چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت شصت و نهم :
انگشتانش سست و کمجان میجنبید؛ دهانش نیز؛ ذهنش اما هنوز یارای پردازش نداشت. در آن مرز باریک میان خواب و بیداری، میان بودن و نبودن، پرسه میزد و با درد نفس میکشید. در هر نفس دردناکش زندگی و امید بود که همراه اکسیژن درون ریهاش رسوخ میکرد. شاید کمی نور امید، کمی رؤیای دیدن چشمان پناه یا شاید هر آنچه که دنیا از او دریغ کرده بود.
هنوز ذهنش در برزخ مانده بود؛ برزخ تمام آنچه دیده بود Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
با خبر نشده میاد پارتهای اینده
۲ سال پیشاکرم بانو
0ببخشیدمتوجه آرمین نشدم؟
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
اصلاح شد
۲ سال پیشفاطی
1عجیب پراز تشویش..ممنون
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما
۲ سال پیشAa
1عالی وزیبا ممنون👏👏👏🌸
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آسمان
0بابای کسری کجاست ؟؟؟؟🤔