پارت سوم :


سیاوش! پس نامش سیاوش بود، خیره به او می‌خواستم بدانم چه‌قدر این نام به او می‌آید که با ضربه‌ای که به کتفم وارد شد به خودم آمدم.
_ کجا رو نگاه می‌کنی سوگل؟ بیا کمک بده، بدو...
سفره‌ی شام را چیدیم و حالا باید می‌رفتم سر سفره می‌نشستم. اولین باری نبود که سرسفره‌ای که مهمان حضور داشت می‌نشستم، سیاوش هم اولین مهمان پسر خانه‌ی ما نبود اما تمام حس‌های عجیب و غریب من اولین بودند. انگار سیستم نرمال بدنم به هم ریخته بود و رفتارهای نامتعادل از من ساطع می‌شد. من و سعید و سالار روبه‌رویش نشسته بودیم و من ناچار بودم علاوه بر کنترل خودم شیطنت‌های دو برادر را هم کنترل کنم. جای شکرش باقی بود که از پدر حساب می‌بردند و در حضور او آرام می‌گرفتند. او آرام و با طمانینه و سر به زیر مشغول شد و در دل من آشوبی به پا بود که غذا را پس می‌زد. وقتی خواستم دوغ را بردارم و در لیوان سالار بریزم نگاهش را بالا کشاند و مرا غافلگیر کرد. در رستاخیز این نگاه گره خورده من اختیاری نداشتم اما حس کردم او عامدانه خود را گیر انداخته بود. شانس آوردم که پارچ دوغ را چپ نکردم. بالاخره ضیافت تمام شد و آن شب تا نیمه‌های شب به سقف خیره بودم و با حس‌های جدیدم کلنجار می‌رفتم. یاد حرف‌های پری افتادم، با خودم فکر کردم نکند این حال آشفته مجازات قضاوت او باشد!
صبح که پلک‌هایم را گشودم همه‌چیز رنگ دیگری گرفته بود، از دیوارهای خانه گرفته تا لباس‌های مدرسه‌ام! کوچه، خیابان، آدم‌ها، قلبم چرا چنین سرمست بود؟ حوصله هیچکدام از دوستانم را نداشتم، حوصله بازی کردن، حرف زدن، درس‌خواندن، فقط می‌خواستم گوشه‌ای بنشینم و به او فکر کنم و به تخیلاتم دامن بزنم و رویا ببافم و معنای نگاهش را دریابم. دلم می‌خواست تمام دقایق و ساعت‌ها یک ثانیه شود تا باز او را ببینم! بیمار شده بودم یا دیوانه؟ نمی‌دانم!
مادر سرسفره‌ی ناهار با کنجکاوی نگاهم کرد.
_ چرا چیزی نمی‌خوری؟ شبم که درست شام نخوردی، رنگ هم به رو نداری، مریض شدی؟
بزاقم را پایین دادم و به او زل زدم. اگر کوچکترین حدسی در این مورد می‌زد دیگر اجازه نمی‌داد بیاید سالار را درس بدهد. سرتکان دادم:
_ آره فکر کنم سرماخوردم، از دیروز اشتها ندارم.
سرش را جلو آورد و آرام پرسید.
_ نکنه پریود شدی؟
اتفاقا زمانش رسیده بود و خوشحال شدم، بهانه‌ی خوبی بود برای حال خرابم! می‌توانستم چندروز مادر را دست به سر کنم.
مادر قاشق پر از برنج را در دهن سعید چپاند و مخاطب کلامش من بودم.
_ به زور چندقاشق بخور و برو استراحت کن.
اتفاقا استراحت لازم بودم، باید می‌خوابیدم، بیداری اذیتم می‌کرد. دم غروب که بیدار شدم و یادم افتاد او قرار بوده برای اولین جلسه‌ی تدریسش به خانه بیاید مثل برق‌گرفته‌ها از جا پریدم و بیرون رفتم. پشت همان در کوچک شیشه‌ای رفتم و به داخل اتاق نگاه کردم. آمده و در حال رفتن بود. دیر بیدار شده بودم، نمی‌دانستم چه کنم و چطور خود را به او نشان دهم. اگر او هم دوست داشته مرا ببیند چه؟ با خود فکر کردم نکند او اصلا در این وادی نباشد، نکند به من حتی فکر نکرده باشد؟ مهم نبود! مهم این بود که من دیوانه شده بودم و باید این دیوانگی را به او می‌فهماندم. مادر از او تشکر کرد و تا دم در ایوان همراهش رفت. سالار او را در حیاط همراهی می‌کرد. به اتاق رفتم تا حضورش را بو بکشم که خودنویسش را دیدم، آن را جا گذاشته بود. قبل از این که کسی ببیند برداشتم و در یقه‌ام پنهان کردم، راه دیدار را یافته بودم!
هوا در حال تاریک شدن بود، مادر به همراه صدیقه‌خانوم به مسجد محل می‌رفتند و بچه‌ها هم برای شیطنت دنبالشان راه افتادند. باید قبل از آمدن پدر می‌رفتم و می‌دیدمش، به بهانه‌ی پس دادن خودنویسش!
چادر گلداری که مادر برای سوق دادن من به نماز برایم دوخته بود را سر کردم، کمی از عطری که عمه ملوک از ترکیه برایم آورده بود، زدم و در آینه چادر را روی سرم مرتب کردم، نمی‌دانم چرا اصلا چادر زده بودم! خواستم بروم که یاد رژم افتادم، برگشتم و کمی رژ به لب‌هایم زدم؛ چند لحظه مات ماندم و فکر کردم، خوشم نیامد، با دست لب‌هایم را پاک کردم و رفتم. ضربه دوم را که به در زدم آمد و در را باز کرد. آمد و با همان نگاه ویرانگرش طوری که انگار جاخورده باشد، مقابلم ایستاد.
_ سلام...
یک لحظه یادم رفت برای چه آن‌جا بودم، تا آمدم سلام کنم پدر از سرکوچه نمایان شد. بی‌اختیار به عقب هلش دادم و وارد خانه‌ی صدیقه‌خانوم شدم. شوکه شد و با نگاه متعجب نگاهم کرد. سریع خودنویس را از زیر چادر بیرون کشیدم و به طرفش گرفتم.
_ ببخش نمیدونم چرا بابام رو دیدم هول شدم، الان دیگه باید صبر کنم بره داخل بعد برم...
خودنویس را گرفت و دستپاچه تشکر کرد. دست روی بینی گذاشتم و خواستم سکوت کند. از لای در بیرون را نگاه می‌کردم که پدر عبور کرد و وارد خانه شد، برگشتم و با نگاهی که نمی‌توانست راز دلم را نگه دارد، لب زدم.
_ خودمم نمیدونم چرا اینجوری کردم فقط اومدم خودنویس رو بهتون بدم، بااجازه...
منتظر جوابش نماندم و بیرون زدم، تمام این قایم موشک‌های من برای این بود که خود می‌دانستم دارم چه می‌کنم و فکر می‌کردم هر کس ببیند هم می‌فهمد وگرنه تا قبل از سیاوش اگر در کوچه هم می‌بودم پدر چیزی نمی‌گفت. وارد حیاط که شدم در حال وضو گرفتن بود.
_ سوگل تویی؟ کجا بودی؟
چادر را از سر براشتم، احساس کردم خنکای هوا، روح تب‌دارم را آرام کرد:
_ آره بابا رفته بودم یه سوال از لیلا بپرسم نبود...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سوگل و سیاوش در رمان در انتهای تردید سوگل و سیاوش
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ن

    2

    آره جون خودت پیش لیلا بودی😂

    ۱ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    پنهون کاریا شروع شد🫣

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    عاشق شده رفته خودش خبرنداره🤦🤦🤦

    ۲ ماه پیش
کپی شد!