پارت شصت و پنجم :

آرتور گوشش را بیش‌تر از آن تیز کرد و به سخنانی که از بیرون می‌آمد گوش سپرد. گویی اطلاعاتشان خیلی بیش از آن چیزی بود که او می‌دانست‌.
- ارباب آرتور حسابی خوش شانس هستن!
- بله! بله! همه‌ی ما خوشبختیم. ما در این قبیله زندگی عالی داریم.
- کسی که جون ارباب رو نشون داده خیلی آدم خوبی به‌نظر میاد. خیلی هم شجاع و... .
- من فکر می‌کنم در چند ماه اخیر هم دست به کارهایی برای قبیله‌ی یاک ز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️