بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت پنجاه و نهم :
- همین دیگه، نباید بهای پیروزی زندگیت باشه.
پلک هاش رو با کلافگی روی هم فشار داد و تموم قدرتی که برای نگه داشتنش صرف کرده بودم رو در آنی پس زد.
- آیرین! انقدر نگران نباش، همه چیز درست پیش میره...
- قول میدی؟
عصبی از دیدن این پریشونی ناگهانیم دستش و روی شقیقه اش فشار داد و عصبی جواب داد: نه، بهت قول نمیدم، هرگز همرزم هام و رها نمی کنم تا خودم رو نجات بدم.
می دونستم اما دیدن جدیتش
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hale
1«تو همیشه زیباترین بخش این زندگی نکبتی»😭🥲🥰 حتی توی جنگ و نبرد با هر فراغت ب تو فکر می کنم..✨✨
۳ هفته پیشSky
2قطعا ویل رو گرفتن و فهمیدن جاسوس آیرس هست. اما بنظرم علیه آیرین اعتراف نمیکنه.. شایدم بکنه و آیرین از چشم اریک بیفته،، دختر نامرد
۳ هفته پیشPar
1وایی بدبخت شد اریک بفهمه دیوونه میشه😨
۳ هفته پیش...
1قطعا ویل لو رفته و گفته که ایرین به من گفته یکی اینو میتونه بگه یکی هم اینکه اسم اون نیراس و بچه ی نامشروع الکازار و خواهر منه
۳ هفته پیشHhhh
2انقدر هیجان انگیزه و هر قسمتش هزار تا بخش قابل بحث داره که آدم نمی دونه چی بگه😐💔
۳ هفته پیشYas
1آخ استرس گرفتم دروازه جهنمو به روی ما هم باز کردیی😭😭
۳ هفته پیشاکرم بانو
3به نظرم ویل دستگیر شده،الان میگه که ایرین نقشه هاشون رو لو داده؟
۳ هفته پیشAvin
2عجب عشق جذاب و پیچیده ای دارن🙂 دلم برای عاشقانه هاشون ضعف می ره، خیلی همو دوست دارن خیلی با هم قشنگن😭🥲😍 حیفه که چنین عشقی حروم جنگ و سیا*ست بشه🙂💔💔
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
1با حرفایی که اریک بهش میزد حس کردم خودم رفتم اون اطلاعات را به ویل دادم و عذاب وجدان گرفتم 😭😭آیرین نباید این کار را میکرد میترسم از روزی که اریک همه چیز را بفهمه