پارت شصت و دوم :

ماشین در خیابان‌های پیچ‌درپیچ شهر می‌خزید و فرهمند در سکوت سنگین به بیرون خیره بود. چهره‌اش در نور کم‌فروغ چراغ‌های خیابانی شبیه نقابی از غم و اندوه بود. رحمتی هرازگاهی سر بلند می‌کرد و به صورت غرق در فکر فرهمند چشم می‌دوخت. به صورت مردی که نمی‌دانست کجای تن او به پروندۀ پیچیدۀ کسری معتضد می‌رسد. سکوت تنها صدای حاکم بر فضای ماشین بود؛ سکوتی مملو از اضطراب و انتظار.
ماشین که مقا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    ببخشیداشتباه تایپی بود،میگم اینطوری که فرهمند ترسید فکرکردیم مارو به جایی میرسونه

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    ای بابا,این طور که این نرسیدگفتیم حتمابه جایی رسیدیم

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😕

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    ۳نفر مشکوک برای ربودن یه گوشی و افتادن تو زندان اونم بین قاتلها..نقشه مهیار فراتر از این حرفاس..نمیدونم..منتظریم ببینیم مارو کجا میبره این رمان

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    منتظر هیجان بیشتر باشید🤭

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    شاید آدم عجیب غریب مهیار باشه.من که فکر میکنم خودش قاتله🤔🤔🥴🥴

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    شاید

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️