درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت چهارده :
رفتند.
مرد مومن مادرش را در آغوش گرفته و او را روی صندلی نشانده و کمربند مادرش را بست.
و من به چشم دیدم که چقدر عاشقانه و مخلصانه دست مادرش بوسید و خودش با لبخند و تشکر کوچک ولی عمیق، پشت فرمان نشست و راند، و اشکان و عاطفه خانم با ماشین خودشان رفتند.
تا محو شدن ماشین مشکی سهراب نگاه از راه نگرفتم.
انگار غم دنیا در دلم سرازیر می شود.
سر پایین می اندازم.
" در
لطفا صبر کنید...

حمیرا خالدی
1فوق العاده بود عزیزم