به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت شصت و ششم :
***
در حالی که با لودگی جواب سرباز را میداد، وزنش را انداخت روی یک بشکهی تو خالی. بشکه از شدت وزن نه چندان زیادش، به عقب هُل داده شد و چوبهای کنارهاش تکهتکه شد. با نگاه عمیقی به خرابکاریاش نگاه کرد و سپس با نیشخندی سرسام آور، بهسمت سرباز ارشد سر برگرداند. سرباز دیگر از دست کارهای این بیخاصیت حرف نشنو، عاصی شده بود. او که میدانست بیشتر از آن نمیتواند افسار آن جوانک مو
لطفا صبر کنید...
