دوست داشتی؟
رمان داستان کوتاه دختر نون خامه ای اثر حمید درکی

داستان کوتاه دختر نون خامه ای

  • زبان فارسی
  • 10.2K 👁
  • 128 ❤️
  • 67 💬

خلاصه رمان داستان کوتاه داستان کوتاه دختر نون خامه ای

داستان درمورد دختری هست که علاقه زیادی به نون خامه ای داره. عاشق مردی میشه که البته خواستگارش هست. دختر مادر مریضی داره که نمی تونه ازجاش تکون بخوره و خواستگار تاکید می کنه مادرش رو بزاره خانه سالمندان. دختره قبول نمی کنه و خواستگار رهاش می کنه و ادامه ماجرا...

قسمتی از متن رمان داستان کوتاه دختر نون خامه ای

رفت و به او گفت : شما می تونی برای من سفارش شیرینی
سنتی بگیری ، فریبا : اتفاقا کلی مشتری داریم که شیرینی
سنتی می خوان اما خب تا به حال اقدام نکردیم ، مریم : فریبا
جون می تونی برای من یه جا واسه فروش بازکنی …. لطفا
یه مقدار هم جهت تعارف همون کوچولوهای خودت بده.
فریبا : مجانی . مریم : آره حتما مجانی باشه ….. فریبا :
عقلت خوب کارمی کنه ، دختر، فهمیدم چرا …. باشه . با
مدیریت صحبت می کنم ، خبرش رو تا فردا بهت می دم .
مریم : بسرعت دست به کارشد و درطی چند روز توانست
بیش از۷۰ کیلو شیرینی خانگی متنوع ، خوش عطر وطعم
تهیه کرده و روانه بازار فروش کند . او به سرعت سفارش
های زیادی دریافت کرد و کارگاه شیرینی پزی مجهزی را
تدارک دید . خاتون که دیگر می توانست سوارصندلی چرخ
دارشود ، به او مشاوره می داد ، درطی فقط ۱۰ ماه ، مریم
توانست درکنارچند کارگر خانم ، مغازه ای افتتاح کند و با
بسته بندی های متنوع و زیبا ، به سایر شهرها هم مشتریانی
پروپا قرص پیدا نماید . او تبدیل به یک کارآفرین نمونه شد و
با خرید آپارتمانی توانست به زندگی خود سرو سامانی دهد و
یک اتومبیل شاسی بلند نیز به طورثبت نامی برنده شد . چندی
گذشت ، علی یکی ازکارگران او که کارپخش شیرینی را بر
عهده داشت . با هوش ودرایت بسیار، پیشنهاد راه اندازی
چندین شعبه درگوشه وکنارشهررا داد. مریم با ابتکاربسیار،
هرازگاهی شیرینی ها وپاستیل هایی با طرح هایی رنگارنگ
ومتنوع جهت کودکان کار ودست فروش ، همراه با بسته بندی
زیبا، بدست آنان می داد ‌و بعنوان کارآفرین نمونه ، معرفی شد.
روزی جهت سرکشی به یکی ازشعبات خود رفت وناگهان
فرامرز را درلباس خدمت فروشگاه دید با خوشحالی به سمت
او رفته واحوال پرسی نمود، فرامرز درحالیکه سرش پایین بود
گفت که متاهل وصاحب یک فرزند است ودرکنارمادربیمارش
با همسری ناسازگار ایام سختی را می گذراند .
مریم مدتی بعد یک آپارتمان جهت نگهداری مادرفرامرز به
خرج شرکت خود تدارک دید و به همه پرسنل زیردست خود
گفت : وظیفه شرکت است که تاجائی که بتواند ، وسایل مورد
نیازپرسنل زحمتکش را فراهم نماید ، ازاینرو کمک بسته های
معشیتی نیزبه خانواده ها ، تعلق خواهد گرفت .
مریم هرگز ازدواج نکرد . اما اینک او خانواده بزرگتری
داشت .
پایان


بیشتر بخوانید
نظرات داستان کوتاه دختر نون خامه ای
  • Saba

    0

    بد نبود به عنوان یه رمان کوتاه

    ۴ ماه پیش
  • خیلی زیبا بود

    0

    خیلی زیبا بود موفق باشی

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    1

    عجیب بود. شبیه زندگی واقعی نبود. واقعیت تلخ تر از ایناست. برای تخیل ادم و اینکه نشون بده با تلاش به همه چی میرسی قشنگ بود

    ۵ ماه پیش
  • فاخته

    1

    متأسفانه امثال فرامرز زیاد هستن ولی نمیدونن که خدا اون بالا نظاره گر هست برا مریم های سرزمینم آرزوی درخشش بیشتر می کنم.

    ۶ ماه پیش
  • دیانا

    0

    با اینکه کوتاه بود ولی آموزنده و قشنگ بود

    ۶ ماه پیش
  • Sayinar

    2

    نمیخواستم بگم ولی دلم خنک شد حقش بود پسره پررو

    ۶ ماه پیش
  • Zahra

    0

    سلام. برا من یه قسمت میاره میزنم بقیه رمان نشون بده مینویسه مشکل داره بعدا امتحان کنید. چکار کنم؟

    ۶ ماه پیش
  • حسین

    0

    عجب ایده های داستانی شما جالبن...

    ۷ ماه پیش
  • نسیم

    0

    با درود فراوان خدمت دوستان و نویسنده گرامی.خیلی ممنون از داستان اموزندتون.به قول معروف (هرچه کنی به خود کنی گرهمه نیک و بد کنی).یه سوالی داشتم داستانایی با ژانرهای مختلف دیگه که طولانی تر باشن تو دنیای رمان نمیذارین؟اگه میذارین یا گذاشتین اسمشو به ماهم بگین چون خیلی داستاناتون جذاب و با مفهومه.ممنون

    ۱۰ ماه پیش
  • Stara

    0

    خیلی عالی بود🥰🥰😍

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    عالی بود اون بخشش که بعنوان کار آفرین نمونه شد خیلی خوب بود و اینو به اونایی بخونند که با هر چیزی. سازگار ندارند

    ۱ سال پیش
  • Hosna

    0

    خیلی چرت بود

    ۱ سال پیش
  • فرشته

    4

    چرا برا من فقط یه قسمتش باز میشه 🤔🤨

    ۴ سال پیش
  • سارو

    10

    چون یک قسمته

    ۴ سال پیش
  • یاس

    6

    رمان خیلی کوتاهی بود منظورش هم همون از هر دستی بدی از همون دست میگیری

    ۳ سال پیش
  • ژیوار

    4

    عزیزم چون فقط یه قسم

    ۲ سال پیش
  • آوا

    1

    فرشته جون داستان کوتاهه فقط یه قسمته

    ۱ سال پیش
  • نفس

    0

    با معذرت ام اصلا رمان خوب نبود

    ۲ سال پیش
  • آوا

    4

    خیلی هم عالی بود شما درکش نمی کنید زنا رو دست کم گرفتید

    ۱ سال پیش
  • maede

    0

    خیلی چرت بود

    ۲ سال پیش
  • گندم

    0

    تو خیلی بد سلیقه ای

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!