پارت شانزده :
قبل از این که بخواهم به چیدمان و طراحی داخل ویلا توجهی کنم مرا بغل کرد و به اتاق خواب برد، اتاق تاریکی که به زور میتوانستم پرویز را ببینم. مرا روی تخت انداخت و رویم خیمه زد. نمیدانم چرا تسلیم تسلیم بودم، یا شاید هوس زبانم را بند آورده بود! دستش را دراز کرد و چراغ خواب بالای تخت را روشن کرد. حالا میتوانستم چشمانش را ببینم، از آنها آتش میبارید و دهانش بوی تند و تیزی میداد. جان کندم و
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0ممنون خانوم رشیدی عزیز بابت پارت های هدیه... بسیار عالی و دل نشین...
۵ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
قربانت نوش نگاهت🧡🍃
۵ ماه پیشاکرم بانو
0لعنتی سوگل رو فقط واسه یبار میخواست😔😔😔
۵ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
نه اینطور نیست عاشق سوگله ولی حسابی ذهنش درگیر مسائلیه که قبل از سوگل باهاش درگیر بوده...
۵ ماه پیشم
1یعنی منظورش از نکبتیا کی یا چی بود؟ چرا یهو اینقدر تغییر کرد ؟🤔
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نگار.م
0طفلی سوگل..از پرویزم شانس نیاورد🥺