لیست کلیه پارتهای رمان درخت سیب : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 65
-
رمان درخت سیب - پارت 21
با شنیدن صدای سهراب، باز سرم را کمی بالا می آورم. با اخم می گوید: -سیمین چرا تو هنوز اینجایی؟ سیمین با لقمه در دست اش خشک می شود. با اخم بیشتر ادامه می دهد. -مگه تو نباید الان کنار شوهرت باشی از دیشب بست نشستی اینجا که چی خونه و زندگیتو ول کردی؟ سیمین با بغض می گوید: -چیکار کنم داداش گفتم کم...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 22
سارا با خنده می گوید: -مامان اصلا حرف نمیزنه اونقدر حرف نمیزنه که، دلم می خواد من جای اون حرف بزنم. با این حرف اش همه زیر خنده میزنند. سهراب با لبخند می گوید: -تو به جای خودت خیلی حرف میزنی، اگه جای یکی دیگه ام حرف بزنی دیگه دهنت کف می کنه. -عه داداش. سهراب آرام نگاه ام می کند. همینجوری که سارا ح...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 23
آرمان وقتی شیر کاکائو مرا میبیند با گریه می گوید: -از اونا می خوام. و لب به آب پرتقال نمی زند و البته من هم هنوز نخورده بودم. لیوان شیر کاکائو را به سمت اش سر می دهم و آب پرتقال او را به سمت خودم می کشم. یکهو گریه اش بند می آید. سهراب خیره نگاه ام می کند: -برا شما یکی دیگه بگیرم. می خواهد بلند ...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 24
خیره چشم های ناصر آرام می گوید: -توبه گرگ مرگه، چندین بار توبه کردی ولی باز روز از نو روزی از نو، دیگه حنات رنگ نداره پسر جون، بهتره بری دنبال زندگیت یا اگه تونستی همچین آدمی بشی که گفتم، اون موقع بیا دست زن و بچه تو بگیر و ببر خونه خودت. و بعد محکم خیره چشم هایش می گوید: -من به همه ارزش قائلم پس...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 25
صدای سهراب از پایین به گوش می رسد. می خواهد بالا بیاید ولی مادرش با قسم مانع اش می شود و تند تند با گریه جان خودش را به وسط می کشد. -این بهترین راه حرف زدن با توعه، من هنوز بی غیرت نشدم که زنم پا شه بره با دوتا مرد غریبه ددر دو دورر. با خشم و گریه روی سینه اش می کوبم و سعی میکنم صدایم بیرون درز ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 26
دست هایش را بر می دارد و من تند با خنده بغل اش می کنم. -کی اومدی که من باخبر نشدم؟ با خنده روی سرم میزند. -خاک تو سرت با این کتاب هات، همیشه خدا غمگین میخونی، اون کتاب هایی که به من دادی و خوندم لعنتی اشکم در اومد به فکر من نیستی به فکر دخترم باش. با جیغ آرام دست روی دهان ام می گذارم و می گویم:...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 27
ترسیده به طرف او دویدم. باورم نمی شود، اینجا چه کار دارد؟ شاید فرشته نجات است. پایش را روی تکه سنگ جلویی می گذارد و با تن خیس خیره چشم هایم می گوید: -نترس بیا. ترسیده خیره سیل می شوم که طغیان می کند. -گفتم نترس بیا، من اینجام. همین جمله اش باعث می شود لبخند لرزانی بزنم و اولین قدم را بردارم. ول...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 28
لبخند اش بوی خدا را می دهد و بوی تن اش بوی بهشت. تازه نگاه ام به تنگ میان دستان اش می افتد. -خیلی منتظر موندم که همراه خانواده تون بیاید ولی وقتی مطمئن شدم نمی یاین گفتم خودم بیارمش. با ذوق خیره ماهی عروس ها می شوم که در تنگ بلوری بودند. -واییی خیلی قشنگه. با لبخند می گوید: -اگه می دونستم اینقدر...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 29
درست است که زمین برف نداشت ولی زمستان بود و بسیار سرد. تند تر می دوم تا کمی بدنم گرم شود. بالاخره با دیدن اش کنار کوه لبخند روی لب هایم می نشیند. او هم حضور ام را حس می کند. سر بالا می آورد. لبخند میزند و من دوباره عاشق شرم چشم هایش می شوم. کنارش که میرسم خیلی متین با لبخندی که چین های کنار چشم...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 30
با لبخند و مهربانی عکاسی ام را تماشا می کند و من با ذوق روی هوا می پرم از عکسی که شکار کرده ام. در این فصل سرد، او خورشید تابان و سوزان است. چنان وجود ام را گرم کرده است که سرما را از یاد برده ام. باورم نمی شود که اکنون در نوک کوه هستم. دستم را سایه بان چشم هایم می کنم و با لبخند می گویم: -این ه...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 31
با نفس نفس وارد حیاط می شوم و در را می بندم. صدای بلند خانم جان درست مثل پتک بر فرق سرم کوبیده می شود. - کجا بودی ذلیل مرده؟ ترسیده دست روی سینه ام می گذارم. -ترسیدم خانم جان. با غضب لنگان لنگان جلو می آید و با عصایش روی بازوام می کوبد. -کجا بودی در به در شده؟ از صبح اون پسر رو زابراه کردی داره...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 32
بابک خسته پیاده می شود. - فدات شم بابکم برو جلدی لباس هاتو عوض کن بریم. بابک نگاه خیره اش را از من می گیرد و با اخم کمرنگ می گوید: - کجا؟ زنعمو تند روی دست اش میزند. - وا مادر از صبح صدبار بهت گفتم خانواده وکیلی اینا دعوتمون کردن مهمونی. مهتاب می گوید: - داداش پیرهنتو اتو کنم؟ زیر لب می گویم: -...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 33
سارا برعکس دفعه اول که دیده بودم اش، خیلی آرام روی مبل نشسته است و با یک لبخند گشاد خیره صفحه گوشی اش است. اینبار مجلس گرم کن اشکان بود و بس. و بابک جوری اشکان را نگاه می کرد که انگار ارث اش را خورده است. ولی من به هیچ چیز و به هیچ کس توجه نمیکنم جز او. سهراب همان سهرابی نیست که با هم به کوه رفتی...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 34
سلام های نماز اش را می دهد، وقتی سر می چرخاند مرا کنج دیوار می بیند. کمی تعجب می کند ولی مثل هربار با لبخندی مهربان می گوید: - چیزی لازم داشتی؟ گیج و خجالت زده و مستأصل زبان ام بند آمده است. - نه..یعنی آره...نمی دونم، شاید. با یک خنده مردانه سجاده اش را تا میزند. - چی لازم داری دختر بگو خب؟ چتر...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 35
با خنده تلخ دست روی موهایم می کشد. - تو باید این آدمو سفارش بدی خدا درست کنه، همچین آدمی وجود نداره که. می خواهم بلند و با ذوق بگویم، هست بخدا، هست محبوبه خودم دیدم. چندبار دیدم اش، حتی باهاش کوه ام رفته ام، باور کن همچین فرشته ای را ملاقات کرده ام، باورکن. ولی بیصدا آه می کشم و مثل همیشه حرف را ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 36
امروز استاد گفته بود از یک چیز که خیلی زیباست از نظر ما عکس بگیریم. دلم می خواست از او عکس بگیرم از آن یک جفت چشم مشکی ولی نمی شد میدانم و بخاطر همین تصمیم گرفته ام از باغچه گلِ عمو جواد عکاسی کنم. پشت خانه کاهگِل عمو جواد یک باغچه بزرگ پر گُل بود. همه به او می گفت چرا درختِ میوه نمی کاری؟ جوا...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 37
بلند می شود و با لبخند خیره اطراف می گوید: - کیه که از اینجا بدش بیاد. با بغض می گویم: - بابک. بی صدا نگاه ام می کند ولی نگاه اش پر از حرف است. آرام هم قدم باهم روی سنگ های کنار حصار می نشینم. چقدر آدم خاکی بود. انگار مهم نبود که شلوار تمیز اش کثیف شود و خیلی بی غل و شل کنارم نشسته است. نمی دان...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 38
فکر می کنم اولین بار است که من و بابک در یک تیم هستیم. هر دو مخالف همچین ازدواجی هستیم. بابک چندین بار عفت خانم را ضایع کرده است و با تحقیر می گوید: - انشالله که داماد سن قانونی رو رد کردن دیگه. عفت خانم ندانسته با ذوق چادر اش را به دندان می کشد. - بله آقازاده. با تحقیر و خشم می گوید: - پس چرا ...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 39
چشم هایم شاهد عقد مهتاب و آن پسر است. خوشحالی مهتاب درست متضاد حس آن پسر است. خشک و با اخم نشسته است و عفت خانم جوری در مراسم سلطنت می کند که حتی بچه کوچک ها هم نمی توانند یک شکلات بردارند. مرد و زن ها جدا گانه شاهد مراسم هستند. مرد ها پایین خانه در اتاق بزرگ هستند و درِ بزرگ اتاق، تمامی چهره ه...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 40
نزدیک در که می شوم صدایی پچ پچ گانه به گوش ام می خورد. نزدیک تر می شوم و از درز در مجید و خواهرش را میبینم. گوش هایم را تیز می کنم. درحالی که مجید نزدیک خواهرش شده بود سرش را نزدیک می کند و با انزجار می گوید: - آدم قحط بود رفتین این دختره نچسب و پیدا کردین؟ یه اینچم تکون نمیخوره و عین این اُمل ه...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
