پارت دوم :

محکم بهش تنه می زنم و به سمت سوئیت ام می دوم‌.
در را باز میکنم‌ و خودم را داخل پرت می کنم‌ و محکم در را می بندم و پشتم را تکیه می دهم.
خیره تابلو عکس رو به رویم اشک هایم جاری می شود.
خسته بودم از نفهمیده شدن.
هیچ کس انگار مرا نمی فهمید.
از این ده و قانون هایش متنفر بودم.
از اینکه‌ دختر ها حق داشتن فقط تا کلاس پنجم‌ ابتدایی‌ درس بخوانند‌ و زود شوهر کنند‌.
آقاجان کد خدا‌ی‌ ده بود و درس خوندن‌ من‌ را مایع ننگ‌ میداند‌.
تا همینجاش‌ هم پدرم مقابل اش ایستاده‌ و گذاشته است درس ام را بخوانم‌.
ولی اگر بداند می خواهم‌ دانشگاه بروم اینبار کوتاه نمی آید.
اما من با خود عهد بسته ام اگر نگذارند‌ ،میروم.
فرار می کنم، هر چه که شود.
به قول آقاجان
وقتی بحث درس و دانشگاه می شود من سرکش و یاغی می شوم و کسی جلو دارم‌ نمی شود
این آرزوی من است.
دوست ندارم‌ کسی مانع من شود‌
ولی در خانواده و ده، همه هدف های من یک مانع بزرگ دارد
آن هم به اسم "قانون"
نمی دانم چه کسی این قانون را آفریده است.
اصلا برای پیشرفت مگر قانون نیاز است؟
آنها‌ برای فکر های کپک‌ زده و گندیده شان اسم نهاده بودند
به اسم قانون.
و قانون آنها این بود که هیچ دختری در ده حق درس خواندن ندارد
ولی ما لطف می کنیم و تا کلاس پنجم‌ اجازه می دهیم.
هیچ دختری حق ندارد تلفن‌ همراه داشته باشد.
آرایش و لباس ها‌ رنگی رنگی هم به هیچ وجه‌.
و تا سن‌ هفده‌ سالگی باید ازدواج میکردند وگرنه‌ اسمی رویشان گذاشته میشود "ترشیده‌"
گاهی شب ها تا صبح به این‌ فکر می کردم آیا پدر و مادر های این دختر ها تاکنون عذاب وجدانی داشته اند‌؟
اینکه به جای آن دختر ها، تصمیم‌ می گرفتند‌.
اینکه کاملا مسیر زندگی آنها را تغییر می دادند؟ 
یعنی تاکنون‌ گفته اند که ما خدای این بچه ها نیستم‌؟
این بچه ها فقط و فقط به واسطه ما به دنیا آمده‌ اند‌، مثل ما یک انسان هستند و حق تصمیم‌ گیری دارند؟
و ما می توانیم راهنمایشان‌ کنیم‌؟
باید راه و‌ درست و غلط را برایشان‌ نشان بدهیم‌؟
البته ناحقی نباشد.
این تصمیم گیری، این زور‌ و جبر برای اکثر پسرها‌ هم صدق می کرد‌.
این‌ که وادارشان‌ می کردند‌ با دختری ازدواج کنند‌ که حتی او را یک بار هم ندیده اند و اگر پسر تعداد گوسفند هایش از تعداد کتاب هایش بیشتر می بود، آن پسر باعث افتخار و شوکت‌ خانواده بود.
دلم می خواست بالا بیاورم‌ افکار های مسموم‌ آنها را‌‌ که سعی می کردند‌ مغزم را باز کنند و به زور‌ درون اش بچپانند‌.
خیلی از انسان ها یک گرگ هستند‌ در لباس میش
ولی آدم های این ده یک میش‌ بودند‌ که فکر می کردند یک گرگ هستند.
دلم برایشان می سوزد.
یا شایدم باید دلم برای خودم‌ بسوزد.
که من در این ده‌ در یک دسته بودم و اهالی این ده در دسته دیگر.
آنها همه در مقابل من
ناعادلانه‌ بود.
وقتی مرا کتاب به دست می دیدند‌ انگار‌ من یک موجود عجیب هستم از سرزمین دیگر،
یا وقتی مرا با لباس هایی‌‌ متفاوت می دیدند‌ با اخم و متعجب نگاه می کردند.
امیدوار بودم یک روزی تغییر‌ کند افکار آنها.
امیدوار بودم دیگر هیچ دختری با حسرت به لاک ناخن هایم چشم ندوزد و با آه چشم بگیرد‌، و ناخن های کوتاه و کدر‌شان‌ را زیر چادر های با اجبارشان‌ مخفی‌ نکنند.
و اما در این ده یک چیزی حکم‌ می کرد
آن نامی به سختی سنگ‌ و سرب‌ داشت
قانون‌.
***
کاسه استخوان را جلوی گربه می گذارم ‌و آرام کنارش می نشینم‌.
کمی ترسیده کنار می کشد.
ولی وقتی‌ آرام دستم را روی تن نرم‌اش می کشم‌ چشم هایش خمار می شود و حس امنیت می کند.
با دندان هایش به جون استخوان ها می افتد و من با لبخند سرش را نوازش می کنم.
چند روز پیش صدای ناله می شنیدم، صدا را دنبال کردم و او را کنار باغچه با پای زخمی پیدا کردم.
درست است دستم را چنگ زد ولی خب من وظیفه انسانی خود را انجام دادم و پانسمان اش کردم.
با صدای فریاد آقاجان از خانه، سرم را بالا می آورم و گربه با هراس به طرف درخت می دود.
خیره پنجره های روشن خانه می شوم.
صدای فریاد آقاجان که می گوید:
-صداش‌ کن این دختره بی‌ حیا رو ببینم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هدیه

    0

    وای چه قانونی ! چه پدر گند اخلاقی !

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!