پارت پنجاه و هشتم :

- خانم آیزنهارت؟
با شنیدن صدای نگهبان که از جواب ندادن های قبلیم شک کرده و در رو نیمه باز گذاشته بود به خودم اومدم.
- حالتون خوبه؟
همراه با سنگینی این اسم روی روح و روانم بلند شدم و با برداشتن چمدونم از اتاق خارج شدم.
یکی از نگهبان ها خطاب بهم گفت: لطفاً همراهم بیاید.
بدون حرف سری تکون دادم و دنبالش رفتم.
هنوز چند قدم دور نشده بودم که سرباز دیگه ای چمدونم رو گرفت و برام آو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hana

    0

    غبار چی پاشوندی مرد حسابی انگار اکلیل زدی🛐🛐❤️

    دیروز
  • Yas

    1

    آیرین دیگه دلم برات نمی سوزه هر چقدرم خوشگل و معصوم و بدبختی و سختی کشیدی اگه اریکو به کشتن بدی نمی بخشمت 🙂

    دیروز
  • Hhhh

    0

    زنیکهه اطلاعات مخفیشون رو به دشمن لو دادی می خوای به کشتنش بدی اونوقت میگی قول بده برگردیی؟ مگه اریک فرمانده ایه که افرادش رو ول کنه تا خودشو نجات بده؟؟ من می دونم که حاضره برای یه وجب خاک دلاکرو بمیره!!

    دیروز
  • ...

    1

    تنها چیزی که میتونست امروز خوشحالم کنه خوندن این رمان بود خیلی ممنون واقعا عالی بود ایرین خراب کردی همچزو خودت😂 اگه اون اطلاعات رو ننیدادی قطعا پیروز میشد اما با کاری که تو کردی احتمال شکستشون خیلی زیاده

    دیروز
  • Avin

    0

    اریک🥲❤️ 🔥 میگه «من کسیم که روی زیبایی هات غبار نشوندم» نه خیر اتفاقا حرف ها و نگاه ها و عشق خاص توئه که آیرین رو انقدر زیبا کرده🥺❤️

    دیروز
کپی شد!