پارت سی :
اینها را که گفت تهمانده بغضم ترکید. دستانم را روی صورتم گذاشتم و زار زدم. پرویز شوکه از ناراحتی من یک قدم عقب رفت.
_ سوگل!
نمیدانم چرا تا آن حد منقلب شده بودم، انگار دق تمام سکوت کردنهایم تلنبار شده و حالا بیرون ریخته بود. تحملم تمام شده بود، دیگر نتوانسته بودم در لایههای درونی وجودم پنهانش کنم. انگار میترسید به من نزدیک شود.
_ سوگل به من نگاه کن...
به دستمال نیاز دØ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم
0تا به شناخت نرسیدن نقطه امن نداشته باشن بچه اشتباهه🥲🥲
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
👍❤️🥲
۴ ماه پیشم
1با همین تجویزا یکی دیگه هم بدبخت می کنن،سرپرشور پرویزو حتما قرار بوده زن گرفتن آروم کنه که نکرده بچه دار شدنم نمی کنه قطعا 🥺
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
👍❤️🍃
۴ ماه پیشم
1ای کاش اشتباه کنن،آخه احمق جان تو خودت هنوز بچه ای،تکلیفت نه با خودت روشنه نه پرویز پس چرا رعایت نکردی گذاستی به امان خدا،دیگه شورش حماقتو درآورده 😠🙏🏻❤️
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
🥲🥲❤️
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0همیشه فک میکن زن قراره سر پر شور پسرشونو اروم کنه.چه توقعیه واقعا