بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت پنجاه و چهارم :
با شنیدن صدای باز شدن در، کتاب و رو زمین گذاشتم.
با دیدنم که به سمتش می اومدم تعجب کرد، انگار انتظار داشت خوابیده باشم.
توجهی به حال و هواش نکردم و بدون حرف خودم رو توی بغلش انداختم، چند لحظه تردید کرد و بعد اول به آرومی بعد سخت تر و محکم تر از قبل توی آغوشش فشارم داد.
روی موهام رو بوسید و توی همون حالت سرم رو بالا آورد.
- چیزی شده؟
به آرومی سر تکون دادم و با طمأنینه توی چشم ها
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه عبدالله زاده | نویسنده رمان
می خونم عزیزم🤍 خوشحالم که نظراتتون رو باهام در میون می ذارید اما پاسخ گویی جداگانه به همهٔ لطف هاتون سخته، نمی خوام صفحه پر از پاسخ های تکراری مداوم باشه یا ناخواسته طوری پیش بره که بین جواب دادن به محبت هاتون تفاوت قائل بشم.
۴ هفته پیش
فاطمه عبدالله زاده | نویسنده رمان
پس اگه سکوتی هست، از سر بیمهری نیست، از احترام و قدردانی یکسان به همه ست. همه رو می بینم و برام ارزشمندن💗🌸
۴ هفته پیشMahdis
0مرسی عزیزم خیلی خوب توضیح دادین بنظر منم اینطوری بهتره🫂❤️
۴ هفته پیشفاطمه
0ممنونم عزیزم بابت پاسخ مهر آمیز و کاملتون و این قسمتش که گفتین نمیخواین تفاوت قائل بشین خیلی جذاب و نشانه درک شماست 🩷
۴ هفته پیشکوثر
0چه قدر با محبت و احترام جواب دادین😭😍 درست میگید اینطوری بهتره👌🌹
۴ هفته پیشمینو
1من با رمان شما یاد گرفتم قدر بدونم،تمام لحظات زندگی در کنار عزیزانم رو ،و لذت ببرم از تک تک ثانیه های عمرم و از هر رفتار حتی به ظاهر ناخوشایند ،بهترین و خوشایندترین برداشت رو بکنم چون ممکنه صاحب اون رفتار هزاران درد پشت اون رفتار پنهان کرده باشه و نتونه بیان کنه
۴ هفته پیشمینو
1چقد زیبا جریان یافتن عشق بین اریک و آیرین رو به تصویر میکشی و ما رو عاشق تر برای ادامه ی زندگی که قدر بدونیم لحظه هایی که خود زندگی ان و ممکنه روزی حسرت همین لحظات رو خدای ناکرده تجربه کنیم
۴ هفته پیشمینو
1سلام فاطمه جانم،مطمئنم با دل ات مینویسی که این قد نوشته هات به دل میشینن،شاعر میگه آنچه از دل برآید ،لاجرم بر دل نشیند،ممنونم که چکیده های قلبت رو با ما به اشتراک میذاری،من با نوشته هات شدیدا عشق میکنم و حال دلم خوب میشه
۴ هفته پیشHhhh
2حالا اریک هم چیزی داره که ازش به جا بمونه، عشق زنی که وقتی دوسش داشت که جنگ سر زنده موندن بود نه عشق ورزیدن..🥲🥲💗
۴ هفته پیشAvin
2چقدر آیرین فهمیده و با درک و شعوره، خیلیم قشنگ عشق می ورزه می دونی کجا زخمه و همون رو نوازش می کنه🥺😍❤️
۴ هفته پیشمهسا
1آخی.. آیرین همینجوری با اریک بیچاره مهربون باش اون واقعا دوست داره
۴ هفته پیشاکرم بانو
3این پارت انقد جمله های زیبا و قشنگی داشت ک نمیدونم کدومو بگم
۴ هفته پیشاکرم بانو
1اون حلقه از لباس اریک داره،اونم دسته موهای خودش رو بهش داد🥺🥺
۴ هفته پیشاکرم بانو
0دلم واسه استیو تنگ شده،باز برمیگرده؟
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1نمیدونم کامنت های ما رو میخونی نویسنده جان یا نه؟! اما باید بگم که این رمان محشره و من هر خط رو دو یا سه بار میخونم دمت گرم قلمت مانا💐. فقط کاشکی اخرش خوب باشه من طاقت غم آیرینو اریک رو ندارم