پارت شصت و دوم :

مایا بی‌توجه به حرافی‌های دوست جدید آهی کشید و سپس آرام‌آرام راهش را به‌سمت جایی که الکس و مارتین استراحت می‌کردند، کشید. دلش می‌خواست بدون آن‌که سیریوس برنجد خودش را زیر درخت برساند‌. هوا به قدری غرق در تابش نور فروزان خورشید ظهر شده بود که او مجبور شده بود چند پیچ قبل از رسیدن به این منطقه، کلاهی را که روز قبل بین اجناس انتخاب کرده بود را از روی سرش بردارد. کوفتگی همان چند قدم راهی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل

    0

    ای بابا این سیریوس انگار داره با وعده وعیدهای دروغین میکشونشون به قبیله ش

    ۲ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    هیچکی نمیدونه در نهایت چی پیش میاد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️