پارت سی و هشتم :
به سویش چرخیدم.
_ تا کی میمونیم اینجا؟
با نگاهی که متفکر بود، موهای اطراف پیشانیام را باانگشت کنار زد و دستش را بند شانهام کرد.
_ نمیدونم، شاید در حال حاضر اینجا برای تو خیلی بهتر باشه، این بچه جون بگیره تا منم شر آدمای مزاحم رو از سر زندگیم کم کنم...
صدای گریهی پورسام باعث شد خم شوم و او را بردارم. آرام در آغوشم جابهجایش،کردم و دوباره به پرویز نگاه کردم. لبخندزنان گون
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
آره واقعا
۲ هفته پیشاکرم بانو
1باخره هر اشتباهی یه تاوانی داره،توبه ی گرگ هم مرگه دیگه
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
نه واقعا اینو قبول ندارم خیلی آدما تونستن توبه کنن و مسیر زندگیشون رو تغییر بدن، سخته ولی شدنیه.
۴ ماه پیشاکرم بانو
1بله حرف شمادرسته وقبول دارم،اما پرویز از ته دل نمیخواد توبه کنه،از اونجای که وقتی ازخونه اردشیر بیرون اومدید دختره نگاهش میکنه بازم نتونست مقاومت کنه وازماشین پیاده شد
۴ ماه پیشم.ن
0وقتی زن بچه سن باشه شوهر سرکش و رفیق باز دیگه باید خدا اون زندگی رو نجات بده
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
آره واقعا مشکل ساز میشه🤕
۴ ماه پیشم.ن
0به کجا می روی پرویز خان به خودت بیا دیگه
۴ ماه پیشم
1اردشیر چیو مخفی می کنه،الانم که داره همون راهی که خودش رفته و به بدبختی رسیده به اون پیشنهاد می کنه 😠🙏🏻
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
خدابخیر کنه🫢
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نگار.م
0خداکنه که آدم شی پرویز.. حیف اون دختر دسته گل آخه