پارت چهارده :
دستم را سریع عقب کشیدم و لبخند زدم.
_ عالیه، پس بهتره تا اونموقع صبر کنی، نمیای خونه؟ بده اینطوری!
_ ای نامرد! نه باید برم کار دارم ممنون.
غمی از این نمایش ساختگی بر جانم مستولی شد، داشتم خودم و او را گول میزدم، بااینکه گرمی دستانش حسی عجیب بر جانم انداخت و دلم را قلقلک داد اما هنوز هم دلم میخواست فقط توسط کسی لمس شوم که عشقش در اعماق روحم جولان میداد، در حیاط باز شد و مادر بÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
بیشترتر عوض میشه😂
۱ ماه پیشنگار.م
0شاید رفتار سوگل رو می ذاره به حساب سن وسال کم و خجالتش
۴ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
دقیقا
۴ هفته پیشاکرم بانو
1حتی ازچشماش هم مشخصه که دلش راضی نیست همونطورکه ارایشگرفهمید... پرویز خودشو به ندیدن میزنه
۵ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
اهوم👍🍃
۵ ماه پیشم
2چاره داشتی ولی راحت طلب بودی،کسی مجبورت نکرده بود،یکم صبر کردن بد نبود 😠
۵ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
خب چارهای نداشت چون نمیتونستن روی حرف پدربزرگش حرف بزنن، بعدشم فهمید سیاوش نامزد داشته و بهش نگفته، صدیقه خانوم هم ناامیدش کرد بهونهای نداشته که بخواد خواستگارش رو رد کنه... بعدشم افتاده رو لجبازی و میخواد از اون خونه بره که دیگه با دیدنش اذیت نشه
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه منصورآبادی
0نظرم درمورد پرویز عوض شد به کل. آدمی که از نگاه زنش حسشو نفهمه آدم نیست