درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت سیزده :
سهراب با صدایم بر می گردد و تلفن را قطع کرده با قدم های بلند کنارم زانو می زند.
دستم را بلند می کنم و خیره خون دستم می شوم.
سنگ کوچک به پوست دستم فرو رفته بود.
دستمالی از جیب اش در می آورد و روی دستم می گذارد.
-داره خون میاد.
و با دستمال، خون دستم را پاک می کند و من خیره مژه های سیاه اش می شوم.
-باید مواظب باشید.
با خنده آرام خیره زن می شوم که در حال بر
لطفا صبر کنید...
