به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت هفتاد و پنجم :
سرباز از زود شمشیر کشیدن ممانعت ورزید. گویی قصد داشت قبل از رسیدن به مقصود شومش، با قربانی کمی بازی کند. بیش از هر چیزی در آن زمان قدرت مایوسکنندهی کلمات بود. ناامیدی همانطور بیصبر ساطع میشد و از ذهن متلاطمش میتراوید:
- روزی که اومدی اینجا، ارباب آرتور بهت پشت کرده بود. گفته بود از اینجا بری...خودت نخواستی بهت لطف بشه! خودت به استقبال مرگ اومدی.
سیریوس مکث کرد و سپس قب

لطفا صبر کنید...

فاطی
1عجب..قرار بود بره از قبیله کمک بگیره برای شارلو..خودش گرفتار شد..یه عده منتظرن..پوووف