درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت نوزده :
اتاق مرتب و زیبایی بود.
روی تخت می نشینم و نفس عمیقی می کشم.
آسمان سرخ زمستان اتاق را روشن کرده بود.
لباس های نویی روی صندلی دیده می شود ولی من بی توجه مقنعه ام از سرم می کشم و دکمه های مانتو ام را باز می کنم، زیپ کوله ام را باز کرده و یکی از کتاب هایم را بیرون می کشم.
می دانم که درس ها سنگین شود فرصت کتاب خواندن پیدا نخواهم کرد پس از خواب ام می زنم و ادامه کتاب ام را می خوانم.
لطفا صبر کنید...
