دوست داشتی؟
رمان زوال اطلسی ها اثر یاسمین منصوری

رمان زوال اطلسی ها

  • زبان فارسی
  • 80.2K 👁
  • 91 ❤️
  • 71 💬

خلاصه رمان عاشقانه زوال اطلسی ها

گلاره دختر تنها و افسرده ای است… گذشته ی تاریک و بدی دارد. انقدر سیاه و زشت که سعی دارد فراموشش کند. بلاخره و همان طور که می خواهد یک اتفاق، زندگیش را عوض می کند و باعث می شود فرشته ی نجات و مرد زندگیش را پیدا کند… مردی که تنهاست، حتی از گلاره هم تنها تر.. اما با تمام تنهایی هایش می شود نقطه ی شروعِ جاده ی زیبا و سرسبزی در کویر زندگیِ گلاره. همه چیز خوب نمی ماند و اتفاقاتی برایش می افتد. اتفاقاتی که گلاره را تا سر حد مرگ می ترساند… ترسِ از دست دادن دوباره ی همه چیزش… ترس از تکرارِ مکررات…! برای نجات دادن زندگیش تنها یک کار می کند؛..پایا ن مناسب شخصیت داستان از زبان نویسنده رمان دوستانی که من و میشناسن میدونن من دوست ندارم تکراری بنویسم…ولی… این خیلی هم ایده اش نو نیست…خودم کتابی با این مضمون توی انجمن ندیدم ولی کلا چیزه خیلی کمی هم نیست و ممکنه بگید تکراریه. اما تکراری بودنِ ایده ملاک نیست. نگاه کن من چه بی پروا، چه بی پروا به مرز قصه های کهنه می تازم نگاه کن با چه سر سختی تو این سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم منم قول میدم فصل جدید و تازه ای برای عشق بسازم حتی با اس

قسمتی از متن رمان زوال اطلسی ها

-دستش و ول کن طفلک و.
-تو لازم نکرده دايه ي عزيز تر از مادر شي...صد دفعه گفتم نسيم اينجور جاها نبايد بياد. تو که گفتي جو مهموني سالمه! تو که گفتي فقط تو بند و بساطشون م.ش.ر.و.ب هست!
شيدا لبش را مي گزد و نمي داند جوابم را چطور بدهد...
خدايا آدم هايت را مي بيني؟ اين هارا تو خلق کردي؟! آدم آشغالي مثل شيدا فقط چون هم پايِ مهماني رفتن و هزار جور کثافت کاري داشته باشد نسيمِ بدبخت مرا دوباره درگير مي کند. خدايا دنيايت را مي بيني؟ بهشتت را به آتش بکش...نه نيازي به بهشت داري و نه جاي اضافه در جهنم...پس بهشتت را به آتش بکش.
ارزش اينکه با او دهان به دهان بگذارم را ندارد او هم يکي بدبخت تر از نسيم است. يکي بدبخت تر از منِ بدبخت...
نسيم در حياط دستش را با زور از دستم بيرون مي کشد:
-ولم کن خودم دارم ميام ديگه...ج.ن.د.ه... فازم و پروندي!
دستش را رها مي کنم و کشيده ي محکمي توي گوشش مي زنم:
-واست متاسفم...من خر و بگو انقدر تحملت کردم. برو گم شو هر گهي که ميخواي بخور.
انقدر جدي مي گويم که مي ترسد. توي چشمان قهوه اي رنگش ترس از تنهايي را مي بينم. همان اندک رنگ هم از صورت لاغر و استخواني اش مي پرد.
برمي گردم تا بروم...با خودم مي گويم ديگر بس است. هرچه کشيدم بس است. خودش نخواست...
دستي دور بازويم چنگ مي شود و با گريه به التماس ميفتد:
-گلاره؟ نکن دختر! با من اينطوري نباش...تو که ميدوني درد من و لعنتي. تو که خودت کشيدي.
مي آيد و رو به رويم مي ايستد. حالت هايش را مي شناسم. تعادل رفتاري ندارد، براي همين هم فحش هايش را به دل نمي گيرم.
هنوز دستم را سفت چسبيده:
-گه خوردم گلاره...به خدا بار آخر بود...پسره ي بي شرف تح.ريکم کرد. تو رو خدا گلاره! من بدون تو چيکار کنم؟ به خدا بدون تو مي ميرم.
دلم به حالش مي سوزد و زير چشمي نگاهش مي کنم.
پشت دستش را روي بيني اش مي کشد و ادامه مي دهد:
-خودت که ميدوني تو نباشي صبح فردارو هم نمي بينم.
بازويم را با حرص بيرون مي کشم...نمي خواهم ولش کنم اما تا مي بينم تنور داغ است نان را مي چسبانم:
-ديگه خستم کردي نسيم...اين يه ماه از زندگي و هزار جور مکافاتم زدم تا حواسم بهت باشه. از سر شب گير دادي با من بياي که چي بشه؟ همين و مي خواستي؟
چشمانش از مصرف شيشه مثل چند ساعت پيش نيست و توي مردمکش دو دو مي زند. لپ هايم را باد مي کنم و نفسم را بيرون مي فرستم.
به سمت در آهني مي روم:
-تو که مارو به ف.ا.ک دادي با اين کارات. زود باش بريم ببينم بايد چه خاکي بريزم تو سرم.
سوار ماشينش مي کنم اما مي دانم امشب با او مصيبت دارم. از همين حالا مي دانم امشب و فردا شب و شايد شب بعدش را بخاطرِ مصرف شيشه نخواهد خوابيد و روز و شب من را هم مثل خودش سياه مي کند.
رو به روي آپارتمان نگه مي دارم، کليد هارا مي دهم دستش و مي گويم:
-تو برو بالا من برم داروخانه ي شبانه روزي ديازپام بخرم...فکر مي کنم تموم شده.
چشمانش مي ترسد و با شک و دو دلي مي پرسد:
-ميخواي براي من قرص خواب بخري؟
چشم غره ي نافرمي به چشمان بيرون زده اش مي روم:
-نه پس براي عمم ميخوام...با من يکه به دو نمي کني ها! زود برو بالا.
مي دانم دلش نمي خواهد بخوابد و به قول معروف مي خواهد آن بالا بالاها بماند ولي من نمي گذارم. خوشي اش که زير دندانش برود من را مي پيچاند و باز دنبال شيشه مي رود. براي يک شيشه اي اين شب زنده داري ها مزه ي خاصي دارد.
چيزي نمي گويد و به سمت در آپارتمان مي رود. آهي مي کشم و به پرايد قراضه ي نسيم گاز مي دهم. چون داروخانه نرديک است، ماشين را داخل پارکينگ پارک مي کنم و پياده و قدم زنان در برف ها راه ميفتم. برف ها زير پايم جيغ مي کشند و روي اعصاب خسته ام خط مي اندازند.
نسيم فقط برايم دوست است...تنها دوستي که از دوران ه.ر.ز.گ.ي هايم مانده. چرا برايش اين کارها را مي کنم؟ چون خودم کشيدم...مي دانم کسي که شيشه مي کشد تحت هيچ شرايطي نمي تواند تنهايي ترک کند.
بايد يار و ياوري داشته باشد. کسي که شش دانگ حواسش به او باشد.
من هم چون درکش ميکنم عزمم را جزم کرده ام، کمکش کنم و از طرفي وجود نسيم من را از تنهايي درمياورد.
بي حوصله و اخمو وارد داروخانه مي شوم. مردي که پشت پيشخوان ايستاده فک اضافي گير آورده و راحت قرص خواب به من نمي دهد.
انگار خوشش مي آيد با يک دختر تنها ساعت دو نصفِ شب لاس بزند. انقدر صبوري مي کنم تا بلاخره بسته ي قرص خواب توي دست مشت شده ام قرار مي گيرد.
هنوز چند قدم از داروخانه فاصله نگرفته ام و نور سردرش از گوشه ي چشمم برق مي زند که حس مي کنم صداي جيغ و داد برف ها دو تا شده. انگار يکي مثل من پا به دلشان مي گذارد و ناله هاي دلخراششان را بلند مي کند.
دستان لَخت و سرخ شده از سرمايم را توي جيب گشاد و بلند پالتو سُر مي دهم و فقط دعا مي کنم مرد نباشد...
انگار فکرم زيادي دور از ذهن است. اين موقع شب زن در خيابان چه مي کند؟ پس دعا مي کنم اگر هم مرد است کاري به کارم نداشته باشد.
چيزي براي از دست دادن ندارم و چه بسا اگر که داشتم، حالا دلم بي قرار مي شد و به در و ديوار سينه ام مي کوبيد ولي حوصله ي مزاحم را هم ندارم. دل نگران نسيمم...
سردرگم و سرگردان به راهم ادامه مي دهم. صداي جاي پاها پر از آرامش، با طمانينه و البته پر صلابت و محکم است.
ناخودآگاه ميدانم متعلق به يک مردند...نه فقط جنس مذکر بلکه يک مرد. از کجا ميدانم؟ چون مردانه اند، چون...نمي دانم...! فقط حسش مي کنم.
سعي مي کنم ذهن پخش و پلايم را از زير قدم هاي مرد جمع کنم و بدون توجه به او به راهم ادامه دهم.
سرم را بالا مي گيرم، چشمم توي سياهيِ جاده گم مي شود. چرا انقدر تاريک است؟ انگار فاز شب ها خاموشند.
ترس به جانم مي افتد و مي خورتم. ياد داستان هايي که از گوشه و کنار به گوشم رسيده، ميفتم. قتل و غارت و ت.ج.ا.و.ز و دزدي.
ناخودآگاه از حرکت مي ايستم...توجهم جلب مي شود به صداي قدم ها که ديگر شنيده نمي شوند. فقط سکوت محض است...!
بيشتر مي ترسم و به جاي اينکه به راهم ادامه بدهم تا از صداي قدم هايش تشخيص دهم، هنوز کسي پشتم مي آيد يا نه سرم را مي چرخانم و نگاه بي قرارم را به جاده مي دوزم.
فاز شب خاموش است و نديده مي دانم شکستن لامپش کار بچه هاست. زير فاز شب معلوم نيست و فقط سياهي مي بينم.
يک متر دور تر ار جايي که من مثل ميخي در تابوت، توي زمين برفي فرو رفته ام جاي رد پايي رويِ سپيدي ها به چشم مي خورد. کسي را نمي بينم اما ناخودآگاه حضورش را حس مي کنم. خوب که گوش مي سپارم صداي نفس هاي آرام و محکمش را مي شنوم.
چشمانم را باريک کرده و دقيق تر نگاه مي کنم. بلاخره مي بينمش...!
البته سايه ي محو و سياهي که از شب تيره تر است و فقط وقتي با دقت نگاه مي کنم مي توانم نقشي از اندامش را از سياهي تفکيک کنم.
صداي لرزانم با زور از گلويم بيرون مي پرد:
-کي اونجاست؟
چند ثانيه نگذشته صداي خش خشي مي آيد و حس مي کنم عقب گرد مي کند. تعجب مي کنم! انگار بازيش گرفته.
رويم را مي گيرم و با قدم هاي تند و سريع به راهم ادامه مي دهم. اصلا حوصله ي دردسر ندارم. اين جاده ي کوتاه هم انگار قصد تمام شدن ندارد و جلوي چشمان هراسان من کش مي آيد.
نفس هاي تب دارم به نوک بيني ام که مطمئنم از سرما سرخ شده مي خورد و آن را به گزگز مي اندازد.
نمي دانم از ترس است يا از سرما ولي اشک توي چشمانم حلقه زده. بيني ام را محکم بالا مي کشم و هرچقدر گوش مي دهم صدائي نمي آيد.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان زوال اطلسی ها
  • *Gandom*

    0

    ممنون از نویسنده و خسته نباشید.داستان خیلی پرفراز و نشیب و مهیج بود.تو این چندسالی که رمان های اجتماعی میخونم یاد گرفتم کمتر دیگرانو قضاوت کنم.واقعا تا با کفش کسی راه نری نمیتونی قضاوت کنی.خوبه که نشون دادید هر عملی تاوانی داره.بازم خسته نباشید

    ۳ هفته پیش
  • سما

    0

    عالی بود کلا این نویسنده قلم و سیر داستانش عالی هست ولی پایان باز نبود ،تلخ بود ، با توجه به پارت آخر و خواب و نامه

    ۴ هفته پیش
  • Zaza

    0

    چرت و پرت فقط خرابا شانس دارن و به روابط توضیح داد😅😅😅🤣

    ۱ ماه پیش
  • راسته که میگن خرابا

    0

    شانس دارن😐

    ۲ ماه پیش
  • نازی

    0

    خیلی پرهیجان و خیلی پراسترس بود ولی در این حال خیلی خوب بود ،آخر داستان می تونست خیلی بهتر تموم بشه

    ۲ ماه پیش
  • Sss

    0

    چرا قسمته آنلاینش تا یه قسمت میشه خوند و بقیه رو نمیاره؟! چجور میشه کامل مطالعه کرد انلاین یا دانلود؟؟

    ۲ ماه پیش
  • Hoor

    1

    واقعااا خیلی زیبا و متفاوت بود پرش داستان ها درست و به جا چه اسم مناسب و خلاقانه ای برای این رمان انتخاب کردی دمت گرم واقعا خیلی موضوع متفاوتی بود گرچه که خیلی در طول داستان استرس داشتم ولی واقعا جالب بود و قلمت واقعا قوی بود ممنون ازت

    ۳ ماه پیش
  • mahsa

    1

    سلام خوبید من دنبال یه رمانم که دختر از یه مردی حامله میشه که مرد زن داشته حالا مرد میفهمه که زنش ناهید ۱۰ سال بهش دروغ گفته که عیب از شوهرشه که حامله نمیشه

    ۱ سال پیش
  • مهدیه

    1

    اسم رمان راز یک سناریو هست.

    ۳ ماه پیش
  • ساغر

    1

    رازیک سناریو

    ۳ ماه پیش
  • دینا

    1

    باحال بود من دوسش داشتم و پیشنهادش میکنم

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    عالی بود دم نویسنده گرم فقط پایانشو می تونست قشنگ تر بنویسه

    ۵ ماه پیش
  • الی

    2

    فوق العاده بود ادم با خودندن هرقسمتش هیجان بیشتری داشت پراز استرس بود نمیتونستم ازخوندنش دست بکشم

    ۵ ماه پیش
  • عالییییییییییییییییی

    2

    عالییییییییییییییییی

    ۸ ماه پیش
  • عالی عالی عالی عالی

    2

    عالیعالیعالی

    ۸ ماه پیش
  • وجیهه

    0

    رمان راز یک سناریو

    ۱۰ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    به نظرم عین رمان فرار من عالی و شاهکار میزد از خانواده حقیرانه و پلید آنها باید فرار کرد نه اینکه موند دیکتاتور مطلق کوته فکری بی سوادی مثل پسر لش خودشیفته سادیسمی خاله زنک پفیوز روانی هرزه پست فطرت پلید

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!