پارت پنجاه و چهارم :

با شنیدن صدای باز شدن در، کتاب و رو زمین گذاشتم.
با دیدنم که به سمتش می اومدم تعجب کرد، انگار انتظار داشت خوابیده باشم.
توجهی به حال و هواش نکردم و بدون حرف خودم رو توی بغلش انداختم، چند لحظه تردید کرد و بعد اول به آرومی بعد سخت تر و محکم تر از قبل توی آغوشش فشارم داد.
روی موهام رو بوسید و توی همون حالت سرم رو بالا آورد.
- چیزی شده؟
به آرومی سر تکون دادم و با طمأنینه توی چشم ها

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    نمیدونم کامنت های ما رو میخونی نویسنده جان یا نه؟! اما باید بگم که این رمان محشره و من هر خط رو دو یا سه بار میخونم دمت گرم قلمت مانا💐. فقط کاشکی اخرش خوب باشه من طاقت غم آیرینو اریک رو ندارم

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه عبدالله زاده | نویسنده رمان

    می خونم عزیزم🤍 خوشحالم که نظراتتون رو باهام در میون می ذارید اما پاسخ گویی جداگانه به همهٔ لطف هاتون سخته، نمی خوام صفحه پر از پاسخ های تکراری مداوم باشه یا ناخواسته طوری پیش بره که بین جواب دادن به محبت هاتون تفاوت قائل بشم.

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه عبدالله زاده | نویسنده رمان

    پس اگه سکوتی هست، از سر بی‌مهری نیست، از احترام و قدردانی یکسان به همه ست. همه رو می بینم و برام ارزشمندن💗🌸

    ۴ هفته پیش
  • Mahdis

    0

    مرسی عزیزم خیلی خوب توضیح دادین بنظر منم اینطوری بهتره🫂❤️

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    ممنونم عزیزم بابت پاسخ مهر آمیز و کاملتون و این قسمتش که گفتین نمیخواین تفاوت قائل بشین خیلی جذاب و نشانه درک شماست 🩷

    ۴ هفته پیش
  • کوثر

    0

    چه قدر با محبت و احترام جواب دادین😭😍 درست میگید اینطوری بهتره👌🌹

    ۴ هفته پیش
  • مینو

    1

    من با رمان شما یاد گرفتم قدر بدونم،تمام لحظات زندگی در کنار عزیزانم رو ،و لذت ببرم از تک تک ثانیه های عمرم و از هر رفتار حتی به ظاهر ناخوشایند ،بهترین و خوشایندترین برداشت رو بکنم چون ممکنه صاحب اون رفتار هزاران درد پشت اون رفتار پنهان کرده باشه و نتونه بیان کنه

    ۴ هفته پیش
  • مینو

    1

    چقد زیبا جریان یافتن عشق بین اریک و آیرین رو به تصویر میکشی و ما رو عاشق تر برای ادامه ی زندگی که قدر بدونیم لحظه هایی که خود زندگی ان و ممکنه روزی حسرت همین لحظات رو خدای ناکرده تجربه کنیم

    ۴ هفته پیش
  • مینو

    1

    سلام فاطمه جانم،مطمئنم با دل ات مینویسی که این قد نوشته هات به دل میشینن،شاعر میگه آنچه از دل برآید ،لاجرم بر دل نشیند،ممنونم که چکیده های قلبت رو با ما به اشتراک میذاری،من با نوشته هات شدیدا عشق میکنم و حال دلم خوب میشه

    ۴ هفته پیش
  • Hhhh

    2

    حالا اریک هم چیزی داره که ازش به جا بمونه، عشق زنی که وقتی دوسش داشت که جنگ سر زنده موندن بود نه عشق ورزیدن..🥲🥲💗

    ۴ هفته پیش
  • Avin

    2

    چقدر آیرین فهمیده و با درک و شعوره، خیلیم قشنگ عشق می ورزه می دونی کجا زخمه و همون رو نوازش می کنه🥺😍❤️

    ۴ هفته پیش
  • مهسا

    1

    آخی.. آیرین همینجوری با اریک بیچاره مهربون باش اون واقعا دوست داره

    ۴ هفته پیش
  • اکرم بانو

    3

    این پارت انقد جمله های زیبا و قشنگی داشت ک نمیدونم کدومو بگم

    ۴ هفته پیش
  • اکرم بانو

    1

    اون حلقه از لباس اریک داره،اونم دسته موهای خودش رو بهش داد🥺🥺

    ۴ هفته پیش
  • اکرم بانو

    0

    دلم واسه استیو تنگ شده،باز برمیگرده؟

    ۴ هفته پیش
کپی شد!