پارت پنجم :
تلفن فکر خوبی بود، برای برقراری تماس لحظه شماری میکردم، دلم هر منطقی را پس میزد. یک روز گذشت و خانه خالی نشد، روز دوم باید برای تدریس میآمد ولی صدیقهخانوم آمد و به مادر گفت که آخر هفته است و رفته سری به خانوادهاش بزند، ته دلم خالی شد، دلتنگش ب ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0اوه شتت چیشد؟🫥