین یه تعصب بی جا نسبت بهش داره و بیشتر از اینکه عشقش بدونه، دارایی خودش می‌دونتش.

    ۱ هفته پیش
  • 𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳 𝐀𝐡𝐦𝐚𝐝𝐢

    در پارت 11

    پارت اول عالی بود🌸✨

    ۲ هفته پیش
  • زهرا مجموعی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم مرسی🥰🫶

    ۱ هفته پیش
  • 𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳 𝐀𝐡𝐦𝐚𝐝𝐢

    در پارت 51

    از حرص خوردن بابک لذت میبرم🔥😎

    ۱ هفته پیش
  • 𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳 𝐀𝐡𝐦𝐚𝐝𝐢

    در پارت 41

    مثل همیشه عالی بود ✨🌸

    ۱ هفته پیش
  • حمیرا خالدی

    در پارت 280

    خیلی خیلی خوب خوشگلم 😍❤️👏

    ۱ ماه پیش
  • زهرا مجموعی | نویسنده رمان

    🌹🫶

    ۱ ماه پیش
  • راضیه یوسفی

    0

    خیلی خیلی قشنگه ❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • زهرا مجموعی | نویسنده رمان

    بوس برات💋😊

    ۱ ماه پیش
  • حمیرا خالدی

    در پارت 260

    فوق العاده ست عزیزمم😭👏❤️

    ۱ ماه پیش
  • زهرا مجموعی | نویسنده رمان

    ممنون قشنگم🥰🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • ژیلا

    1

    سهراب چندسالشه؟

    ۱ ماه پیش
  • زهرا مجموعی | نویسنده رمان

    ۳۵ عزیزم😊❤️

    ۱ ماه پیش
  • مهشید

    1

    دوست دارم رمان و . قشنگه.

    ۲ ماه پیش
  • زهرا مجموعی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم🥰🌹

    ۱ ماه پیش
  • بهاره کلندرزهی نژاد

    1

    عالیی بود موفق ترین باشی زهرای عزیزم🤩

    ۲ ماه پیش
  • زهرا مجموعی | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دلم😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • ....

    1

    سلام نویسنده ی مهربونه، حالت چطوره؟! من از دیروز شروع کردم به خوندن رمانت و عاشقش شدم. فقط ازت یه کمکی می خواستم، من رمانم و به دنیای رمان فرستادم و تایید شده فقط نمی دونم باید پی دی اف کاملش و بفرستم یا به صورت متنی؟! می تونی کمکم کنی؟!😭😭

    ۲ ماه پیش
  • زهرا مجموعی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم از نظر قشنگت خیلی ممنونم🌹🫶 برای اینکه بفهمی باید چیکار کنی اول به پشتیبان دنیای رمان پیام بده حتما راهنماییتون میکنن عزیزم🙂💖

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️