پارت نهم :
سیاوش و صدیقهخانوم هم برای شب یلدا به روستا رفته بودند، امیدوار بودم که آن شب با خانوادهاش در مورد من صحبت کند، حوصله نداشتم، دل و دماغ نداشتم، با بیمیلی لباس پوشیدم و برای رفتن به خانهی پدربزرگ آماده شدم.
خانهی پدربزرگ باصفا و سرس ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0مردک بی شعور لیاقت نداری