دوست داشتی؟
رمان افیون اثر حمید درکی

رمان افیون

  • زبان فارسی
  • 8.6K 👁
  • 24 ❤️
  • 14 💬

خلاصه رمان :

داستان در مورد مرد تریاک فروشی به نام اصغر هست که با شخصی به نام مهدی رفت وآمد می کند. اصغر از مهدی پول کلانی قرض می کند وطبق قرار داد پول به مهدی بر نمی گرداند. اصغر برای مهدی زرنگ بازی درمی آورد که دراین حین اتفاقی می افتد و ادامه ماجرا ....

قسمتی از متن رمان افیون

صورتش زد ، علی متوجه خالکوبی آس پیک پشت دست
چپ مرد شد و آن شب زمستان را که ازشدت سرما به
همراه برادرکوچکش نتوانستند بخوابند وپشت درب
پذیرائی داخل دالان خانه قدیمی بخواب رفته بودند را به
یاد آورد …. مدتی بعد پدرش وارد اتومبیل شد ودر
حالیکه سروصورت خونین خود را با دستمال تمیز می
کرد ، چند فحش ناسزا به روزگارواهل آن داد وراهی
خانه شدند . چند ماهی ازماجرا گذشت که صبح یک روز
تابستانی ، صدای ناله وشیون مادرش به گوشش خورد که
نفرین کنان گفت : ای اصغربدبخت ، دیدی چه برسرمن و
این دو طفل صغیرآوردی …. خدایا من چرا اینقدرسیاه
بختم … آن روز علی کوچولو متوجه ورود چند مامور به
خانه شد وآنان با حکم دادستانی خانه را گشتند ومقداری
مواد مخدر به همراه ترازوی توزین آن کشف کردند و
رفته رفته سروکله بزرگان فامیل به خانه آنان پیدا شد …
ماجرا ازاین قراربود که اصغررا به قتل رسانده و جنازه
او را درصندوق عقب همان پیکان گذاشته ودرگوشه
خیابانی رها کرده بودند ..‌‌.. علت قتل را پلیس ۲چیز می
دانست چون هیچ گونه سرقتی توسط قاتل یا قاتلان
صورت نگرفته بود احتمال یک عمل تلافی جویا نه
محتمل بود ویا اینکه یکی ازمشتریان این مرد سابقه دار
یعنی اصغربرسرعدم تفاهم قیمت یا کلاهبرداری با او
وارد نزاع شده وسپس منجربه قتل اوشده بود . به هرحال
بعد ازمرگ اصغر، مادرعلی کوچولو با فروش آن ماشین
وآن خانه به سختی ۲طفل خود را بزرگ کرد وازآنجائیکه
التیام زخم ها گاهی با گذشت روزگارممکن می شود ،
علی کوچولو بخاطر فداکاری مثال زدنی مادرش به
دانشگاه علوم پزشکی رفته وفارغ التحصیل آنجا شد وبه
سمت دکتربخش اورژانس بیمارستان مرکزی شهرگارده
شد ودرکنارمادروبرادردانشجوی خود زندگی آبرومندانه
و بدورازجنجالی را سپری می کرد . تا اینکه مادرش
برای او دخترتحصیلکرده وآموزگاررا ازیک خانواده
آبرومند درنظرگرفت . علی که اینک همگان او را آقای
دکترصدا می زدند ، با کلی نصیحت وتشویق مادرش به
امرازدواج وحساب وکتاب بسیاربه لحاظ میزان درآمد و
غیره بلاخره با دیدن الهه سخت دل باخته او شد وقرار
ازدواج را با اهداء یک انگشتر، گذاشتند . همه چی خوب
پیش می رفت ومادرعلی بسیارخشنود ازاین پیشامد خوش
یمن با خاطری شاد درپی تدارک مراسم بود ، اودرمقابل
قاب عکس اصغرشوهرمتوفایش گفت : ببین مرد، برای
این بچه ها پدری نکردی ومعلوم نشد که چطورسربه
نیست شدی اما من برای بچه هات هم پدربودم وهم مادر،
الان پسربزرگت علی شده آقای دکترواسم ورسمی برای
خودش بدست آورده پاهام ازقوت افتادند وچشمهام کم سو
شدند، اما خداروشکربعدازرفتن تو دیگردرزندگی رسوائی
نداشتیم وهمه چی به خیرگذشت .‌آن شب آقای دکترعلی
اسدی یعنی همان علی کوچولو کشیک بود وسوزسرمای
زمستانی بیداد می کرد . تقریبا مراجعه کننده ای به
اورژانس نداشتند ودکترمی بایست فردای آن روزبه اتفاق
مادروخاله وهمسرآینده اش الهه جهت خرید به بازار
شهربروند تا ضمن انتخاب وخرید هدایای ویژه مراسم
ازدواج برای عروس . رفت تا ازاین خلوت اورژانس
استفاده کرده و اندکی استراحت نماید . چشمان اوتازه گرم
شده بود که یکی ازپرستاران درب مطب او نواخت . دکتر
ازخواب بیدارشده واونیفورم سفیدش را پوشید وگوشی
معاینه را به گردن آویخت وبا اوراهی سالن اورژانس شد
تا به حال وخیم یک مراجعه کننده برسد . بیمارازدرد کلیه
به خود می پیچید وقامتش ازکمربعلت شدت درد خم شده
بود . اوبا دیدن علی به اوگفت : آقای دکتر، بدادم برس ،


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
بر اساس 24 رای
5
100%
4
0%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان افیون

  • یلدا

    0

    اصلا داستان جالبی نبود خیلی کوتاه بود منم بلدم ازین داستان ها بنویسم پس اسم خودم بزارم نویسنده

    ۵ ماه پیش
  • اِلهه

    1

    کوتاه وقشنگ بود داستان جالبی داشت خوندنش خالی از لطف نیست

    ۱ سال پیش
  • علیرضا معتمدی

    0

    باسلام..ایده بسیار خوبی داشت .. تم انتقام از دیرباز در ادبیات داستانی جهان بوده و محبوب هم است...به نظرم می تونه یک کتاب قطور باشه چونکه پتانسیل درام بسیار خوبی داره.. مرسی از نویسنده..ارادت.

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    0

    قلم نویسنده بدرستی تونسته داستان تحسین برانگیزی خلق کنه آفرین

    ۲ سال پیش
  • نرگس

    2

    خوب بود

    ۴ سال پیش
  • ثنا

    1

    خاک عالم چیشد علی زد پیرمرده رو کشت؟ خب این خودش هم قاتل میشه دیگه :/ ولی داستان جالبی بود

    ۴ سال پیش
  • خاطره

    2

    بسیار بسیار عالی بود سپاس نویسنده محترم دم و بازدمت گرم 🌹🌹🌹🌹

    ۴ سال پیش
  • M. H

    2

    قلم نویسنده رو دوست داشتم... موضوع داستان هم جالب بود

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    5

    ازکجامعلوم بابا زنده میموندپسراسرنوشت خوبی داشتن عالیه

    ۴ سال پیش
  • تنها

    2

    خوب

    ۴ سال پیش
  • راحله

    0

    بابا این دیگه چه کاری که شروع کردید یا چند ماه یک بار رمان نمی زارید یا یه داستان خیلی کوتاه مسخره می زارید برنامه تون عالی بود تو رو خدا نمی تونید ببندیدش از این خراب ترش نکنید بذارید یه خاطره خوب بم

    ۴ سال پیش
  • سی سی

    8

    لطفا به هم احترام بزاریم رمانی رو اگه دوست نداشتیم قرار نیست به نویسنده بی احترامی کنیم

    ۴ سال پیش
  • Irandokht

    9

    عزیزم بحث دوس داشتن و نداشتن نیس نویسنده محترررررم کلا یک روز برای رمان وقت نذاشته بعد میاد رمان میزاره مگه ما مسخره نویسنده ایم،فقط سوال من از نویسنده اینه(فازت چیه؟)

    ۴ سال پیش
  • سازنده برنامه

    این یک داستان کوتاه هست. رمان نیست. داستان کوتاه گونه ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم بسیار کم تری دارد و نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می نویسد

    ۴ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️