دوست داشتی؟
رمان که روزی دل خسته خواهد شد اثر سحربانو 69

رمان که روزی دل خسته خواهد شد

  • زبان فارسی
  • 71.6K 👁
  • 108 ❤️
  • 96 💬

خلاصه رمان که روزی دل خسته خواهد شد

قصه از اون‌جایی شروع میشه که بهمن یه دل نه صددل عاشق میشه و میره خواستگاری تک دختر پیر و معتمد شهر کوچیک قصه‌ی ما. حاج‌اسدالله هم که مرد مهربون و بی‌ادعایی بوده، قبول می‌کنه و اون دوتا شیرینی‌خورده‌ی هم میشن؛ ولی مشکل از اون‌جا شروع میشه که حاجی نمی‌دونه بهمن یه راز بزرگ رو از اون‌ها مخفی کرده.

قسمتی از متن رمان که روزی دل خسته خواهد شد

- عشق رو نگفتم، میگم دوسش داری؟ می‌خوایش؟
با خجالت گفتم:
- حس می‌کنم داره خودش رو تو دلم جا می‌کنه. اخلاقاش جالبن. یه دم عاشقه و دلخسته، یه دم مهربون و خوب و پُرهیجان؛ یه جورایی باحاله.
- خوشحالم برات دیار.
- کی میای؟
پیمان: احتمالا دو هفته دیگه.
- نمیشه زودتر بیای؟
- دیار...دختر قشنگم؟
- بهونه نمی‌گیرم پیمان؛ ولی خب می‌خواستم باهات حرف بزنم. راستش یه مسئله‌ای هست که...
- خب بگو.. چی شده؟
-ولش کن، اومدی راجع بهش حرف می‌زنیم.
- بگو گفتم دیار. چیزی شده؟
- خب...راستش...
پیمان: مرتیکه چیز بی‌شرفی که ازت نخواسته؟
- اِوا خاک به سرم! نه پیمان این حرفا چیه؟
- خب پس چه مرگته، بنال دیگه!
- بهم گفته بعد از عقد چادرم رو از سرم بردارم. "هنوزم خودم با یادآوری حرفی که بهم زد حس بدی بهم دست میده.
«با همدیگه تازه از خرید برگشته بودیم و توی یه رستوران شیک و دنج نشسته بودیم. دست‌هاش رو شسته بود و آستین‌هاش بالا بود و داشت کنارم می‌نشست و من با لبخند بهش زل زده بودم. نگاهم رو غافلگیر کرد و من خجالت‌زده سرم رو پایین انداختم. دستش رو روی دستم گذاشت و آروم انگشت‌های دستم رو نوازش کرد. حس خوبی داشتم و حالم خوب بود، اون هم انگار راضی بود که من دیگه مثل قبل از حضورش و رفتاراش معذب نیستم.
بی‌مقدمه گفت:
- دوست داری بعد از عقد چادرت رو برداری؟
با تعجب گفتم:
- چی؟!
- واقعا نفهمیدی چی گفتم؟
- چرا؛ ولی منظورت رو از این حرف نفهمیدم.
خودش رو جلو کشید، تو چشم‌هام زل زد. صداش بم بود. یه اعتراف، این مرد صدای جذابی داشت؛ یه تن خسته و مردونه. دوست داشتم ساعت‌ها واسه‌م حرف بزنه و من گوش بدم.
- درسته از روز اولی که دیدمت عاشقت شدم. درسته که تو تنها دختری هستی که واقعا بهش علاقه دارم؛ ولی من عاشق خودت شدم نه این چادر روی سرت. من نمی‌خوام شعار بدم و بگم عاشق نجابتت شدم. من این رو مطمئنم که تو دختر نجیب و اصیل‌زاده‌ای هستی؛ ولی واسه‌م سخته وقتی کنارمی با این یه تیکه پارچه باشی. ببین، من دوست دارم فقط مال من باشی و فقط با من باشی؛ ولی نه اینکه خودت رو حبس کنی تو این مشکی دلگیر.
به صداش حرارت داد و گفت:
- می‌خوام به همه نشون بدم که چه‌قدر خوش‌شانس بودم و چه زن زیبایی دارم.»
یاد حرف‌هاش که میفتم تنم می‌لرزه. می‌لرزم از نگرانی حاج بابا، چیزی که ازش می‌ترسید؛ دین و ایمونش.
بهمن فقط از من می‌خواست که با اون باشم؛ یعنی همزمان با یه نفر دیگه نباشم. شرمم میاد حتی بهش فکر کنم. اون سطح فکرش با من اصلا توی یک خط نبود.
وقتی اخم و تخم من رو دید، خیلی سعی کرد آرومم کنه و حرفش رو توجیه کنه و دلم رو به‌دست بیاره؛ ولی من واقعا نمی‌تونستم با این موضوع کنار بیام. اینکه من و همسر آینده‌م با هم از لحاظ عقیدتی اصلا یکسان نبودیم و این یعنی صددرصد در آینده دچار مشکل می‌شدیم.
سعی کردم پیمان رو آروم کنم و بهش بفهمونم که فعلا اوضاع آرومه. اون هم بهم قول داد که قبل از عقد رسمی خودش رو می‌رسونه و ته توی قضیه رو در میاره.
پیمان پسردایی من بود و البته برادر شیری و رضاعی من. من از دار دنیا یه عمه‌ی پیر داشتم که دوسال پیش فوت کرده بود و چون بچه‌دار نمی‌شد، شوهرش در جوانی طلاقش داده بود و یه دایی که قبل از اینکه پیمان به دنیا بیاد شهید شده بود و زنش دوسال بعد با یه بازاری ازدواج کرده بود و پیمان اکثر اوقات پیش ما بود. دوسال از من بزرگتر بود و من واقعا دوستش داشتم. پیمان نه تنها پسردایی و داداش من بود، بلکه تنها همدم و همراز و رفیق من هم حساب می‌شد.
***
حوصله‌م حسابی سر رفته بود. با ترانه، دوست صمیمیم تو دانشگاه، راجع به نامزدیم حرف زده بودم. کلی سوال‌پیچم کرد. چیزایی پرسید که من خودم هم هنوز جوابی براشون نداشتم. یکیش شغل بهمن بود. فقط می‌دونستم یه پمپ بنزین بزرگ داره. شهر ما خیلی بزرگ نیست و این پمپ بنزینی رو همه می‌شناختند. قبلا محل کارش رو دیده بودم، شبانه‌روزی بود.
دلم واسه‌ش تنگ شده بود و دوست داشتم محل کارش رو از نزدیک ببینم و بیشتر سر در بیارم.
می‌خواستم برم اون‌جا و بیشتر با هم حرف بزنیم. خیلی فکر کرده بودم. به‌نظرم قبل از عقد رسمی باید راجع به این موضوع به توافق می‌رسیدیم. چادرم اعتقاد من بود، محال بود اجازه بدم کسی پا روی اعتقاداتم بذاره.
مانتو صورتی و شلوار جین و شال سورمه‌ای. چادر خوش‌عطرم رو روی سرم کشیدم و کالج‌های عروسکی سورمه‌ای هم پوشیدم. واسه بابا پیغام گذاشتم که پیش بهمن هستم.
یه تاکسی گرفتم و رفتم پمپ بنزین. اصلا نمی‌دونستم که الان این‌جاست یا نه، کاشکی قبلش باهاش هماهنگ می‌کردم؛ ولی خب تو دلم می‌خواستم که غافلگیرش کنم.
به قسمت مدیریت رفتم. خیلی جای بزرگ و شیکی بود. یکی از کارکنان اون‌جا راه رو نشونم داد. تو اتاق منتظرش نشستم. پس چرا نمی‌اومد؟
خواستم بهش زنگ بزنم که در باز شد و تلفن به‌دست داخل اومد.
- حالا سر قرار با هم به توافق می‌رسیم. ببین من که...
چشمش که به من خورد، یه لحظه رنگش پرید. تماس رو قطع کرد و در رو پشت سرش بست و اومد روبروم.
-تو این‌جا چی کار می‌کنی؟
- سلام. خوشحال نشدی اومدم؟ دوست داشتم محل کارت رو ببینم.
نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم.
- این‌جا اتاق توئه بهمن؟
به سمت همون در پشتی که بهمن ازش وارد شده بود رفتم.
- اون‌جا هنوز اتاق هست؟ چه خبره، واسه یه پمپ بنزین خیلی بزرگ نیست؟
دستم به دستگیره نرسیده، دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو به سمت خودش کشید.
- چرا بهم نگفتی میای؟
- گفتم که...خواستم سورپرایزت کنم.
همچنان جدی تو چشم‌هام زل زده بود.
- خب فکر کردم خوشحال میشی، مثل اینکه اشتباه می‌کردم. من فقط...
- هی هی، نبینم بغض کردیا!
آب دهنم رو قورت دادم که بغضم پایین بره.
گونه‌م رو نوازش کرد و گفت:
- معذرت می‌خوام عزیزم، انتظار دیدنت رو این‌جا نداشتم.
- نباید بی‌خبر می‌اومدم.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان که روزی دل خسته خواهد شد

  • مهدیسا

    0

    عالیی بود حتما بخونید

    ۱ ماه پیش
  • Mahi

    0

    رمانای زیادی خوندم ولی این واقعاااا خیلی قشنگ بود بهترین رمان بود خیلی خوشم اومد بخونید عالیه😍👍🏻

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سلام قشنگ بود احسنت

    ۴ ماه پیش
  • پریا

    12

    دقیقااااا همینطوره من چند وقتیه دنبال یه رمان خوب و هیجان انگیز میگردم اما دست رو هر رمانی میزارم ، تکراریه😑😐 این رمانم یه جورایی حس میکنم تهشو میتونم حدس بزنم.

    ۶ سال پیش
  • ZiZi

    0

    هعی گل گفتی دختر 🦦

    ۴ ماه پیش
  • نیهان

    0

    خیلییی قشنگ بود خدایی دم نویسنده گرم بعد از مدتها ی رمان خوب خوندم

    ۷ ماه پیش
  • الی

    1

    خیلی دور از واقعیت و تخیلی بود یعنی تواین مملکت یه پلیس پیدانمیشد؟

    ۷ ماه پیش
  • فندق

    2

    رمان خوبی بود ولی از واقعیت به دور بود اینکه طرف چهارسال از کشور بره و با یکی دیگه ازدواج کنه و بعد بخواد دوباره به عشق سابقش برگرده از محالاته چون بعد چهار سال اون عشق آتشین سرد شده و هیچکس نمی خواد خودشو تا آخر عمرش گرفتار افکار مسموم و خودخوری کنه

    ۷ ماه پیش
  • سحر

    1

    به نظرتون دیار زیادی از خودش تعریف نکرده بود نویسنده قلم خوبی داشت ولی خیلی اغراق شده بود ی خورده از واقعیت دور بود همه چیز ولی در کل خوب بود

    ۸ ماه پیش
  • مهسا

    2

    نهههههه باید با بهمن خوب میشد محمد خیلیییی بد بود از همه نظر و سریع دست روش بلند میکرد ولی با اینکه بهمن مافیا بود با اینکه دیار خیلی رو مخش میرفت حتی یکبار هم دستش بهش نخورددددد خیلی نامردی نویسنده من عاشق بهمن شدنمممممممممم

    ۸ ماه پیش
  • اتنا بدیری

    1

    من عاشق این رمان شدم

    ۱۱ ماه پیش
  • اتنا بدیری

    1

    من عاشق این رمان شدم

    ۱۱ ماه پیش
  • اتنا بدیری

    0

    من عاشق این رمان شدم ممنونم آز نویسنده که این رمان را نوشت

    ۱۱ ماه پیش
  • سمانه

    0

    قشنگ بود. میتونید امتحان کنید.خخخخخخخخخ

    ۱ سال پیش
  • Eliz

    0

    در کل میشد گفت رمان خوبی بود و خوندنش بین داستان های آبکی و ۱۴ ساله پسندی که الان داره بهشون ارزش داده میشه، خالی از لطف نیست. خط داستانی هرچی هم که بود، باز هم قلم نویسنده، مخاطبو دنبال خودش میکشوند.

    ۲ سال پیش
  • Eliz

    0

    اگه در ادامه ی داستان دل به دل بهمن میداد و سعی میکرد بهش فرصت دوباره بده شاید داستان از این قابل پیش بینی بودن خارج میشد و یکم به یکنواخت بودن اوضاع، هیجان می بخشید

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!