پارت بیست و چهارم :
لبخند کش داری زدم و او محکمتر از قبل در آغوشم گرفت:
_ تنهایی برنگردی خونه، بمون همونجا تا بیام، به پدرت بگو یه معامله مهمی داشت که باید میرفت، خلاصه پشت سر هوای منو داشته باش دیگه...
نمیدانم چرا بغض کرده بودم، از آغوشش که جدا شدم سرم را پایین انداختم و اشکم چکید. دست زیر چانهام گذاشت و بالا کشاند:
_ چرا گریه میکنی سوگل؟ گفتم که زود برمیگردم...
با دست اشکم را پاک کرØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
زندگی برای بعضیا خیلی پیچیده میشه🥲
۲ هفته پیشاکرم بانو
0نمیدونم پرویز چکاره ست،امافقط خداکنه خیلی خطرناک نباشه
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
خداکنه😭😂
۴ ماه پیشم
1کم کم داره خطرناک می شه داستان،یه کارایی داره میکنه دشمنم زیاد داره انگار،ولی خیلی خوب بلده سوگل رو *** کنه چیزی نفهمه،البته خودشم هیچ اصراری نداره 🤔🙏🏻🌹
۵ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
آره خب سوگل سنش کمه بعدم از اون دخترای آروم و صبوره که فکر میکنه باید همهش تحمل کنه و سکوت کنه، حرفای پرویزم زود روش تاثیر میذاره.
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نگار.م
0این پرویز یه گندی زده اساسی.. حالا چی بوده خدا داند و نویسنده 😁فقط دلم برای سوگلم می جوشه این وسط بی گناه بلایی سرش نیاد