پارت هفتاد و ششم :

صدای نفس هم دیگر به گوش نمی‌رسید؛ ماهرخ تنها از پس پلک لرزانش خیرۀ کسری بود و تمام تنش گوش شده بود برای جمله‌ای که پشت‌بندش هق‌هق کسری بود و اندوه سنگینش.
آن‌قدر تلخ خبر داده بود که تاب نداشت سر از ملحفه بیرون آورد و آن‌قدر بدحال بود که تاب حلاجی خبر را نداشت. تمام ذهنش پر از سایه بود و قتلی که کرونا خوانده بودنش.
ماهرخ لب گزید و در هجوم بغضی که تلاش می‌کرد راه نفسش را سلب کند و Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    وای ازدل ماهرخ...داغ یه جوون سخته،چه برسه به دوتا،خداهیچ بنی بشری رو باعزیزاش امتحان نکنه

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😢😢

    ۲ سال پیش
  • آسمان

    0

    عالی بود 👌

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    صددفعه ممنون عالی بود...تا به سرنخ میرسیم..سرنخ و تو گره ها میزاری باید دوباره پیدا کنیم🙃

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش دارید

    ۲ سال پیش
  • A-a

    0

    خیلی پیچیده شده وجالب ممنون عالی بود👏👏👏👌🌸

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از شما

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️