پارت سی و ششم :
پشت میز پدر نشسته و دفتر حساب و کتابها را ورق میزد. قدیر آمد و در گوشش پچ زد:
_ طرف میگه پنجاه زیر بدین، همهش رو یهجا برمیدارم...
پرویز یکتای ابرویش را بالا انداخت و پراخم نگاهش کرد.
_ اصلا کیه طرف؟ مگه میشه همینطوری اعتماد کرد؟ من دیروز هوش و حواسم سرجاش نبود یهچیزی گفتم، سرفرصت خودم ترتیبش رو میدم...
قدیر پشت گوشش را خاراند و تقلا کرد:
_ ای بابا من به این یارو
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
همیشه یک دشمن در کمین است😑
۴ ماه پیشم
0اردشیر خودشو مسئول کارش نمی دونه میگه اون دستمو نگرفت،ولی اگه اینکارو می کرد حالا پسرشم تو این کار نمی افتاد،تازه گذاشت سوگل هم کنارش بدبخت بشه 😠🤔🙏🏻
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
درسته🍃
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0پس اردشیر عمدا پرویز رو توی این خط انداخته تاز پدرش انتقام بگیره