پارت هفتاد و هشتم :

سرش در گودی گردن سایه‌اش بود و فکرش میان موهای سایه پرسه می‌زد؛ میان موهای بلوندش که هر وقت روی شانه‌هایش رها بود، با هر نسیم و با هر چرخش و با هر رقص دل کسری را به دنبال بلندایش می‌لرزاند.
حالا موهای خرمایی پناه می‌خواست شبیه عسل زلفان سایه شود. در آپارتمان ماهرخ عقربه‌های ساعت دیگر دنبال هم نمی‌دویدند؛ دیگر صدای تیک‌تاک ساعت در سالنش سکوت میانشان را نمی‌شکست. با تمام خاطرات Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آسمان

    0

    ای وای 😔 بیچاره این خانواده

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😢

    ۲ سال پیش
  • A-a

    1

    مرگ سامان هم ربطی به کشتن سایه داره؟.حنانه جون کاش ی سر نخ بدی 🥴🥴😵 💫😵 💫🤪😁

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    نه ربط نداره ادامه قصه متوجه میشید💕

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    1

    وچه خبرهایی که بدتر از خبر مرگِ...ساحل قوی باش.ممنون، مثل همیشه عالی

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از شما❤️

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    خب دیدباخبردادنش ماهرخ رونکشت گفت روی ساحل امتحان کنم

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😕😕

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    2

    واقعا که خیر سرش با این خبر دادنش انگار نه انگار که روانپزشکه

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    روانی شده 😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️