تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ ساعت و ۲۱ دقیقه ۱۵ ثانیه

تقدیم به خداوند نوری در دل تاریکی ها✨

و مادرمان خانم فاطمه زهرا و همه اهل بیت ایشان❤️

در وصف عشق حضرت زهرا

میشه گفت که:

اَنت بِداخِلی اَکثَرَ مِنّی؛

تو درونِ من، بیشتر از منی🤍

چشم‌هایم را باز کردم؛ پرتو نور خورشید از میان پرده عبور کرده و نورش روی گل های ‌قالی اتاقم افتاده بود. امروز قرار بود از پست چیزی ‌برایم برسد؛ چیزی که چند روزی بود ذهنم را پر کرده بود.

از رختخواب بیرون آمدم؛ صدای تق و توق ظرف از آشپزخانه به گوش میرسید؛ مامان مثل همیشه جلوتر از همه بیدار شده بود. بوی چای تازه‌دم و نان بربری ‌فضا را پر کرده بود. صدای جلز و ولز تخم مرغ ‌از توی ماهیتابه می‌آمد. همان‌طور که سفره را به دستم میداد گفت: «زهرا رو هم بیدار کن» و خودش هم مشغول ریختن چای شد که بخارش به طرز قشنگی از کتری بیرون زده بود.

همگی نشستیم؛ لقمه‌ای نان و پنیر برداشتم و داخل دهانم گذاشتم و چایی تازه دم و خوش عطر هل‌داری که توی استکان تازه خریده شده مامان خودنمایی میکرد را رویش سر کشیدم؛ هنوز نصفش را هم نجویده بودم که گوشم تیز شد؛ صدای گاز دادن موتور پستچی از توی کوچه آمد.

ناگهان زنگ آیفون بلند شد و من مثل برق‌زده‌ها سریع از جا پریدم و به سمت آیفون رفتم؛ تصویر پستچی در قاب ‌آیفون تصویری ذوق‌زده‌ام ‌کرد.

دمپایی‌هایم لق‌لق‌کنان زیر پاهایم سر ‌میخورد و من دویدم سمت در. مامان از توی آشپزخانه صدا زد:

ـ زهره! آروم‌تر؛ میخوری زمین.

در را ‌باز کردم؛ پستچی با بسته‌ای ‌مقابلم ایستاده بود. برگه رسید را جلو آورد:

ـ خانم پورصباغ؟

ـ بله خودم هستم.

ـ اینجا رو امضا کنید.

امضایم را سریع روی برگه کشیدم و بسته را ‌تحویل گرفتم.

در را که بستم، هنوز نفس‌نفس می‌زدم. مامان از توی هال آمد جلو و گفت: «بازم کتاب؟»

خندیدم: «بله، اما این یکی فرق میکنه.»

کتاب را که از میان کاغذهای حباب‌دار بیرون کشیدم، قلبم لرزید؛ چقدر جلد کتاب قشنگ بود.

زنان و دختران و مردهایی که کنار قبر داداش سجاد زانو زده بودند و عنوان زیبای کتاب (حواسم هست) که با فونت طلایی توجه را به آن سمت میکشید.

مامان کتاب را از دستم گرفت و گفت: «انشاءالله شهید شفاعتمون کنند؛ بعد از اینکه خواندی بده منم بخونم» و به سمت آشپزخانه رفت، در حالی که میگفت: «حالا بشین صبحانه‌ات رو بخور.»

من اما حواسم به هیچی نبود؛ نه به چایی که ‌حالا سرد شده بود، نه به صبحانه خوردن. ‌

خودم را جمع‌وجور کردم و سریع رفتم داخل اتاق و ‌کتاب را روبه‌رویم گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم؛ داداش سجاد گفته بود حواسش هست به همه ما، این را توی وصیت‌نامه اش ‌گفته بود؛ برای همین هرکس با او مشورت میکرد حاجت میگرفت.

با ذوق صفحه اول را گشودم؛ بوی نویی کتاب زیر بینیم زد؛ شروع کردم به خواندن.......

حالا میخواهم برش‌هایی از این کتاب (حواسم هست، اثر خانم زارع‌پور از انتشارات فتح) را با شما به اشتراک بگذارم؛ ‌که هم شما با حال و هوای این کتاب ‌و با شخصیت شهید سجاد زبرجدی بیشتر آشنا بشید و هم اگر دلتان خواست و با روحیه‌تان جور بود، در صورت امکان تهیه اش ‌کنید.

دوران کودکی آقا ‌سجاد (شهید سجاد زبرجدی _ اقتباس از کتاب حواسم هست)

‌نوزدهمین روز از بهمن ماه سرد سال هزار و سیصد و هفتاد بود ‌که در شب ‌میلاد امام سجاد (ع) ‌در بیمارستان ‌صدای گریه نوزادی به گوش رسید؛ نوزادی که بعد‌ها ‌شد حامی و پناه هر فردی با هر شرایط ظاهری که بهش مراجعه میکرد در قطعه ۵۰ بهشت زهرا.

بتول خانم، مادری که از روزهای آخر بارداری‌اش با شوق پسر داشتن زندگی کرده بود؛ آن هم به خاطر اینکه همسرش‌‌‌‌ آقا ‌محمد پسر دوست بود.

با نگاهی خسته ‌به نوزاد در آغوشش لبخند زد؛ نامش را از همان لحظه در دلش میدانست: سجاد. ‌

پدرِ سجاد، آقامحمد، به‌عنوان نگهبان پارک‌ها برای شهرداری کار میکرد و زندگی‌ ساده‌ای داشتند.

همسر اول آقامحمد ‌سال‌ها پیش درگذشته بود و او مانده بود با چهار دختر.

دختر چهارم خانواده، پری‌خانم، ‌برای پدرش بتول‌خانم را خواستگاری کرده بود؛ ‌دختری که ‌داستان تلخ و دردناکی را پشت سر گذاشته بود. ‌

بتول‌خانم شیش‌ساله که بود، کنار تنور در حالی که ‌داشت بازی میکرد، ‌پایش سر خورده بود و به درون تنور افتاده بود؛ ‌عمه‌اش که مشغول پخت نان بود با عجله ‌خودش ‌را به تنور رسانده بود و بتول‌خانم را بیرون کشیده بود.

اما متاسفانه تنور ‌بخش‌هایی از صورت و گردن بتول‌خانم را سوزانده بود. از آن لحظه این اتفاق باعث شد ‌صدای بتول‌خانم ‌برای همیشه خاموش بشه.

پدر و مادر بتول‌خانم امیدوار بودند او دوباره حرف بزند، ‌اما روزهای پس از آن حادثه ‌دردناک خبری نشد و بتول‌خانم حرفی نزد.

وقتی او را به شهر بردند تا پزشکی درمانش کند، دکتر گفت ‌بتول‌خانم دیگر نمیتواند حرف بزند، و اگر گوشش عمل شود پرده‌ی گوشش میدرد و همان اندک شنوایی‌اش هم از بین میرود. ‌

از آن روز، سکوت ‌شد یه ‌بخش جدایی‌ناپذیر ‌از وجود بتول‌خانم.

البته که با وجود برادرهای بتول‌خانم که حسابی هوایش را داشتند، روزگار کمتر میتوانست سختی به او ‌وارد کند.

اما با این وجود بتول‌خانم بزرگ شد و برخلاف دیگر دخترهای روستا سرش به کار خودش و حرف حرف خودش بود.

پدر بتول‌خانم خیلی دوست داشت بتول‌خانم هم قالی ببافد، اما بتول‌خانم زیر بار نمی‌رفت؛ کلاً وقتی می‌گفت نه، کسی نمی‌توانست بتول‌خانم را مجبور کند.

بعد از فوت پدر و مادر بتول‌خانم میان خانه‌های برادرانشان در رفت و آمد بودند و میهمان خانه آن‌ها شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی آقا ‌محمد به خواستگاری‌اش آمد، بیشتر از تفاوت سنی سی و هفت ساله‌شان، دیدگاه بتول‌خانم ‌مهم بود؛ او ‌دلش خانه‌ای می‌خواست که مال خودش باشد، پس جواب مثبت داد و زندگی تازه‌ای شروع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زندگیشان ساده و آرام بود؛ ‌آقا ‌محمد مردی مهربان و دست‌ودلباز ‌بود؛ دل بزرگی ‌داشت و ‌خیلی زود هم زبان اشاره بتول‌خانم را یاد گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقامحمد دلش میخواست پسری ‌از بتول‌خانم داشته باشد؛ روزی که علی، برادر سجاد، به دنیا آمد، گوسفندی قربانی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و وقتی تولد یک‌سالگی علی رسید،‌‌‌‌ آقا ‌محمد ولخرجی همیشگی‌اش را نشان داد؛ کیک بزرگی خرید و مهمانی مفصلی گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقامحمد و بتول‌خانم در خانه‌ای در خانی‌آباد تهران ساکن شده بودند؛ خانه‌ای که شهرداری بعد از انقلاب بهشان داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترهای آقای محمد بعد از ازدواج آقامحمد با بتول‌خانم کمتر بهشان سر می‌زدند، اما ماه‌جبین، دختر آقامحمد، رفیق روزهای سخت بود و آقامحمد را تنها نگذاشته بود؛ خصوصاً زمان‌هایی که بتول‌خانم زایمان کرده بود و به کمک احتیاج داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی دوساله بود که فیروزه خواهرشان به دنیا آمد؛ اسم فیروزه را آقامحمد گذاشته بود روی دخترکشان به یاد مادرش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اطرافیان آقامحمد و بتول‌خانم به خاطر شرایط زندگی‌شان و سن آقامحمد با به دنیا آوردن فرزند سوم مخالف بودند، اما آقامحمد دلش فرزند سوم میخواست و چشم به راه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا سجاد سومین فرزند این خانواده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای سجاد زبرجدی که هم‌اکنون نامش میان شهیدان مدافع حرم حضرت زینب می‌درخشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فدای عمه جان و مدافعان بی‌نظیر حرمشان که دلاوری و شجاعت را از کفیل زینب، آقا ‌قمر بنی‌هاشم، به ارث

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برده اند.‌

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقامحمد در خرداد ماه سال ۱۳۷۳ بعد از مدتی رنج بیماری درگذشت؛ آن هم زمانی که سجاد فقط دوساله و نیمه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بتول‌خانم ماند و سه بچه قد و نیم‌قد بدون هیچ پشتوانه مالی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بزرگ کردن بچه‌ها برای بتول‌خانم سختی‌‌‌های ‌زیادی به همراه داشت؛ خصوصاً اینکه هرجا می‌رفتند باید بچه‌ها رو می‌بردند تا جلوی چشمشان باشند تا در صورت گریه متوجه آن‌ها بشوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد دیرتر از همه زبان باز کرد؛ نزدیک چهار سال بود که پسردایی یوسف،‌‌‌‌ آقا ‌جواد، سجاد ‌را پیش خودشان برد تا سجاد توانست کنار پسردایی‌‌‌هایش ‌زبان باز کند؛ چون این‌قدر با او حرف زدند تا او هم شروع کرد به حرف زدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبق گفته آقامحمد، پدر ‌سجاد، سجاد پسردایی‌‌‌هایش ‌را هم دایی صدا میکرد؛ این شد که‌آقا ‌جواد شد دایی جواد و پنجشنبه‌ها سجاد چشم به راه دایی جواد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایی یوسف قیم بچه‌ها شده بود، اما چون خونه دایی یوسف شهر ری بود و گاهی اوقات وقت نمیکرد به بتول‌خانم و خانواده‌اش ‌سر بزند، پسرش‌ آقا ‌جواد مسئولیت قبول کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوسال طول کشید تا اولین حقوق آقامحمد به حسابشان واریز شد؛ آن هم با تلاش زیاد دایی یوسف.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایی یوسف در آن دو سال تمام تلاشش را کرده و به بتول‌خانم و بچه‌‌‌هایش ‌سر زده بود، اما چون بنا بود یه ‌روز که از داربست افتاد و یک ماه و نیم در خانه خوابید به بتول‌خانم خیلی سخت گذشت؛ با اینکه آقا جواد پس‌اندازش را به بتول‌خانم داده بود و به آن‌ها سر زده بود، اما روزهایی بود که بتول‌خانم چیزی برای خوردن نداشت و لقمه‌ای نان میپیچید و به دست بچه‌ها میداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا عابدین، پسر معصومه خانم همسایه سمت راستی‌شان بود؛ بتول‌خانم چون اون اوایل بچه‌داری بلد نبود، معصومه خانم علی را نگه میداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین بار‌ آقا ‌عابدین، پسر معصومه خانم، علی و سجاد را به مسجد برد؛ علی موقع نماز در‌ میرفت، ‌اما سجاد نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا عابدین کارمند اوقاف بود و گاهی اوقات که برای غبارروبی امامزاده‌ها‌ میرفت، ‌سجاد هم همراهش‌میرفت ‌و با ذوق به کمک‌ آقا ‌عابدین امامزاده‌ها را غبارروبی میکرد؛ سجاد شش‌ساله بود که به مسجد‌ میرفت، ‌یعنی حتی قبل اینکه به مدرسه برود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محرم و نامحرم (دوران نوجوانی شهید سجاد زبرجدی - کتاب حواسم هست)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزی سجاد با دوستش مهدی نوروزی به پارک رفته بودند؛ هوا خیلی آن روز خوب بود و بعد از دیدن یکدیگر، مثل همیشه شروع کردند از هر دری حرف زدن؛ از کار و خانواده گرفته تا خاطرات قدیمی، تا اینکه کم‌کم صحبتشان رسید به موضوع محرم و نامحرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی که میدانست سجاد با دایی‌هایش رفت‌وآمد دارد، ناگهان وسط حرف‌هایشان گفت: «خب دختردایی هم که نامحرمه دیگه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این جمله برای سجاد خیلی غیرمنتظره بود، به‌طوریکه ابروهایش بالا رفت و با تعجب گفت: «کی گفته نامحرمه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی که انتظار داشت سجاد این موضوع را از قبل بداند، بیشتر تعجب کرد و با لحنی متعجب گفت: «یعنی واقعاً نمیدونستی؟ این‌همه پای منبر میری، اینو یاد نگرفتی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد چند لحظه سکوت کرد؛ نگاهش را از مهدی گرفت و به زمین خیره شد؛ انگار داشت در ذهنش چیزی را مرور میکرد که بعد از مکثی کوتاه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«یعنی من که با دختردایی‌هام دست میدم اشتباه کردم؟ خب حالا اگه این‌دفعه رفتم خونه‌شون و بگم نامحرمید، اذیتم می‌کنند که....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد خودش همان لحظه در فکر فرورفت و بعد از دقایقی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«فهمیدم… اگه دختردایی‌هام اومدند باهام دست بدهند یه سرفه می‌کنم، بعد دستم رو میگیرم جلوی دهنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد هر دو با وجود جدیت موضوع، بی‌اختیار خندیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب گذشت ولی موضوع از ذهن سجاد بیرون نرفت؛ چند روز بعد که فرصتی پیش آمد و خانواده‌اش قصد داشتند به خانه‌ی دایی‌اش بروند، سجاد در طول مسیر مدام نقشه‌ای را که برای سرفه کردن و دست جلو دهان گرفتن چیده بود، در ذهنش مرور می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رسیدند و فضای گرم و صمیمی خانه‌ی دایی را دید، دلش نیامد ادا دربیاورد؛ بااین‌حال تصمیمش را گرفته بود که دیگر با دختردایی‌هایش دست ندهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد که شدند، طبق عادت سلام‌ و احوال‌پرسی‌ها شروع شد؛ دختردایی‌ها که از سجاد خیلی بزرگ‌تر بودند، طبق معمول جلو آمدند تا با او دست بدهند، اما سجاد گفت: «نه... شما نامحرمید.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه سکوت شد؛ بعد دختردایی‌ها با نگاه‌های معنی‌دار به هم نگاه کردند و هیچ حرفی نزدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد فکر کرد قضیه تمام شده، تا اینکه وقتی همگی نشسته بودند سر سفره، سجاد دستش را دراز کرد تا یک ظرف را بردارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان لحظه یکی از دختردایی‌ها با شیطنت به آرامی پشت دست سجاد زد و با همان جمله‌ای که خودش گفته بود، به تلافی گفت: «دست نزن، تو نامحرمی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز بعد که سجاد دوباره مهدی را دیده بود، جریان را برایش تعریف کرد که صدای خنده‌ی مهدی بلند شد و از سجاد پرسید: «مگه قرار نشد سرفه کنی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که سجاد سری تکان داد؛ یعنی اینکه نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(اولین حقوق شهید سجاد زبرجدی - کتاب حواسم هست)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد مدت‌ها بود که دلش می‌خواست موتور داشته باشد تا بتواند با آن در پیتزافروشی پاییز به عنوان پیک موتوری کار کند؛ اما مشکلاتی سر راهش بود؛ مثل کمبود پول، سن کمش برای گرفتن گواهینامه و نیاز به ضامن برای وام گرفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او ناگهان یادش به آقای مهدی شاه‌حسینی افتاد؛ کسی که در کارهای خیر معمولاً

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش قدم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما آقای شاه‌حسینی با مهربانی گفت که پولش مهم نیست، اما به خاطر اینکه سجاد گواهینامه ندارد نمی‌تواند ضامنش باشد؛ چون در صورت بروز هر مشکلی برای سجاد نمی‌تواند خودش را ببخشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما سجاد ناامید نشد و به سراغ دایی‌جواد رفت تا ضامنش شود؛ اما دایی‌جواد هم همین دلایل را مطرح کرد و بالاخره وقتی که قرار شد ضامنش بشود، سجاد منصرف شد و تصمیم گرفت چند ماه صبر کند تا هجده‌سالگی‌اش تمام بشود و بتواند برای خودش موتور بخرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تابستان که آمد، سجاد و مهدی با لباس کارگری در پروژه‌ای عمرانی مشغول به کار شدند؛ تا اینکه سجاد با اولین حقوقش یک گوشی سامسونگ کشویی خرید. او با خوشحالی به مهدی گفت: «این رو می‌بینی؟ تا نود روز دیگر نمی‌بینی؛ چون با پولش یه موتور می‌خرم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نود روز گذشت و مهدی که روزشمار گذاشته بود، به سجاد یادآوری کرد: «نود روز گذشته، اما نه خبری از گوشی هست و نه از موتور؛ پولش رو کجا خرج کردی؟» سجاد با لبخندی گفت: «با پولش یک انگشتر طلا برای مادرم خریدم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهید همیشه بتول‌خانم، مادرشان را اولویت زندگی‌شان قرار می‌دادند و حواسشان به ایشان و خواهرشان فیروزه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هتل میثم هتل گوهرشاده(خاطره شیرین سفر مشهد شهید سجاد زبرجدی _ کتاب حواسم هست)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در تابستان گرمی روزی میثم دوست سجاد به او گفت: بریم مشهد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد که همیشه آماده‌ی سفر رفتن بود عصر همان روز کت‌وشلوارش را پوشید و آماده جلوی میثم ایستاد. میثم تا او را دید خنده‌اش بلند شد و گفت: داداش ما بیشتر وقتا با دمپایی می‌گردیم تو فکر کردی می‌خوایم بریم هتل؟ خیلی هنر کنیم بتونیم زیر مناره‌ها یه جا پیدا کنیم بخوابیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد گفت: «بحث مالیش چی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میثم با خیال راحت جواب داد: نگران اون نباش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد رفت و لباسش را عوض کرد؛ این بار با پیراهن و شلوار ساده همیشگیش برگشت و با هم راهی ترمینال شدند. سوار اتوبوس که شدند شب تا صبح چشم روی هم نگذاشتند و وقتی به مشهد رسیدند خیلی خسته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیارتشان که تمام شد خواب‌شان گرفت؛ اما هرجا خواستند بخوابند خادم‌ها بیدارشان می‌کردند. آنقدر در به درِ یک خواب چند دقیقه‌ای شدند تا اینکه فکری به ذهنشان رسید؛ رفتند صحن کوثر... زیر استیج برنامه‌های سخنرانی و مداحی خوابیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر استیج پر بود از سیم‌های برق، خرده‌چوب، صدای همهمه‌ی زائران و رفت‌و‌آمد؛ اما آنقدر خسته بودند که این‌ها برایشان مهم نبود. سرشان را گذاشتند همان‌جا و نفهمیدند کی خوابشان برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا اینکه سجاد با صدای بلند سخنران از خواب پرید. میثم را تکان داد و گفت پاشو میثم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارچه‌های اطراف استیج را کنار زدند و زائران را دیدند که روی فرش‌های قرمز نشسته بودند و برنامه سخنرانی در حال اجرا بود؛ نمی‌توانستند بیرون بروند فقط باید صبر می‌کردند سخنرانی تمام شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر بار صندلی سخنران تکان می‌خورد انگار چیزی بالای سرشان جابه‌جا می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن دو هم با شیطنت زیر صندلی می‌زدند؛ شاید خود سخنران هم متوجه شده بود کسی زیر استیجه ولی ترجیح داده بود چیزی نگوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه شبِ بعدی را هم همین‌طور می‌گذراندند؛ روزها داخل حرم مشغول زیارت بودند و شب‌ها گوشه‌ی خیابان فلکه آب با کارتن‌هایی زیرشان به خواب می‌رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناهار یک ساندویچ ساده می‌خوردند و شب‌ها هم میثم گاهی کباب و گاهی پیتزا می‌خرید. خستگی اما دست‌ از سرشان بر نمی‌داشت؛ تا جایی که وسط سجده‌های مستحبی در مسجد گوهرشاد خوابشان می‌برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا اینکه بالاخره میثم گفت این‌جوری نمی‌شه... باید یه جا رو بگیریم؛ هم حموم کنیم هم یه دل سیر بخوابیم و استراحت کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اطراف حرم را گشتند تا بالاخره اتاقی پیدا کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا پایشان به داخل اتاق رسید میثم گفت: من میرم حرم تو نمیای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد با چشمانی نیمه‌باز گفت: نه… من میخوابم… تو برو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میثم رفت و بعد از چند ساعت به هتل برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچه در زد سجاد در را باز نکرد؛ خیلی نگران شد؛ رفت سراغ مسئول رزرو، اما کلید اتاق سرجایش نبود و فهمید سجاد تو اتاقه؛ دوباره برگشت؛ بیست دقیقه به در کوبید و منتظر ماند؛ بازهم خبری نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخر از سر نگرانی زیاد مجبور شد کلید زاپاس را بگیرد؛ در را که باز کرد سجاد روی تخت ولو شده بود. اول فکر کرد بیهوش شده؛ تکانش داد که سجاد با زحمت چشمانش را باز کرد و نفسی کشید. میثم خیلی عصبانی بود؛ دستش را بالا برد تا یک سیلی جانانه به او بزند اما دلش نیامد؛ اخم کرد و غر زد: آخه این چه طرز خوابیدنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای سوغاتی هردو نفر دیزی سنگی گرفته بودند؛ تصمیم گرفتند با قطار اتوبوسی برگردند که راحت‌تر باشد. سوار که شدند دیزی‌ها را روی زمین گذاشتند؛ اما هر تکان قطار باعث صدای تق‌تقشان میشد؛ میثم کلافه شد و آن‌ها را برداشت و گذاشت بالای سرشان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد رو به سجاد کرد و گفت: پاشو برو یه دوری بزن، می‌خوام دراز بکشم رو صندلی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد هم راه افتاد و طول و عرض قطار را قدم می‌زد؛ یک لحظه برگشت و دید دور و بر میثم شلوغ شده؛ مسافرها خم شده‌ بودند روی او و تکانش می‌دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی نزدیک میثم شد خشکش زد؛ دیزی‌سنگی از بالای سر میثم افتاده بود و مستقیم خورده بود به پیشانی میثم؛ ابرویش شکافته بود و خون می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی میگفت: زنگ بزنید اورژانس! یکی میگفت: روسری بیارین محکم ببندین دور سرش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه به برکت آقا امام رضا به خیر گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر وقت رفقا دور هم می‌نشستند و حرف سفر میشد، آن دو با خنده خاطره شیرین مشهد را تعریف میکردند؛ میان خنده‌هایشان هم همیشه این جمله رد و بدل میشد که هتل میثم، هتل گوهرشاده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماه رمضان و دوکیلو فالوده بستنی (خاطرات شهید سجاد زبرجدی_ کتاب حواسم هست3)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از روزهای گرم و طاقت‌فرسای ماه مبارک رمضان بود؛ گرمایی که هر انسانی را به‌شدت بی‌طاقت می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد و امیر و شاهین روی ترک موتور، زیر نور آفتاب که مستقیماً بهشون می‌خورد، در مسیر نصب یک کولر به سمت محله‌ای می‌رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر آب‌پاش که وسیله کارشان بود را از پشت بلند کرده بود و هر چند دقیقه یک‌بار، یک پاف آب روی خودش و سجاد و شاهین می‌پاشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهین که نفسش از شدت تشنگی و ضعف در نمی‌آمد می‌گفت: آخه خدا هم راضی نیست من با این سختی روزه بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد زد زیر خنده و گفت: شل نکن داداش، کار شیطونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما روزهایی هم بود که شوخی جواب نمی‌داد؛ مثل آن روزی که شاهین از شدت گرما رسماً رد داده بود، اما سجاد خیلی جدی دستش را گذاشت روی شانه‌ی شاهین و بهش گفت: اگه روزه‌ات رو نشکنی، امشب افطار دو کیلو فالوده بستنی مهمون منی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصر همان روز، وقتی کارشان تمام شد مستقیم رفتند چشمه‌علی؛ تشنگی‌شان به حدی رسیده بود که دیگر حتی حوصله‌ی کم کردن لباس‌هایشان را هم نداشتند؛ فقط جیب‌هایشان را خالی کردند و پریدند داخل آب؛ فقط سرشان را زیر آب نبردند تا روزه‌شان باطل نشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی صدای اذان پیچید راه افتادند سمت شهرری و سجاد همان‌طور که قول داده بود، رفت و از یک مغازه داخل یک ظرف ماست بزرگ دقیقاً دو کیلو فالوده‌ی خنک برای شاهین خرید و ظرف را داد دست شاهین و گفت: اینم قولی که دادم؛ نوش جونت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(آقا سجاد سربه زیر و باحیا_ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد در میان دوستانش به سربه زیری معروف بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او و دوستانش در کار نصب کولر بودند؛ وقتی کارشان تمام شد از خانه خواستند بیرون بروند؛ سجاد به‌قدری سرش پایین بود که اشتباهی وارد یکی از اتاق‌ها شد؛ امیر او را صدا زد و راه خروج را به او نشان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میثم بارها سجاد را امتحان کرده بود؛ هر بار که با موتور از کنار دختری رد می‌شدند میثم روی شانه سجاد ضربه‌ای می‌زد تا توجهش را به آن دختر جلب کند، اما سجاد هرگز توجهی به نامحرم نمی‌کرد و میثم همیشه می‌گفت سجاد واقعاً چشم‌پاک هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزی سجاد خانه‌ی دایی یوسف دعوت بود؛ در همین حین دایی جواد متوجه شد که همسرش چیزی را در منزل جا گذاشته است؛ او از سجاد خواست تا همراهش به خانه‌شان بروند تا او آن وسیله را بیاورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنگامی که وارد خانه شدند آلبوم خانوادگی‌شان روی میز بود؛ دایی جواد نتوانست جلوی سجاد آن را ببندد؛ از کنار میز رد شد، اما بلافاصله برگشت و سجاد را دید که سرش را پایین انداخته و حتی یک نگاه کوتاه هم به آلبوم نکرده و آن را بسته؛ دایی جواد با دیدن این رفتار سجاد به یاد دایی داوود افتاد و گفت: چقدر شبیه دایی داوودتی؛ ببین سجاد دایی داوود شهید شده، تو هم شبیه اونی، به نظرم شهید می‌شی؛ مثل او نور بالا می‌زنی؛ و سجاد در جواب گفته بود: ای بابا، ما کجا و شهادت کجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(سخن شهید سجاد زبرجدی درمورد شهادت_ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهید سجاد زبرجدی به این حرف معتقد بودند و یک روز به محسن دوستشان گفتند: شهید کیه؟ شهید من و توییم؛ ما تو میدان می‌ریم، دلمون رو صاف می‌کنیم؛ با اینکه گناه کردیم ولی چون پیش‌قدم شدیم و چون ثابت‌قدم بودیم، وقتی می‌ریم توی میدان رزم و دلمون رو پاک می‌کنیم و از خانواده و از همه چیز می‌گذریم و می‌ریم جلو، خدا هم اونجا مارو می‌طلبه و می‌بره؛ نمی‌دونم چرا بعضی‌ها درمورد شهدا می‌خوان بگن شهدا شبیه پیغمبرا بودن و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حفظ غرور دیگران واجبه (خاطرات شهید سجاد زبرجدی_ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزی سجاد بچه‌ها را جمع کرد تا همگی با هم به مزار شهدا بروند؛ پنج نفر بودند؛ چهار نفر صندلی عقب ماشین نشسته بودند و یک نفر جلو؛ هوا آرام بود که یک‌باره محمد، دوست سجاد رو به یکی از بچه‌ها کرد و به ترکی فحشی داد؛ بقیه‌ٔ بچه‌ها خندیدند؛ سجاد که ترکی بلد نبود با تعجب پرسید: الان چی گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از بچه‌ها که معنی اون جمله را می‌دانست، همان‌طور که لبخندش خشک شده بود، زیر لب به سجاد گفت چه گفته؛ هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که سجاد ناگهان ماشین را زد کنار و برگشت سمت محمد و با صدایی محکم گفت: پیاده شو؛ محمد که جا خورده و شوکه شده بود، سریع به خودش آمد و شروع کرد به عذرخواهی کردن از سجاد، آن هم چندبار؛ پشت سر هم؛ آن‌قدر گفت و گفت تا بالاخره سجاد دلش نرم شد؛ سجاد با همه‌ی جدیتش، نمی‌خواست غرور کسی زیر پا له شود؛ خودش همیشه از شکسته شدن غرور آدم‌ها بیزار بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی یک بار هم، وقتی آقا مجید فرمانده‌ی سجاد، وسط جمع سر شاهین داد زد، بیشتر از شاهین سجاد ناراحت شده بود و بهش برخورده بود؛ و همان روز بعدازظهر سجاد به‌تنهایی رفت سراغ آقا مجید و مستقیم پرسید چرا آن‌طور رفتار کرده؛ آن هم در جمع.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا مجید نفس عمیقی کشید و گفت: فریاد من دو تا حسن داشت؛ اول اینکه شاهین به خودش بیاد و بدونه توی کار راپل هر گونه کوتاهی ممکنه جون کسی رو بگیره؛ دوم اینکه اعتماد به نفس کاذبش بریزه؛ فکر نکنه همیشه کارش درسته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد که رفت آقا مجید به حرف‌های سجاد فکر کرد؛ با خودش کلنجار رفت؛ خودش هم احساس می‌کرد که شاید حق با سجاد بوده؛ شاید نباید وسط جمع سر شاهین آن‌طور داد می‌کشید؛ همین شد که عصر همان روز خودش رفت سراغ شاهین و از او عذرخواهی کرد؛ آقا مجید حتی از این خوشش هم آمده بود که سجاد به فرمانده‌اش جرئت کرده و تذکر داده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(داستان خودسازی شهید سجاد زبرجدی _ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی بود که سجاد برنامه‌ی خودسازی را برای خودش شروع کرده بود و مصمم بود که روی عصبانیتش کار کند؛ او از علی خواسته بود چند شاخه‌ی ال‌ای‌دی برایش بیاورد؛ پس از ازدواج علی، سجاد از او خواست میزش را به او بدهد؛ علی با کنجکاوی پرسیده بود: برای چی می‌خوای؟ سجاد در جواب گفته بود کار دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او همچنین تعدادی سیم و کلید سفارش داده بود؛ بعداً، علی متوجه شد که سجاد با همان سیم و کلیدها برای خودش چراغ مطالعه‌ای درست کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز که علی برای سر زدن به مادرش به خانه‌شان رفته بود و طبق معمول سجاد خانه نبود، علی به اتاق قبلی خودش سر زد و توجهش به میز و چراغ مطالعه جلب شد؛ روی میز، برگه‌ای کنده شده از دفترچه بود که سجاد آن را با چسب چسبانده بود تا حالتی شبیه تابلو پیدا کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

59 حروف ابجد اسم امام زمان (شهید سجاد زبرجدی _ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد هیچ‌وقت از نیت‌هایش با هیچ‌کس حرف نمی‌زد؛ اما هر کار خیری را به نام امام زمان انجام می‌داد. پنج‌شنبه‌ها که هیئت شلوغ می‌شد، او گوشه‌ای آرام می‌نشست و زیارت عاشورا را به نیت حضرت صاحب‌الزمان می‌خواند. بچه‌ها زیاد شنیده بودند که می‌گفتند امام زمان تنها و غریب است؛ اما سجاد از آن دسته افرادی نبود که فقط شنونده باشد؛ در حرف و عمل هم حاضر بود هر چه دارد فدای امام زمانش بکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز هنگامی‌که با امیر برای زیارت بی‌بی‌زبیده رفته بودند و هر دو کنار ضریح نشسته بودند، راجع به امام زمان حرف زدند که سجاد با لحن مطمئن گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ما با هم خیلی رفیقیم؛ خیلی؛ اما اگر امام زمان دستور بده، من تو رو… حتی پدر و مادرم رو هم فدای آقا می‌کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما از اینجا بود که ریشه ماجرای عدد ۵۹ شکل گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عددی که سجاد بعدها پای همه امضاها و پیام‌هایش می‌نوشت؛ حروف ابجد نام امام زمان از اینجا و این ماجرا شروع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز که سجاد همراه مهدی و مرتضی جعفری برای زیارت سیدالکریم رفته بودند، آنجا آقا هادی را دیدند؛ باورشان نمی‌شد او را در لباس خادمیت ببینند؛ سجاد از همان هشت‌سالگی در کلاس‌های آقا هادی قد کشیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردی که سال‌ها در پایگاه کمیل مسئول گروه دانش‌آموزی بود و چند بار هم فرمانده پایگاه شده بود؛ او همیشه از امام زمان صحبت می‌کرد؛ صحبت‌هایی که حال و هوای بچه‌ها را عوض می‌کرد و دل آن‌ها را به امام زمان پیوند می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز هم وقتی حرف‌شان گرم شد، آقا هادی مثل یک معلم دلسوز شروع کرد به صحبت کردن با آن‌ها:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بچه‌ها، حالا که تا اینجا اومدین، دو سه تا مطلب رو باید بهتون بگم؛ من این‌ها رو از حاج‌حسن امینی‌مقدم شنیدم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج‌حسن از خادم‌های قدیمی حرم سیدالکریم است؛ می‌گفت یک‌بار حضرت آیت‌الله بهاءالدینی به حرم آمده بودند؛ ایشان زیاد زیارت می‌آمدند؛ حاج‌حسن جلو رفته و از ایشان پرسیده بوده:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آقا، ما اومدیم حرم، چی بخونیم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایشان گفتند: «زیارت آل‌یاسین بخونید؛ خیلی‌ها هنوز زیارتشون تموم نشده، آقا رو تو همین حرم دیدند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج‌حسن ادامه داده بود که این را از قول آیت‌الله بهجت هم شنیده که حضرت صاحب‌الزمان زیاد تشریف می‌آرن سیدالکریم؛ و گفته بود که برخی از ملائکه الهی مأمورند حاجت‌های زائران این حرم را از خدا طلب کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از فراش‌های حرم هم خاطره‌ای گفته بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«یک روز آیت‌الله بهجت تشریف آورده بودند؛ از در شماره ۴ وارد شدند؛ رفتیم سلام کردیم؛ فرمودند خوش به سعادتتون که اینجا خدمت می‌کنین… قدر بدونید؛ بعد ایستادند، اما داخل نیومدند؛ پرسیدیم چرا؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیت‌الله بهجت فرمودند: «همین الان حضرت صاحب‌الزمان تشریف بردند… به احترام ایشون داخل نیومدم که خلوتشون به هم نخوره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدها فهمیدند آیت‌الله بهجت چی گفته بود؛ و همه‌شان با هم گریه کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی حرف‌های آقا هادی به اینجا رسید، قطره‌های اشک در چشم‌های سجاد حلقه زد و بعد از آن روز بود که رفت‌وآمدش به حرم بیشتر شد؛ انگار دلش محکم‌تر گره خورده بود به دل آقایی که برایش همه‌چیز بود؛ یا اباصالح المهدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جان خواهر (ماجرای بیماری خواهر سجاد زبرجدی و همراهی ایشان با خواهرشان _ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فیروزه چند روزی گلودرد داشت؛ اما به خاطر اینکه برای سجاد و علی زحمتی ایجاد نکند، چیزی به آن‌ها نمی‌گفت؛ وقتی سجاد ورم گلوی فیروزه را دید، نگران شد و به او گفت که چرا دکتر نمیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فیروزه فوراً بهانه آورد که می‌ترسد چیز جدی باشد؛ اما سجاد با نگرانی بهش گفت اگر بعد از چند روز خوب نشد حتماً به دکتر می‌ریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سجاد متوجه شد که گلودرد فیروزه جدی است، تصمیم گرفت او را به بیمارستان ببرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن‌ها به بیمارستان امیرالمؤمنین رفتند و فیروزه ابتدا آزمایش داد و اسکن شد؛ سجاد تلاشش را می‌کرد تا به فیروزه قوت قلب دهد و با امیدواری و صحبت‌هایش آرامش کند؛ آن روز سجاد برای فیروزه کلی خوراکی‌های خوشمزه خرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب آزمایش نشان داد که توده‌ای در گلوی فیروزه هست که نیاز به عمل جراحی دارد؛ آن‌ها به بیمارستان امیراعلم رفتند؛ سجاد برای فیروزه ساندویچی گرفت و بهش گفت که بخور که بعد از عمل نمی‌توانی چیزی بخوری؛ آن روز آن‌ها کلی با هم از هر دری حرف زدند و خندیدند؛ شب که سجاد باید به خانه برمی‌گشت، قبل از رفتن به فیروزه پول و تلفن همراهی را داد و بهش گفت که اگر لازم شد باهام تماس بگیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز جراحی، سجاد و دایی در بیمارستان پشت در اتاق عمل منتظر خروج فیروزه از اتاق عمل بودند؛ بعد از چند روز که فیروزه از بیمارستان مرخص شد، سجاد کارهای ترخیصش را انجام داد و با او به خانه برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حال فیروزه که کمی بهتر شد، سجاد اسم او و مادرش را در کاروانی نوشت؛ فیروزه که تا آن موقع به مشهد نرفته بود، این سفر را جزو آرزوهایش می‌دانست؛ شبی در زمستان ۸۸، سجاد به خانه آمد و خبر داد و گفت که آبجی ساکت را آماده کن که یک هفته دیگر می‌رید به مشهد؛ و از او خواست دعا کند که عاقبت به خیر شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عضو یگان صابرین (شهید سجاد زبرجدی _ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاییز سال ۱۳۹۳ بود که عضو یگان صابرین شد؛ صابرین با یگان‌های دیگر تفاوت داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیروهای صابرین از شجاع‌ترین و باسابقه‎‌ترین نیروهای رزمی بودند که وظیفه حفاظت و تأمین امنیت کل سپاه پاسداران را دارند؛ دوره‌های بسیار سختی داشتند، مثل ۱۰ کیلومتر دویدن روی کوه یخ‌زده بدون تجهیزات، پوتین یا کفش؛ این کمترین کارشان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد از وقتی دوره‌های صابرین را می‌رفت، به‌طور عجیبی عوض شده بود؛ آرام‌تر و صبورتر شده بود. علی که این تغییر را حس کرده بود، کنجکاوی‌اش تحریک شد؛ می‌خواست امتحانش کند؛ فرصتش را وقتی پیدا کرد که فهمید سجاد یکی از کارهایی را که قرار بود انجام بدهد، فراموش کرده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی همان لحظه تلفن را برداشت و بدون هیچ مقدمه‌ای شروع کرد به داد و بیداد: «که سجاد تو این کار رو نکردی! تنبلی کردی! همیشه همین‌طوری هستی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و حتی چند حرف نامربوط هم بهش گفت؛ حرف‌هایی که قبلاً کافی بود سجاد را از کوره در ببرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما سجاد فقط گوش می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی که منتظر بود سجاد از کوره در برود، اما سجاد برعکس همیشه که زود جوش می‌آورد، علی را به آرامش دعوت کرد و آرام گفت: «چشم، میام خونه باهم صحبت می‌کنیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی جا خورد؛ عصبانیتش بیشتر شد و گفت: «مگه نمی‌خوای داد بزنی؟ دعوا کنی؟ مثل همیشه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد با همان صدای آرام پاسخ داد: «نه… هرچی تو بگی؛ حق با توئه؛ تقصیر من بود؛ ببخشید؛ الان فقط آروم باش، میام خونه صحبت می‌کنیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و تماس را قطع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سجاد به خانه رسید، علی گفت: «من این‌همه تلاش کردم که تو عصبانی بشی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد لبخندی زد و با آرامشی که برای علی غیرقابل‌باور بود گفت: «فقط به خودت آسیب زدی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین سفر به سوریه (شهید سجاد زبرجدی_ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب چهارم ماه رمضان بود که سجاد با صورتی خسته و لباس‌هایی خاکی وارد خانه شد؛ دیرتر از همیشه؛ چیزی خورده و نخورده مستقیم رفت سمت اتاق و آرام فیروزه را صدا زد و بعد کنارش نشست و گفت: «فیروزه… اگه من برنگشتم… امانتی بچه‌ها رو بده به سید محمد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره فیروزه از ناراحتی بهم فشرده شد و بهش گفت: «سجاد… این رسمش نیست؛ نرو؛ اگه اتفاقی برات بیفته چی؟ من اون‌وقت باید بسوزم و بسازم؛ نرو… اگه تو بری…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد حرفش را قطع کرد: «فیروزه… خواهش می‌کنم مانع من نشو؛ وگرنه مجبور می‌شم جور دیگه‌ای برم… اون‌وقت از این حرفت پشیمون میشی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فیروزه با چشمانی اشک‌بار گفت: «عیبی نداره… تو برو؛ منم وایمیستم حرفا رو می‌شنوم… اما باید همیشه با من در تماس باشی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد سرش را آرام تکان داد؛ بعد او را قسم داد که خبر رفتنش را به کسی نگوید؛ نه به مادرش، نه به علی؛ می‌دانست اگر علی بفهمد نمی‌گذارد برود؛ به علی فقط گفته بود مأموریت چهل‌وپنج روزه دارد؛ همین شد که برای اولین بار پنهانی راهی سوریه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سوریه سجاد تک‌تیرانداز بود، اما هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد؛ روزها به بچه‌های فاطمیون آموزش می‌داد، شب‌ها به تدارکات و غذا رسیدگی می‌کرد؛ اگر کسی خسته بود، با وجود خستگی خودش برایشان وقت می‌گذاشت؛ ماساژ دادن‌های سجاد بین نیروها معروف شده بود؛ همیشه با خنده می‌گفت: «حاجی دمنوشتم»؛ و همین شوخی‌ها فضای جنگ را برای بچه‌ها آسان‌تر و روابطشان را صمیمانه‌تر و گرم‌تر می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی تانکر آب می‌رسید، اولین کسی بود که می‌دوید تا کمک کند؛ آب‌جوش آماده می‌کرد، چای می‌ریخت، بین همه پخش می‌کرد؛ روزی یکی از بچه‌ها به شوخی به او گفت: «سجاد، فکر نکن این کارا رو بکنی شهید میشی‌ها!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد با جدیت به او گفت: «از کجا می‌دونی؟ مطمئنی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما حرفی را به دل نمی‌گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز آقا مرتضی داشت بین بچه‌ها باقلوا پخش می‌کرد؛ سهم هر نفر یکی بود؛ سجاد و حسین صفرپور با شیطنت هر کدام یکی برداشتند و آرام دست بردند برای دومی؛ آقا مرتضی با خنده‌ای گفت: «صبر کنید؛ بذارید همه بگیرن، اگه اضافه اومد آخر کار بهتون می‌دم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما آن دو دست‌بردار نبودند؛ آقا مرتضی که دید ول‌کن نیستند، نوک چاقوی کوچک جیبی‌اش رو زد پشت دست سجاد و سجاد دستش را عقب کشید؛ نگاهی به خراش کوچک انداخت و خندید؛ چیزی نگفت؛ نه رنجید، نه اعتراض کرد؛ فقط گذشت… مثل همیشه با لبخند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوغاتی داداش علی (خاطرات شهید سجاد زبرجدی از اولین بازگشتشان از سفر سوریه_ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سجاد از اولین سفر سوریه برگشت، یک بطری روغن زیتون و یک جعبه شیرینی برای علی آورده بود؛ از وقتی به صابرین پیوسته بود، موقع دید و بازدید شانه به شانه می‌زد؛ رفتاری که هر بار علی از سجاد می‌پرسید این کارها یعنی چی؟ و او فقط با یک جمله کوتاه می‌گفت این‌جوری صمیمی‌تره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز هم وقتی سجاد سوغاتی‌ها را روی اپن گذاشت و گفت این‌ها سوغاتی‌هاتونه، علی نگاهی به بطری روغن زیتون انداخت و با تعجب گفت: کرمانشاه که روغن زیتون نداره؛ و بعد نوشته روی جعبه شیرینی را خواند که نوشته شده بود «الصنف سوریه».

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مطمئن شد سجاد اصلاً کرمانشاه نبوده؛ ناراحت شد که سجاد به او راستش را نگفته، اما بیشتر دلش می‌سوخت که برادرش بی‌خبر به سوریه رفته، در حالی که بعد از ازدواجش دلگرم این بود که سجاد مراقب مادر و خواهرشان هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد وقتی اخم و دلخوری علی را دید، گفت: به خاطر همین بهت گفتم می‌رم کرمانشاه؛ قول می‌دم چیزی نمیشه، نگران نباش؛ خودت این همه مشکل داری، وسط این همه بدبختی نمی‌خواستم فکرت درگیر این بشه که من رفتم سوریه؛ ببین… رفتم و برگشتم، هیچ اتفاقی هم نیفتاد؛ الکی ناراحت و نگران بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی که هنوز آرام نشده بود، سرش را تکان داد و گفت: «بابا می‌دونم هرکی میره سوریه لزوماً شهید نمیشه؛ ولی تو کله‌ات بوی قرمه‌سبزی میده، ترس هم که سرت نمی‌شه؛ همین بچه‌های عملیات و گشت حوزه‌تون می‌گفتن هر وقت به چند تا خلافکار مشکوک می‌شدین، اگر سه چهار نفر بودن حتی وقتی تنها بودی دنبالشون می‌رفتی؛ نمی‌گفتی یهو بریزن سرت؛ من این چیزا رو می‌فهمم و هی بهت میگم نرو، تو اصلاً حالیت نیست گلوله میاد و خطرناکه یعنی چی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد که تا به حال با دقت به حرف‌های علی گوش می‌داد، به اینجا که رسید لبخندی زد و گفت: نترس؛ اگه قرار باشه اتفاقی بیفته، تو خواب هم می‌افته؛ اگر هم قرار نباشه اتفاقی بیفته که نمیفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف‌هایشان کم‌کم تند شد تا اینکه به دعوا کشید؛ سجاد از جا بلند شد که برود و علی پشت سرش دوید؛ سجاد پابرهنه از خانه بیرون زد و از آنجا دور شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همسر علی وقتی دید او خیلی نگران هست، گفت: نگران نباش، الان که سالم برگشته؛ اما علی با بغض جواب داد: تو نمی‌دونی این کله‌اش بوی قرمه‌سبزی میده؛ اگر اتفاقی براش بیفته من چیکار کنم؛ من همین یه دونه داداش رو دارم؛ از وقتی دوازده سیزده ساله بود هی می‌گفت من شهید می‌شم تا اینکه دایی یوسف عصبانی شد و گفت: این‌قدر این جمله رو نگو، ما دینمون رو ادا کردیم؛ دوتا دایی‌هات شهید شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌دونی سجاد در جواب دایی چی گفت که دایی دیگه جوابی نداشت که بهش بگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد ادامه داد: سجاد بدون اینکه بی‌احترامی کنه، گفت: من برم اون دنیا می‌گن چون داییتون شهید شده، بیا اجر شهید رو بگیر؟ اونا برای آرمان و وظیفه خودشون رفتن، برای ادای دین خودشون؛ الان اگه دایی داوود بگه تو اون دنیا چیکار کردی؟ بگم تو به جای من دینت رو ادا کردی کافیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این جواب سجاد بود؛ او این‌طوری فکر می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاک شدن (شهید سجاد زبرجدی_ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهارم مهر ماه بود؛ سجاد در سوریه تب شدیدی کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند اتاق به بچه‌های بیمار اختصاص داده شده بود تا در آنجا قرنطینه شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرمانده گردان، با دیدن حال نامساعد سجاد به حاج‌محسن سفارش کرد او را به قرنطینه منتقل کند؛ حاج‌محسن که از این بیماری خبر داشت طفره رفت؛ او می‌دانست که مریضی سجاد با بقیه فرق دارد و دلیلی داشت که نمی‌خواست او را از جمع جدا کند، اما فرمانده گردان بر نظر خود اصرار کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج‌محسن کنار سجاد آمد و با صدایی آرام گفت: «سجاد جان، حاجی گفته باید بری قرنطینه؛ گفته و ما نمی‌تونیم حرفش رو گوش ندیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد با چشمانی نیمه‌باز نگاهی به حاج‌محسن انداخت و با کلامی بریده و منقطع گفت: حاجی... یه چیزی بگم بین خودمون بمونه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج‌محسن خم شد: بگو سجاد جان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد ادامه داد: خدا داره من رو پاک می‌کنه... تو رو به حضرت زهرا من رو نفرست قرنطینه پیش بچه‌ها... این بارم به حرفم گوش بده حاج‌محسن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج‌محسن در نهایت قبول کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه روز گذشت؛ سجاد در تبِ این سه روز میسوخت؛ اما با این وجود، هر روز صبح اول وقت خودش را از رختخواب بیرون می‌کشید تا به کارهایش برسد؛ حاج‌محسن مسئولیت فرماندهی یکی از دسته‌ها را به سجاد سپرده بود و او موظف بود نیروهای دسته را آماده کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد با همان حالش یواشکی نماز شب می‌خواند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد یواشکی به بالای سر بچه‌های فاطمیون می‌رفت، سر سجده بر زمین می‌گذاشت و پاهایشان را می‌بوسید؛ حاج‌محسن به او تشر می‌زد: سجاد! این چه کاریه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد هم جواب می‌داد: حاج‌محسن، نفسانی نباشه... این بچه‌ها غریب‌اند؛ نمی‌دونی با چه سختی و زحمتی میان اینجا برای دفاع...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز بعد، یکی از بچه‌های فاطمیون به حاج‌محسن گفته بود: فرمانده، من دیشب بیدار بودم... دیدم یکی اومد افتاد روی پاهام و گریه می‌کرد... وقتی خوب نگاه کردم دیدم سجاد بود؛ جایی رو که پای من تاول زده بود رو بوسید و بعد اون رو گذاشت روی چشم‌هاش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه وصال با معبود (شهید سجاد زبرجدی _ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز هفتم مهرماه ۱۳۹۵ درگیری به نزدیکی دانشکده علوم و فنون رسیده بود؛ جایی در شمال غرب حلب که می‌گفتند مدفعیه حلب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سراوانی مسئول رساندن مهمات به نیروها بود؛ وقتی به نزدیکی خط رسیدند، یکی از نیروهای فاطمیون به اشتباه خمپاره‌ای شلیک کرد؛ با صدای انفجار، مسلحین گرای آن‌ها را محاصره و لحظه‌ای بعد بارانی از خمپاره‌ روی سرشان فروریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد وقتی دید سراوانی تنها مانده، طاقت نیاورد و خودش را به او رساند؛ غبار سنگینی که از آتش دشمن به پا شده بود همه‌جا را پوشانده و جلوی دید را گرفته بود؛ سراوانی از میان گرد و خاک متوجه شد که کسی با سلاح اس‌وی‌دی و با ابهت خاصی به سمت او می‌آید؛ حس کرد سجاد راه نمی‌رود، انگار دارد پرواز می‌کند؛ دستش را بلند کرد و به او علامت داد و گفت: «همون‌جا بمون و دیده‌بانی کن؛ مراقب باش کسی نزدیک نشه؛ اگه اومد خبر بده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد نیم‌خیز داخل خاکریز جا گرفت؛ آخرین گلوله‌ای که دشمن شلیک کرد، نزدیک خاکریز خورد و ترکش‌هایش به سجاد اصابت کرد؛ برای چند لحظه باران گلوله قطع شد، انگار آن گلوله آخر سهم سجاد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان لحظه که سجاد ترکش خورد، سراوانی هم ترکش خورد و سه متر آن‌طرف‌تر پرت شد؛ به سختی خودش را برگرداند و پشت سرش را نگاه کرد؛ سجاد نفس‌های بریده‌ای می‌کشید و صدای خس‌خس گلویش بلند شده بود؛ او را به نیروهای فاطمیون سپرد تا به عقب منتقلش کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون در ریه‌های سجاد لخته شده بود و صورتش از خون پوشیده شده بود؛ تا نزدیک بیمارستان به‌سختی نفس می‌کشید… لحظه‌های پرکشیدن فرا رسیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رساندن خبر شهادت به خانواده (شهید سجاد زبرجدی _ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صبح که آقا مجید از یگان زنگ زده بود، دل علی آشوب عجیبی داشت؛ می‌دانست قرار است خبری به او بدهند، اما امیدوار بود اشتباه کرده باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا مجید مأمور شده بود خبر شهادت سجاد را به علی و فیروزه برساند، اما وقتی به فرم سجاد نگاه کرد که نوشته بود «خبر شهادتم را مستقیماً به علی ندهید»، مجبور شد حقیقت را پنهان کند؛ به همین خاطر وقتی علی با چشم‌های نگران ازش پرسید: «چی شده آقا مجید؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا مجید با مکث گفت: «یه گلوله ضد هوایی به پای سجاد خورده… حالش وخیمه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی می‌دانست این گلوله وقتی به جایی می‌خورد منفجر می‌شود و همان لحظه فهمید آقا مجید دارد چیزی را از او پنهان می‌کند؛ دلش می‌گفت سجاد شهید شده… اما نمی‌خواست باور کند؛ می‌خواست خودش را قانع کند سجاد فقط زخمی شده؛ چهره‌اش مثل گچ سفید شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا مجید که حال او را دید، تصمیم گرفت اول به دایی یوسف خبر بدهد؛ رساندن این خبر به او آسان‌تر از گفتنش به علی و بتول‌خانم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا مجید مثل همیشه مقدمه‌چینی کرد؛ از فضیلت شهادت گفت، از مقام شهید، از اینکه شهادت مزد جهاد در راه خداست؛ جواد فهمید خبر مهمی در راه است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا مجید بالاخره به حرف اصلی رسید: «شنیدیم خودتون هم دوتا شهید دادین… شهید مرتضی و داوود کمانی؛ بالاخره شهادت مزد جهاد در راه خداست؛ این شهید ما آقا سجاد هم…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواد یاد نگاه مهربان سجاد افتاد؛ یادش افتاد چند روز قبل از اعزامش به سوریه بهش گفته بود: «سجاد، یادته اولین شعری که حفظ کردی رو برای من خوندی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد خجالت کشیده بود و گفته بود: «ای بابا دایی… یادمون نیار دیگه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواد همان حرفی را زده بود که همیشه سجاد دلش می‌خواست بشنود: «شدی کپی دایی داوودت؛ راه رفتنت، حرف زدنت… چقدر شبیه‌اش شدی؛ خیلی بهت میاد بگن شهید زنده؛ شهید داوود کمانی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد سرش را انداخته بود پایین و گفته بود: «ما کجا… دایی داوود کجا.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح روز بعد، علی به همراه جواد و دایی یوسف راهی یگان صابرین شدند؛ وقتی رسیدند، آقا مجید که رنگ‌پریدگی او را دید، پرسید: «صبحانه خوردین؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی با اوقات‌تلخی گفت: «با این حال مگه میشه چیزی خورد؟ زودتر بریم بیمارستان.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا مجید آرام گفت: «یه چیزی بخورین… تا راه بیفتیم؛ قرار بود با هواپیما بیارن بیمارستان بقیه‌الله؛ احتمالاً تا حالا رسیده باشن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی دیگر صبر نداشت، اما آقا مجید بالاخره مجبور شد حقیقت را همان‌جا به او بگوید؛ کلماتش که تمام شد، علی شوکه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایی یوسف و جواد همراه علی تا خانه رفتند تا حواسشان به او باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رسیدند خانه، همین که چشم فیروزه به علی افتاد، فهمید سجاد فقط زخمی نشده؛ با بغض از علی پرسید: «تو که گفتی سجاد فقط زخمی شده و حالش وخیمه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین یک جمله علی را از شوک بیرون کشید؛ درد در قفسه سینه‌اش پیچید، نفس‌هایش تند شد و دنیا جلوی چشمانش سیاه شد؛ او را با عجله به درمانگاه رساندند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر بعد از گرفتن فشار خونش گفت: «روی ۳ و ۴ هست، اگه دیرتر آورده بودین… از دنیا می‌رفت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تزریق سرم و آرام‌بخش حالش کمی بهتر شد، اما هنوز زیر لب با خودش تکرار می‌کرد: «سجاد حلالت نمی‌کنم… بدون خداحافظی رفتی…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان حال ناگهان خودش را دید که وسط یک دوراهی ایستاده؛ سجاد از روبه‌رو آمد و وقتی بهش رسید، محکم علی را بغل کرد و گفت: «شنیدم از اینکه ازت خداحافظی نکردم ناراحتی و حلالم نمی‌کنی؛ اومدم ازت خداحافظی کنم…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض علی ترکید، اشک‌هایش روی صورتش می‌ریخت؛ گفت: «حلالت کردم… ولی نمی‌ذارم بری.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و محکم‌تر بغلش کرد، اما انگار سجاد داشت از بغلش سر می‌خورد؛ سجاد از آغوشش جدا شد و به سمت راست دوراهی رفت؛ علی با گریه در حالی که دور شدن سجاد را نگاه می‌کرد، اسمش را صدا زد؛ سجاد یک لحظه برگشت، لبخندی به او زد… و بعد رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(وصیت‌نامه شهید سجاد زبرجدی)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگه دردودل داشتید یا خواستید مشورت بگیرید، بیایید سر مزارم؛ به لطف خداوند حاضر و پاسخگو هستم؛ من منتظر شما هستم؛ دعا می‌کنم تا هرکسی لیاقت داشته باشد شهید شود؛ خداوند سریع‌الاجابه است؛ پس اگر می‌خواهید این دعا را برای شما انجام دهم، شما هم من را با یاد خوش و فاتحه یاد کنید؛ من هم حتماً شما را یاد می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگذارید شیطان باعث جدایی ما بشود؛ همه ما همدیگر را در آخرت زیارت می‌کنیم؛ یکی با روی ماه و یکی با روی سیاه؛ ان‌شاءالله همه ما با روی ماه باشیم و به امام زمان صلوات بفرستید تا رستگار شوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سکوت کتابفروشی را رصد میکردم پربود از کتاب های رنگی با طرح جلد های زیبا منم با ذوق از دیدن چیزهای رنگی دست میکردم و هرکدام را برمیداشتم و چند صفحه ورق میزدم بوی نو و شیرینِ کاغذ زیر بینیم میزد و من را ذوق زده میکرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم میان قفسه های کتاب عبور میکردم که ناگهان صدای زهرا میان شلوغی فروشگاه به گوشم رسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ زهره این رو من گرفتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را چرخاندم و زهرا خواهرم را دیدم که لبخندزنان کتابی را با هیجان بالا گرفته بود. کتاب ریحانه از انتشارات کتابک بود روی جلدش دخترکی نوجوان را نشان میداد که چادرش او را زیباتر کرده بود از آن جلدها بود که مشتاق میشدی چند صفحه‌اش را همان‌جا بخوانی زندگینامه شهیده ریحانه ساداتی ارمکی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا ذوق زده بود و  از صدایش مشخص بود که انتخابش را چقدر دوست دارد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم و گفتم: خیلی خوبه از کجا برداشتی  منم برم یه نگاهی بندازم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا با دست گوشه ای از کتابفروشی را نشانم داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت قفسه‌های کناری رفتم. چند کتاب را ورق زدم تا اینکه چشمم به عنوانی افتاد که ضربان قلبم را تند کرد: آقای خوشتیپ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلدش من را جذب کرد آن را برداشتم. زندگی‌نامه شهید مدافع حرم بابک نوری هریس بود شهید خوشتیپ مدافع حرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو جلد بیشتر نبود بابا و زهرا برای حساب کردن خریدها رفته بودند پس سریع دست کردم و یک جلدش را برداشتم و به سمت حسابداری دويدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد ها متوجه شدم این کتاب را فقط من انتخاب نکرده بودم بلکه خودش هم انتخابم کرده بوده تا باسیره شهدا بیشتر آشنا بشوم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهیدی که از جوانی خودش زیبایی و تحصیل در آلمان گذشته و ترجیح داده بود عمه جان و دفاع از حرم ایشان را انتخاب کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس حضور شما هم در این صفحه اتفاقی نیست میان اینهمه رمان و داستان در این اپلیکیشن پس باهراغتقادی حالا که خداوند و شهیدان دعوتنامه فرستاده اند آن را بپذیرید و لحظاتی همراه داستان هایم باشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب درماشین کتابم را با ذوق در دستم گرفته بودم انگار گنج کوچکی پیدا کرده باشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به خانه رسیدم، بی‌آنکه منتظر بقیه بمانم، مستقیم به اتاق رفتم و لباسم را عوض نکرده کتاب را باز کردم و شروع کردم به خواندن با هر صفحه من عمیق‌تر در دنیای بابک نوری هریس فرو میرفتم مردی که زندگی‌اش ساده بود اما پر از انتخاب‌های بزرگ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا دیر وقت خواندم، و وقتی کتاب را بستم وارد گوگل شدم و اسم شهید را جست و جو کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دیدن عکس های شهید شگفت زده شدم شهید خوشتیپی بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آن هایی که مطابق روز لباس می‌پوشیدند و شاید در مواجه با آن ها کمتر حس کنی یه اعتقادات قشنگی هم دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما متاسفانه این یک باور اشتباهه هم میشه خوشتیپ باشی هم مذهبی و دارای اعتقاداتی محکم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدی باورها اینه که شهیدان حتما چهره ای مذهبی یا ریش دار یا لباس هایی با دکمه های بسته تا زیر گردن دارند یا خشک و رسمی و بداخلاق هستند خواه که اینطور نبوده و نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن فیلم شهید و آن لبخند قشنگشان و گفتن یاعلی ایشون منم با ایشون لبخندی زدم و ناگهان یک فکری در ذهنم افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید زندگی‌نامه کامل ایشون را میخواندم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار آشنایی‌ام با ایشون  تازه شروع شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز از آن شب گذشته بود، اما فکرِ «آقای خوشتیپ» و زندگی شهید بابک نوری هریس هنوز در ذهنم میچرخید. هر بار که لحظه‌ای سرم خلوت میشد، صحنه‌هایی از کتاب را به یادم می‌آوردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز که برای کاری به کتابخانه شهرم رفته بودم میان قفسه ها آرام راه میرفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای داخل کتابخانه خنک بود و بوی خاصی از کاغذهای قدیمی  داخل کتابخانه پیچیده  بود بچه های کنکوری هم با کوله پشتی درحال رفت و آمد بودند  گاهی فقط صدای ورق زدن کتاب‌هامیامد یا  سرفه‌ ی کوتاه کتابدار که ناگهان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودم فکر کردم کاش کتاب بیست و هفت روز و یک لبخند شهید هم اینجا بود و چندصفحه اش را میخواندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخوداگاه گفتم چرا که نه بذار بگردم شاید بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شروع کردم به گشتن میان کتاب ها چند ردیف از قفسه‌ها را رد کردم، چشمم روی عنوان‌ها می‌لغزید تا اینکه ناگهان، همین‌طور که سرسری نگاه میکردم یک نام آشنا را دیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(کتاب بیست و هفت روز و یک لبخند اثر فاطمه رهبر)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را دراز کردم و کتاب را از قفسه بیرون کشیدم. جلدش را که دیدم خندیدم تصویر قشنگی از داداش بابک بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار یک‌جور آشنایی پنهان میانمان بود کتاب را محکم در آغوش کشیدم و به سمت پیشخوان کتابخانه رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتاب را به امانت گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد ها از همین طریق با شهید سجاد زبرجدی آشنا شدم داداش سجاد عزیزم که حاجت روایی بالایی دارند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این مسیر همان مسیری بود که از کتابفروشی و آقای خوشتیپ شروع شده بود؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار خدا، قدم‌به‌قدم، داشت راهِ آشنایی‌ام باشهدا را کامل‌ میکرد شهدایی که هرکدام با روش خاصی به امام زمانم متصل بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا میخواهم برش‌هایی از این کتاب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(بیست و هفت روز و یک لبخند) را با شما به اشتراک بگذارم؛ 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که هم شما با حال و هوای این کتاب  و با شخصیت شهید بابک نوری هریس بیشتر آشنا بشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و هم اگر دلتان خواست و با روحیه‌تان جور بود، در صورت امکان تهیه اش کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کودکی شهید بابک نوری(اقتباس از کتاب بیست و هفت روز و یک لبخند)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفیقه‌خانم، مادرِ شهید بابک نوری، با پسرعموی دامادِ بزرگِ خانوادشان ازدواج کرده بود. پدرِ شهید بابک پاسدار بود و درست روز عقد، از جبهه آمده بود. رفیقه‌خانم هم فقط همان لحظه‌ای که سر سفره عقد، قند روی سرش می‌سابیدند، داماد را از گوشه چشم دیده بود. بعد از ازدواج، خانواده داماد یک اتاق از خانه‌شان را در اختیار عروس و داماد گذاشته بودند. داماد یک هفته بعد از عقد دوباره به جبهه برگشت و رفیقه‌خانم در کنار خانواده همسر ماند و منتظر بازگشت او شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا و الهام، پشت سر هم و با فاصله‌ای کوتاه به دنیا آمدند در تمام این سال‌ها شوهر رفیقه‌خانم کنار او نبود و در جبهه حضور داشت و یکی دو ماه بعد که برمی‌گشت، تازه نوزادانش را می‌دید. رفیقه‌خانم در همان یک اتاق، به تنهایی مشغول بزرگ کردن فرزندانش بود. وقتی رضا به حرف زدن افتاد، رفیقه‌خانم را «زنداداش» صدا کرده بود همان اسمی که همه اهل خانه برای صدا زدن او استفاده می‌کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفیقه خانم چون به تنهایی مشغول بزرگ کردن بچه هایش بود و تنها دلش به آن ها خوش بود عاشق بچه بود و وقتی پس از رضا و الهام و امید بابک را باردارشدند نیش و کنایه های اطرافیان زیاد شد که اینهمه بچه دار میشوی برای چی برای همین رفیقه خانم تصمیم گرفت نوزادش را از بین ببرد که خیلی زود پشیمان شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزی که زمان زایمان رفیقه‌خانم فرا رسیده بود بچه هارا راهی مدرسه کردند و امید را در آغوش گرفت و به خانه خواهر بزرگ‌ترش رفت که چند خانه با آنها فاصله داشت. بعد همراه خواهر کوچک‌ترش راهی کلینیکی شد که در سر خیابان انصار قرار داشت. همان روز بابک به دنیا آمد. نوزاد را در آغوش رفیقه‌خانم گذاشتند و مادر با دیدن زیبایی و آروم بودن او تمام دردهایش را فراموش کرد. پدر هم برای اولین بار برای ترخیص مادر و کودک رفت و بابک نخستین فرزندی بود که پدر در همان لحظه تولد دیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظهر که بچه‌ها برگشتند، نوزادی را دیدند که کنار امید خوابیده. از نگاه رضا، این جور زندگی خیلی هیجان داشت؛ اینکه هر بار مادر برایشان خواهری یا برادری تازه می‌آورد و او را گوشه اتاق می‌خواباند. خودش بارها این را به مادر گفته بود وقتی همدیگه رو در آغوش می‌گرفتند و باعث خنده مادر میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک بچه‌ای بسیار آرام بود؛ انگار میدانست مادر برای آمدن او چقدر حرف‌ها را تحمل کرده. آرامِ ، کنار اتاق می‌نشست و ماشین‌بازی میکرد، البته همیشه زیر سایه محبت خواهر و برادرهایش بود . او همیشه سرش در درس هایش بود، شاگرد زرنگی که درس‌هایش را بی‌کمک کسی میخواند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی پدر از جنگ برگشت و زندگی به روال افتاد، پسرها را اغلب با خودش به مسجد و محل کار می‌برد تا مادر مسئولیتش کمتر شود و بتواند گشتی برود، سفری کند و خستگی سال‌های تنهای بزرگ کردن بچه‌ها را از تن بیرون کند. بابک از همان اول اهل برنامه‌ریزی و حسابرسی بود. پول توجیبی‌هایش را پس‌انداز می‌کرد. مثلاً وقتی خواهر و برادرهایش با پول‌شان خوراکی می‌خریدند، بابک به همان تغذیه‌ای که مادر میداد اکتفا میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزی مش جلال، پیرمرد همسایه، به بابک گفت: «بابک، همه پول‌هات رو مدرسه نبر. بده به من نگه دارم، از مدرسه که اومدی بهت می‌دم.» مش جلال بارها دیده بود که وقتی روی کُتَل توی کوچه می‌نشست، بابک پول‌ها را روی زمین می‌گذاشت و یکی‌یکی می‌شمرد و دوباره جمع می‌کرد. بابک با شک و تردید پول‌هایش را به مش جلال سپرد. ظهر که برای گرفتنشان رفت، نشست و با دقت همه را شمرد، انگار نگران کم شدنشان بود. اما وقتی دید پول‌هایش نه تنها کم نشده، بلکه بیشتر هم شده، از خوشحالی از گردن مش جلال آویزان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پول توجیبی (شهید بابک نوری_بیست و هفت روز و یک لبخند)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از زبان پدر شهید بابک: یه روز به بابک و امید گفتم برای خرج دانشگاه و پول توجیبی مبلغی رو اعلام کنید تا هر ماه بهتون بدم؛ هر یکیشون مبلغی پیشنهاد دادند و من قبول کردم؛ چند روزی دقت کردم و دیدم بابک خیلی کتاب میخره؛ همه کتاب‌هاش هم سنگین و گرونه؛ پولی که بهش میدادم خیلی کم بود؛ تو وادی پدر و پسری کشیدمش کنار و خواستم مبلغی اضافه‌تر از مبلغی که به امید میدادم بهش بدم؛ گفتم تو خرجت از امید بیشتره؛ اضافه بر ماهیانه ات این رو هم بگیر؛ بابک ناراحت شد و گفت: این چه کاریه بابا، ما باهم توافق کردیم؛ چرا حق خواهرها و برادرهای دیگه رو میخوای به من بدی؟ من عرضه داشته باشم با همین مبلغ سر میکنم، نداشته باشم هم میرم سر کار و خرجم رو درمیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه بار هم نمیدونم چه مشکلی برام پیش اومده بود که به یه تومن پول احتیاج پیدا کرده بودم؛ انگار وقتی داشتم به مادرش میگفتم بابک شنیده بود؛ توی حیاط بودم که اومد پیشم؛ یه بسته پول هم دستش بود؛ گفت بابا این یک میلیون رو بگیر و کارت رو راه بنداز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسیدم از کجا آوردی‌ بابک؟ خوب چند سال پیش یک میلیون مبلغ کمی نبود؛ خندید و گفت کم‌کم جمع کرده‌ام؛ من فکر کردم از پول توجیبی که بهش میدادم پس‌انداز کرده؛ بعدها فهمیدم میره سر کار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوستش میگفت وقتی می‌اومده سر کار یه جزوه یا کتاب همراهش بوده؛ بابک با یک دستش آب و گچ حل میکرده و با دست دیگه‌اش جزوه یا کتاب دانشگاهش رو ورق میزده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هم‌رزم‌هاش توی سوریه هم میگن توی سوریه هم مدام کتاب و جزوه دستش بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمیز و مرتب بودن (شهید بابک نوری _ بیست و هفت روز و یک لبخند)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد سوله شده بودند؛ بابک دست‌ها رو به کمر میزند و نگاهی به دور و برش می‌اندازد و میگوید حاج‌داوود اینجا چقدر کثیفه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داوود براق نمود به سمتش و میگوید تو باز به من گفتی حاج‌داوود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک جوری از او فاصله میگیرد که انگار از غضب و عصبانیتش ترسیده و میگوید آخ ببخشید حاج‌داوود، دیگه بهت نمیگم حاج‌داوود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داوود به سمتش خیز برمیدارد و صدای خنده‌شان توی سوله میپیچد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از قسمت بالای سالن شروع می‌کنند به جارو زدن؛ آن‌هایی که کنار دیوار توی محوطه چمباته زده‌اند برای کمک بلند می‌شوند؛ بچه‌هایی که روی تخت دراز کشیده‌اند هم تکانی به خود میدهند؛ موکت‌ها و پتوهای توی اتاق را میبرند بیرون و می‌تکانند؛ عرق از سر و روی همه شره میکند، اما لبخند رضایتی که از پاکیزه شدن اقامتگاه بر لبشان است، خستگی را از تن‌شان به در میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا علی‌پور روی تخت نشسته که بابک وارد میشود؛ رضا به او میگوید یه کم دراز بکش، خسته شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک لباس‌هایی که با آن‌ها کار کرده را درمی‌آورد و رو می‌کند به بچه‌ها و می‌گوید: برم لباس‌هام رو بشورم بعد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا از وقتی یادش است بابک را مرتب و پاکیزه دیده؛ چه سر کلاس‌های تئوری، چه سر کلاس‌های عملی؛ اما از اینکه در این مکان هم بابک هنوز به این پاکیزگی مقید است، تعجب میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک لباس‌ها را در محوطه‌ی پایگاه زیر شیر آب می‌گیرد و چنگ می‌زند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی رضایی و داوود مهرورز پا به دیوار سوله چسبانده‌اند و بابک را تماشا می‌کنند که چطور لباس‌هایش را با دقت روی طناب کنار دیوار پهن می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آستین‌ها و پاچه‌های شلوارش را چند بار برمی‌گرداند و خط اتویشان را صاف می‌کند و دوباره روی طناب پهن می‌کند؛ دست‌هایش را دوباره زیر شیر آب می‌گیرد و مشت مشت آب روی صورتش می‌ریزد و انگشتان خیسش را شانه‌وار توی موهایش فرو میبرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند بار این کار را می‌کند؛ آن‌قدر که تمام گرد و غبار از تک‌تک تار موهایش زدوده می‌شود؛ وقتی روبه‌روی دوستانش می‌ایستد، انگار همین الان از حمام آمده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه فرمانده (شهید بابک نوری _ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی‌پور به بابک نگاه می‌کند و از روی تخت نیم‌خیز میشود و می‌پرسد: به چی فکر میکنی بابک؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک آرنج‌هایش را میگذارد روی کاسه زانوهایش؛ تکه‌ای نخ کنار ملافه را توی انگشتانش بازی میدهد و می‌گوید: من شهید میشم رضا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلمه‌ی شهید، علی‌پور را وادار میکند صاف‌تر بنشیند؛ میگوید: چرا این فکر را میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ امروز فرمانده وقتی داشت حرف میزد و گفت ممکنه شهید داشته باشیم، نگاهش افتاد توی نگاه من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا هیکل لاغر و ریزه‌میزه‌اش را میچرخاند و دوباره دراز میکشد؛ حالا سرش سمت بابک است؛ می‌گوید: بد به دلت راه نده پسر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک چشم از نخ گلوله شده‌ی توی دستش برمیدارد و می‌گوید: بدی تو دلم نیست؛ خیلی هم دلم روشنه؛ دوست دارم شهید بشم؛ حیران است و لبخندش عمیق‌تر میشود؛ _ مطمئن‌ام شهید میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندش علی‌پور را هم حیران میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهربانی او (شهید بابک نوری _ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داوود (همرزم شهید) شاهد بود امکانات نامناسب و خستگی و بیخوابی خیلی‌ها را عصبی و بی‌حوصله کرده؛ آنقدری که سر یک پتو باهم حرفشان میشد، اما هیچ‌یک از این‌ها روی بابک تأثیر نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک هنوز همان بابک بود که توی دوره‌ی آموزشی به او لبخند میزد؛ بارها دیده بود که وقتی غذا میرسد همه برای گرفتن غذا از هم پیشی میگیرند، اما بابک جز آخرین نفر‌هایی بود که برای غذا گرفتن میرفت؛ اگر هم کسی سر میرسید و غذا تمام شده بود، بابک غذایش را به او میداد و خودش میرفت سمت چادر پشتیبانی و کنسرو لوبیا یا ماهی باز میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تظاهر نکردن (شهید بابک نوری _ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن زنگ میخورد و همه به خود تکانی میدهند؛ مادر روی زانو خودش را به گوشی میرساند؛ درد زانوها امانش را میبرد؛ صدای بابک از میان شلوغی دور و برش به گوشش میرسد؛ حال و احوال میکنند و مادر میگوید: «خاله ها اینجان، برات آش پشت پا پختم و به همسایه‌ها هم دادم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک می‌گوید: «چرا مامان؟ الان همه همسایه‌ها میفهمن من رفته‌ام سوریه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی مادرش را دم خانه همسایه‌ها برده و گفته بود آش پشت پای بابک است، رفته سوریه... خشکشان زده بود؛ کی باور میکرد پسری که تمام این سال‌ها ظاهر امروزی داشته، ناگهان از سوریه سر در بیاورد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر برای خاطرجمعی پسر میگوید: «نه، بهشون نگفتم آش پشت پای توئه؛ گفتم نذریه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدانست پسرش این کارها را دوست ندارد؛ از نظر او این کارها یک‌جور تظاهر کردن است؛ مگر وقتی فوق‌لیسانس دانشگاه تهران قبول شده بود به کسی گفته بود؟ یا اجازه داده بود مادرش فامیل را دعوت کند و میهمانی بدهد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفته بود: «چه کاریه؟ من برای خودم درس خوانده‌ام و برای خودم دانشگاه قبول شده‌ام؛ چرا باید توی بوق و کرنا کنم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تسلط به زبان انگلیسی و عربی (شهید بابک نوری _ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهماندار مردی سوریه تبار است؛ سعی میکند با حرکت دست مسافران را آرام کند و به عربی جمله‌ای میگوید؛ یکی از آن آخر داد میزند: «تکلم العربی؟» مرد خوشحال میگوید: «نعم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی از جای دیگر بلند میشود: «تکلم الفارسی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد سر برمیگرداند سمت صدا و میگوید: «لا»؛ و بین دو انگشتش فاصله کوچکی میدهد که یعنی کم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک از بین آدم‌هایی که فضای باریک راهرو را پر کرده‌اند میگذرد؛ رد میشود، کنار داوود مهرورز می‌ایستد و شروع میکند عربی صحبت کردن؛ دور و بری‌ها گردن میکشند سمت بابک؛ مرد مهماندار میخواهد هرکس مطابق شماره‌ی صندلی که توی بلیت ذکر شده سر جایش بشیند؛ بابک خواسته مرد را برای بچه‌ها ترجمه میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره صدای اعتراض بلند میشود؛ این را که دوست دارند کنار دوستشان بشینند را بابک برای مرد میگوید؛ مهماندار به مخالفت سر تکان میدهد؛ سروصدای مسافران بلند شده و مهماندار کلافه میشود؛ بی‌نظمی کلافه‌اش کرده است؛ بابک انگشتانش را در هم میبافد و با صدای آرام و شمرده برایش توضیح میدهد که رزمنده‌اند و برای جنگ با داعش و کمک به مردم سوریه به دمشق میروند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌های مرد به لبخندی از هم باز میشود؛ در سیاهی نگاهش برق قدردانی میدرخشد؛ دستان کشیده‌اش را بالا میبرد و به سرش اشاره می‌کند و میگوید: «ایرانی و آیت‌الله خامنه‌ای.» بابک صاف می‌ایستد و انگشتانش را مشت میکند و میکوبد به سینه‌اش؛ حالا هر دو مرد منظور خود را با اشاره به هم فهمانده‌اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک تکیه داده به صندلی و کتاب زیارت عاشورا را بالا آورده؛ نگاه نم‌دارش روی کلمات کشیده میشود؛ خانم میهماندار نوشیدنی‌ها را روی میز و جلوی بابک قرار میدهد؛ بابک به انگلیسی تشکر میکند؛ برای مهماندار جالب توجه است، چون تا نیم‌ساعت پیش هواپیما پر بود از صدای مردانی که محلی حرف میزدند؛ مشغول صحبت میشوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسین نظری از ردیف کناری شاهد مکالمه‌ی انگلیسی بابک و مهماندار است؛ بابک همیشه و همه‌جا او را با کارهای خود و توانایی‌های فراوانی که داشته غافلگیر کرده، اما هیچوقت نگفته بود اینقدر به زبان عربی و انگلیسی مسلط است؛ بعد با خودش فکر کرد بابک کی از خودش حرف زده و تعریف کرده که بخواهد این‌ها را بگوید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سخن نویسنده :در انتشارات کتابک از ایشون خواندم که هنگامیکه به سوریه رفتند یکی از دوستانشان باتوجه به چهره زیبایشان بهشون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتند :دماغ عملی تو اینجا چیکار میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و شهید بابک نوری فقط لبخند زده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدها دوستشان تعریف میکردند:چقدر لبخندش من را شرمنده کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الهی به ما بیچارگان زان سو نخندند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی ضریح مطهر عمه جان و آرزوی شهادت (شهید بابک نوری _ اقتباس از کتاب)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دمشق میرسند؛ مرقد طلایی انگار از پشت ابرها درمی‌آید؛ هنوز خرابی روی طلایی گنبد کاملاً تعمیر نشده؛ وارد صحن میشوند؛ همه‌جا از پاکیزگی برق میزند؛ آرامشی غریب حکم‌فرماست؛ هم توی فضا و هم توی دل‌ها؛ انگار غریبی بی‌بی هاله وار بر روح و جان همه نشسته؛ سعی میکنند کنار هم قدم بردارند؛ چند قدم مانده تا نگاه‌ها دخیل ضریح حضرت زینب کبری شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک از پشت چشم‌های مرد جوانی را میگیرد؛ مردی روحانی است که حالا عمامه را از سر برداشته و به جنگ داعش آمده است؛ دستان ورزیده‌اش مچ بابک را محکم میچسبد؛ در حین پیچاندن میگوید: «کی هستی؟ چشم‌هام رو ول کن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک با آرامش همیشگی بی‌آنکه درد دستش دستپاچه‌اش کند، جواب میدهد: «حاجی دستم را هم بشکنی تا چیزی رو که ازت میخوام قبول نکنی ولت نمیکنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا تک‌وتوک آدم‌هایی از کنارشان رد میشوند؛ کنجکاوند تا ببینند خواسته‌ی بابک چیست؛ روحانی میگوید: بگو ببینم چی میخوای؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک میگوید: «حاجی قول بده دستم را که برداشتم، همین‌که چشمت به ضریح افتاد از بی‌بی بخوای که من شهید بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روحانی با مکث سر تکان میدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک که برای گرفتن چشمان مرد روحانی روی پنجه‌های پاهایش ایستاده، پاشنه پا را میگذارد زمین و دست‌هایش پایین می‌افتد؛ نگاه تیره‌وتار مرد با برق طلایی ضریح روشن میشود؛ با دست بابک را نشان میدهد و می‌گوید: خانم جان، بی‌بی دو عالم، یه جوری این رو شهید کن که پودر بشه! و صدای خنده از دور و بر شنیده میشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روحانی برمیگردد سمت بابک و میگوید: خوبه؟ راضی شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک دوباره روی سرانگشتان بلند میشود، دست می‌اندازد دور گردن روحانی، صورتش را غرق بوسه میکند و میگوید: دمت گرم، ان‌شاءالله دعات مستجاب بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاطره‌ای از دوست شهید (جز کتاب نیست _ در صفحه رسمی اینستاگرام ایشون روایت شده)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک برای افرادی که توانایی مالی نداشتند کلاس زبان انگلیسی و عربی برگزار میکرد؛ بیشتر سعی میکرد به کودکان کمک کند؛ تحقیق میکرد، افراد نیازمند را شناسایی میکرد و از نظر آموزشی و درسی به آن‌ها کمک میکرد؛ برایش مهم نبود چقدر از وقتش را صرف میکند؛ بازدهی آموزشی برایش مهم بود؛ هیچوقت دوست نداشت بدقول شود؛ اگر به کسی قول آموزش میداد، حتماً انجام میداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب قبل از شهادت (شهید بابک نوری _ اقتباس از کتاب بیست و هفت روز و یک لبخند)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرمانده زارع توی ماشین استراحت میکند؛ شب‌ها برای آسودگی بچه‌ها و بیشتر شدن جای خواب بچه‌ها داخل ماشین میخوابد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خوردن چیزی به شیشه پلک‌هایش را میپراند؛ با تکرار دوباره‌ی صدا به سمت شیشه برمیگردد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چراغ سقف ماشین را روشن میکند و شیشه را میکشد پایین و میگوید: «بابک چیشده؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ «آقا ببخشید بیدارتون کردم؛ میخواستم یه چیزی بگم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زارع منتظر نگاهش میکند؛ در این مدت بابک را در هرجایی که احتیاج به کمک بوده دیده است؛ مثل آچارفرانسه برای حل کردن هر چیزی وارد ماجرا شده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک سرش پایین است و میگوید: «آقا میگن فردا قراره درگیری بشه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ «تو تموم این بیست و چهار پنج روز درگیری بوده؛ مگه صدای خمپاره و گلوله را نمیشنیدی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت داخل اتاقک ماشین و فضای اطراف، بابک را هم در برگرفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرمانده می‌پرسد: «از چیزی میترسی بابک؟ می‌خوای بفرستمت عقب؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک به‌سرعت سرش را بالا میگیرد؛ موهایش کج می‌شوند سمت شقیقه‌اش:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ «نه آقا، از چی بترسم؟ اومده‌ام ازتون چیزی بخوام.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرمانده می‌گوید: «خب بگو، معطل چی هستی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک نگاهش را تا نگاه فرمانده‌اش بالا می‌آورد و می‌گوید: «آقا من فردا شهید میشوم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرمانده صاف مینشیند؛ خیره به بابک، کلمات را گم کرده و بی‌آنکه متوجه باشد لحنش تند شده و میگوید: «این چه حرفیه پسر؟ ما یه شهید داده‌ایم و برامون بسه؛ دیگه قرار نیست کسی شهید بشه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک مشغول بازی با گوشه‌ی چفیه‌اش میگوید: «آقا قول بدید شهید شدم رضایت رو از پدرم بگیرید؛ بگید حلالم کنه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرمانده میگوید: «باز که حرف خودت را زدی پسر؟ برو آقا برو؛ نه تو شهید میشی، نه هیچکس دیگه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک گردن کج میکند و با لبخندی به فرمانده‌اش خیره میشود و میگوید: «اما من شهید میشم؛ به پدرم بگید حلالم کنه؛ وقت اومدن طاقت خداحافظی باهاش رو نداشتم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کرامات شهید به یکی از عزیزان و مخاطبین صفحه رسمی ایشون (جز کتاب نیست)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️