به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت هفتاد و هفتم :
لبش را با زبانش تر کرد. منتظر جواب مانده بود که آرتور دستی به شانهاش زد:
- خب...خودت چی فکر میکنی؟!
سیریوس هنوز هم ترس داشت از ابراز آن چیزی که درون ذهنش وول میخورد. دلش نمیخواست چیزی بگوید و بعد آن چیز درست نباشد. اما جنازههایی محبوس درون تنهای سنگی هنوز هم که هنوز بود، کابوس شبانهاش بود و نمیگذاشت راحت بیاساید. چشمی به بالا چرخاند و سپس وقتی دید آرتور گویی منتظر جواب ا
لطفا صبر کنید...
