رمان نمی بخشمت
- به قلم ملیکا کاظمی
- ⏱️۱۱۰۴۸.۵
- 13.6K 👁
- 47 ❤️
- 65 💬
دلوین اعتصام، مشهورترین مدلینگ ترکیه... دختری که گذشته ی تلخی را پشت سر گذاشته... دختری از تبار درد... آتش... زخم... خشم و... انتقام... جنجالی به پا می شود... برپا کننده ی این جنجال خود اوست... اویی که همانند آهویی درنده به انتظار شکارچی هاست... همان شکارچی هایی که روحش را کشتند و جسم بی جانش را درون کویر تاریک رها کردند... و حال نمی دانند که او با افکاری شوم به انتظار آنهاست... حال تنها خدا می تواند به آنها کمک کند... خدایی که با خودِ اوست چگونه به آن درنده ها کمک می کند؟! آیا اصلاً کسی قرار است به آنها کمک کند؟!
شهریار دست دور کمرم انداختم و کنار گوشم گفت: جوری بهم نگاه میکنه، که هر لحظه فکر میکنم قراره رَم کنه و بیاد بکشتم!
خندهای کردم و با صدای آرومی گفتم: حسودیش شده...
شهریار با تعجب بهم نگاه کرد که ادامه دادم: از سنتمون که بهت گفته بودم؟
شهریار با به یاد اوردن چیزی گفت: آره... گفتی، همون سنتی که دختر و پسر حق ازدواج کردن با غریبه رو ندارن و تا زمانی که توی فامیلشون دختر یا پسر مجردی باشه، باید با اون ازدواج کنن...
سری به نشونهی تایید حرفش تکون دادم و با لحن آرومی گفتم: خب بهت گفته بودم که منم نشون کردهی آرتا بود؟
شهریار سری به نشونهی تایید حرفم تکون داد. با بی تفاوتی ادامه دادم: خب اونم الآن حس مالکیت میکنه و رگ غریتش زده بالا!
شهریار با تعجب گفت: دختر مردم مگه ارث باباشه که حس مالکیت داشته باشه؟!
شونه بالا انداختم و در حالی مه به سمت میز غذا خوری میرفتم، گفتم: چه میدونم والا... بچههای این خانواده همشون همینن.
روی صندلی روبهروی مابقی بچه ها نشستم. شهریار کنارم نشست و با اخم گفت: من خواهرم و به بچههای همین خانواده دادما... آرشا هم بخواد، مثل این جونور باشه همین فردا طلاق شیدا رو میگیرم...
لبخندی زدم و دست روی شونش گذاشتم و گفتم: ببین برادر من... همه جا خوب و بد داره... آرشا رو جزوی از این خانواده ندون... اون خیلی خوبه!
آرشا و شیدا داشتم از مهمئنا تشکر میکردن.
شام سرو شده بود و منم که اونقدر گشنه بودم، اصلا به کسی توجه نکردم. سر میز شام کلی با شهریار گفتیم و خندیدیم. شهریار پسر باحالی بود. با اینکه چند ماه بیشتر نبود که باهاش آشنا شده بودم ولی خیلی باهم صمیمی بویم. همسن بودیم و این باعث میشد باهاش راحت باشم.
خلاصه که شهریار شوخی میکرد و من با صدای بلند میخندیدم. صدای خندههام عامل خشم و عصبانیت اونا بود.
بین خندههام شکلکی برای شهریار در اودم و با مشت به بازوش زدم.
یکی از بچهها ازم خواست که باهاش عکس بگیرم. منم بلند شدم و کنارش وایسادم. دستش و انداخت دور کمرم. حاضرم قسم بخورم هرجای دیگه بودیم یه سیلی محکم میخوابودندم دم گوشش تا بفهمه نباید پاش و از گلیمش درازتر کنه ولی چون اونجا بودیم و منم میخواستم حرص اردشیر و در بیارم لبخندی زدم و بعد از عکس گرفتن باهاش، برگشتم سر جام.
اردشیر سعی داشت مهمونی و تموم کنه.
چند تا مرد مهمونها رو هدایت میکردن. شهریار اخم کرده خطاب به من گفت: اینا چرا دارن همچین میکنن؟
اخم کرده روبه او گفتم: صبر کن الآن درستش میکنم!
به سمت دیجی رفتم. میکروفن و از خواننده گرفتم وبا صدای بلندی روبه حضار گفتم: اقوام عروس... طرفدارهای من... همگی گوش کنین... مهمونی تازه شروع شده... تازه قراره بزنیم و برقصیم.
میکروفن و به دست دیجی دادم و روبهش گفتم: همهی اون آهنگایی که واست فرستادم و پخش کن.
دیجی سری به نشانهی تایید تکون داد. مهمونهایی که در حال رفتن بودن برگشتن و دوباره دختر پسرای جوون ریختن وسط.
اینبار یک لیوان پر نوشیدنی خوردم و به جمعشون پیوستم.
همگی باهم شروع کردی به رقصیدن.
دختر بیبند و باری نبودم، ولی اون شب بخاطر در اوردن حرص خانوادهای که به وجیع ترین شکل ممکن طردم کرده بودن، از جلد اون دلوین مغرور و خودساخته در اومدم.
شاید اشتباه میکردم. شاید واقعا حق با بقیه بود. من نباید بر میگشتم. من برگشته بودم نه برای انتقام و در اوردن حرص اونا...
من برگشته بودم تا خواهرم و پیدا کنم. برگشته بودم تا یک نفر و پیدا کنم که بتونم باهاش به این زندگی کوفتی ادامه بدم. آره... من اولش به قصد انتقام وارد اون خونه نشدم، ولی زمانی که حقیقت و فهمیدم، قسم خوردم که کل اون خانواده رو از هم بپاشونم!
تا ساعت چهار صبح بدون خستگی با بچهها رقصیدیم.
آخراش بود که مردی دست دور کمرم انداخت و با لحن مستی گفت: تو خیلی خوبی دلوین!
خواستم پسش بزنم که با اردشیر چشم تو چشم شدم. نمیدونم چرا اون لحظه اون حرکت زشت و زدم. من فقط یادمه بخاطر خونی کردن چشمای اردشی چرخیدم و گونهی اون مرد غریبه رو بوسیدم.
حالا که به اون حرکتم فکر میکنم، کلی از خودم بدم میاد؛ ولی خب من توی اون لحظه تو حال خودم نبودم. مرده سرش و اورد جلو تا ببوستم که یکدفعه آهنگ قطع شد.
برقا روشن شد و یک نفر از پشت میکروفن گفت: خانما و آقایون... همه لطف کنید برید خونههاتون مهمونی تمومه...
صدا، صدای آرتا بود. با بیحالی به شهریار تکیه دادم که گفت: دلوین به نظرم بهتره که ما دوتا زودتر بریم وگرنه باید وصیتنامت و بنویسی.
با لحن خمار و چشمای خوابآلودم بهش نگاه کردم و گفتم:اهمم... نظر منم همینه...
شهریار که دید نمیتونم درست رو پای خودم بایستم. سریع وسایلم و جمع کرد. داشتیم به سمت در خروجی میرفتیم که صدای داد اردشیر بلند شد.
- کجا میبری اون دخترهی چشم سفید و...
شهریار سعی کرد نسبت به اونها بیتوجه باشه.
سریع از ویلا خارج شد. من و سوار ماشین کرد و خودشم طرف راننده نشست. همینکه خواست ماشین و روشن کنه یه عده ریختن سر ماشین با چشمای نیمه باز و بیحال به اونها خیره شدم. شهریار دنده عقب گرفت.
منم دیگه جونی نداشتم همونجا خوابیدم.
صبح که بلند شدم با همون سر و وضع دیشب توی هتل بودم. با سردرد شدید و تن کوفته و خسته از جام بلند شدم. اولین کاری که کردم این بود که گوشیم و بردارم و به شهریار زنگ بزنم.
البته پیدا کردن گوشیم سخت ترین کاری بود که میتونستم انجام بدم. سرم گیج میفت و اصلاً حالم خوب نبود. درحالی که لباس و از تنم در میوردم. شمارهی شهریار و گرفتم.
- الو؟!
صدای خوابآلود و خستش نشون میداد که از خواب بیدار شده. سرم و ماساژ دادم و با کلافگی گفتم: شهریار بیا اینجا کارت دارم.
بعدم بدون اینکه منتظر بمونم قطع کردم. اینجوری مجبور میشد بیاد.
سریع پریدم تو حموم و رفتم زیر دوش. فقط دوش آب سرد میتونست حالم و جا بیاره.
حوله رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم. صدای در بلند شد. به سمت در رفتم و بازش کردم. شهریار با سر و وضع ژولیده و شلخته و پیژامه وارد اتاق شد.
با خنده روبهش گفتم: چیشده؟ سر و وضعت جوریه که انگار از جنگ برگشتی!
شهریار با کلافگی گفت: دیشب و یادت نیست؟
سرم و به طرفین تکون دادم و به سمت مبل رفتم.
- نه... برای چی؟
شهریار با اخم گفت: به زور از دست اون وحشیا فرار کردم... اون پسر عموی دیوونت میخواست من و بکشه... زد شیشهی ماشین و شکوند...
ابرو بالا انداختم و با تعجب گفتم: واقعاً؟!
شهریار روی مبل نشست و با اخم جواب داد: آره... بابا اون پسر عموت آرتا خیلی وحشیه... انگار از باغ وحش فرار کرده.
از لفظش خندم گرفته بود ولی جرعت خندیدن نداشتم.
بهش نگاه کردم و با لحن خبیثی گفتم: نظرت چیه کارش و تلافی کنیم؟
شهریار نگاهی به لبخند مرموزم انداخت و با هیجان لب زد: چی تو سرت میگذره دلوین؟
پاکت سیگارم و در اوردم و درحالی که پوک عمیقی به سیگار میزدم جواب دادم: چیزای خوب...
شهریار ذوق زده دستاش و به هم کوبید و گفت: من عاشق افکار شیطانیتم دختر...
نیشخندی زدم و به چیزهای خوبی که توی مغزم رژه میرفت فکر کردم. اون موقع فکر میکردم کار درستی انجام میدم و در کنار گشتن دنبال خواهرم یکم تفریحم میکنم. فکر میکردم آرتا آدمه...
صبا
0من این رمان را خیلی دوست دارم
۱ ماه پیشSeA
0من این رمان رو دوست ندارم ولی زیبا بود
۱ ماه پیشAva
0جلد ۲ رو کی میزاری
۳ ماه پیشDelvin
5نمیدونم چرا اینو تا آخر خوندم خودمو عذاب دادم
۴ ماه پیشفریبا
0سلام عزیزم رمان خوبی بود جلد دوم اسمش چیه
۵ ماه پیشAkuma Ackerman
0رمان قشنگی بود و اینکه اگه قبل اینکه دوره پرش زمانی میکنی مشخص کن اینجا پرش زمانی داشته یا با زبان کودوم از کاراکترا صحبت میشه ممنون بابت رمان
۶ ماه پیش...
1فصل دو کو؟
۷ ماه پیشNafas
6خیلی رمان مزخرفی بود حیف وقتم که براش گذاشتم
۷ ماه پیشAaaa
1رمان خیلی خوبی بود و توش درسایی زیادی داشت و از شخصیت دلوین خیلی خوشم اومد بیصبرانه منتظر جلد دومشم ولی کم توهم توهم ولی رمانش با رمان های دیگه متفاوت بود و این اونو جذاب میکرد تشکر از نویسنده
۸ ماه پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
نظرت برام کاملاً با ارزشه عزیزم. خوشحالم که رمان باب میلت بوده. مطمئن باشید که جلد دوم و نسخه بازنویسی خیلی قویتر ظاهر میشه
۸ ماه پیشباران
2رمان سطحی، پر از سیاه نمایی، درهم برهم و بسیار ضعیف، ناپختگی نویسنده بیداد میکنه.
۸ ماه پیشالهام۳۳
2بسیار ضعیف و درهم بود انگار بی حوصله نوشته شده اصلا معلوم نیست راوی کی هست در کل حیف وقتی که گذاشتم
۸ ماه پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
درود وقتت به خیر عزیزم. این قلم ابتدایی بنده هست که پنج سال پیش نوشته شده، اگر دقت کنید توی قسمت رمان اولیها بود. این رمان پنج سال پیش نوشته شده. به هر حال دیر متوجه شدم، وگرنه منتشرش نمیکردم.
۸ ماه پیشدلی
0سلام رمان خوبی بود اولاش ولی هر بار یجا بود اصلا خیلی پخش و پلا بود من هنوزم نفهمیدم سلین چیشد رمان از زبان لاوین بود یا دلوین ؟؟ واضح نبود مبهم بود برام
۸ ماه پیشدنیا
2من این رمانو دوست داشتم و دارم اما اینکه تو رمان چندین بار به کشور ایران توهین شده واقعا باعث میشه از شخصی که رمانو نوشته بدم بیاد ...مثلا جمله ای که تو رمان دلوین گفت:( زندگی در ایران حتی برای سگم سخته حالا من که آدمم( اما در کل اگه این توهین ها رو فاکتور بگیریم رمان خوبیه
۸ ماه پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
متاسفم که منظورم و بد رسوندم عزیزم، اینجا دلوین منظورش یه چیز دیگه بود. در کل منظور از این دیالوگ سگهای خیابونی و بیگناهی بودن که هیچ رسیدگی بهشون نمیشه. در واقع جواب به سوالی بود که خیلی وقت پیش بین مردم باب شده بود. درکل منظور شرایط سخت و معیشت مردم بود نه توهین به ایران:)
۸ ماه پیشرها
0خیلی جالب بود . شدیدا منتظر فصل دومش هستم.
۹ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده @writer_meli -
آیدی تلگرامی نویسنده @melika_kazemi_mk -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
ساناز
0قلم قوی و بیان قوی نداشت ن زمان حال مشخص بود نه گذشته ... و ن اینکه کی برای کی نوشته بود ... خیلی پیچیده و گنگ بود من دوس نداشتم ن موضوع رو ن قلم و بیان و