پارت پنجاه و یک :

سکوتی که بینمون برقرار شد رو طوری شکستم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چیز روبراهه.
- فکر کنم حدوداً هفت سالم بود که یه روز از خونه فرار کردم، توی قایق ماهیگیری بابام قایم شدم تا باهاش برم دریا و یه پری دریایی پیدا کنم.
اون روز بابام نیومد ماهیگیری نگو کل روز داشتن همه جا رو دنبالم می گشتن، شب که شد همونجا توی قایق بین وسایل پیدام کرد.
با یادآوری اون موقع، در حالی که برام تروما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sky

    2

    واقعا قلمتون زیباست..

    ۱ ماه پیش
  • Asmaa

    2

    خبب خب چه ریز جزئیاتی دریافت کردیم حداقل سن و نام نشونی ازش فهمیدیم و اینکه ریزبینی آیرین واقعن ستودنیه، اینکه فهمیده اولین زنی نبوده که باهاش بوده اما خبب اخرینشه، موندگارترینش😁🤭😍💜💜

    ۱ ماه پیش
  • Par

    1

    پس اریک پسر معاون وزیر جنگه😎 حدس میزدم شخص مهمی باشه که اینطور درگیر جنگه و دختر *** آیرس رو بهش دادن خونواده قدرتمند و پرنفوذی داره شاید بعداً بتونه با قدرتش از آیرین محافظت کنه اگه هویتش فاش بشه

    ۱ ماه پیش
  • Mobina

    3

    اریک به بهترین حالت نیرا(آیرین) رو تعریف کرد🥲🫠 «توبرای بودن تو همچین جایی و بین همچین آدم هایی و بودن با همچین مردی ،خیلی زیبایی!»🥹

    ۱ ماه پیش
  • Hale

    2

    «دوست داشتنت مثل یه جنگ شکست خورده ست، یه خونهٔ ویران که هیچوقت درست نمیشه» در عین ناامیدی و تاریکی های درونش به این عشق ادامه میده🫠🫠

    ۱ ماه پیش
  • Hhhh

    3

    هر چقدر میره جلو قشنگ تر و دلنشین تر میشه🥺😍😍❤️

    ۱ ماه پیش
  • Yas

    3

    چه خوبه که به مرور به جواب سوالاتمون می رسیم، شخصیت ها رو بیشتر می شناسیم، جزئیات جذاب کدگشایی میشن، علل کارها مشخص میشن، احساسات شخصیت ها بیان میشن واقعا سبک نوشتاری و قدرت قلم نویسنده فوق العاده ست👌👌

    ۱ ماه پیش
  • Avin

    2

    ای خوداا چقدر خوبن اینا😍 چقدر فرمانده وقتی حرف میزنه و به آیرین توجه می کنه جذاب تر میشه😭🥺🥺❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    3

    ای خدا..بمیرم براشون.. واقعا نمیشد فرمانده ی جنگ کشور دشمنشون نبود و جور دیگه ای عاشق هم میشدن؟

    ۱ ماه پیش
کپی شد!