پارت هفتاد و نهم :

در میان هق‌هق لب زد:
- شبیه بچگیاش شده.
ساحل همچنان می‌لرزید و هق‌هقش ناله‌ای شده بود کم‌رمق که با هر لرزش تن از گلویش برمی‌خاست. ماهرخ شانه‌اش را سفت چسبیده بود و در لابه‌لای بغضی که صدایش را می‌لرزاند، لب می‌زد:
- آروم باش دردت به جونم!
گذشته کم‌جان‌تر از سایه‌ای در تاریکی در ذهنش نقش بسته بود و تنها ماهرخ رنگ آن تصاویر را می‌شناخت. تصاویری که آغشته به بوی خون ساماÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sky

    0

    چرا حس میکنم یه اتفاقی میوفته که نکیسا، ساحل رو ول میکنه؟! مثلا میفهمه که ساحل بیماری صرع داره و پنیک میکنه🤷🏼 ♀️

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممکنه 🥲

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    بزرگه سایه بودمنظورتونه؟

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله بله از دقتتون ممنونم

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    این قصه سر دراز دارد...هیچکسی بهتر از نکیسا نمیتونه همدم بشه..کاش یه جوری بفهمه و سروکله اش پیدا بشه

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    🥲🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️