بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت پنجاه و یک :
سکوتی که بینمون برقرار شد رو طوری شکستم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چیز روبراهه.
- فکر کنم حدوداً هفت سالم بود که یه روز از خونه فرار کردم، توی قایق ماهیگیری بابام قایم شدم تا باهاش برم دریا و یه پری دریایی پیدا کنم.
اون روز بابام نیومد ماهیگیری نگو کل روز داشتن همه جا رو دنبالم می گشتن، شب که شد همونجا توی قایق بین وسایل پیدام کرد.
با یادآوری اون موقع، در حالی که برام تروما
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Asmaa
2خبب خب چه ریز جزئیاتی دریافت کردیم حداقل سن و نام نشونی ازش فهمیدیم و اینکه ریزبینی آیرین واقعن ستودنیه، اینکه فهمیده اولین زنی نبوده که باهاش بوده اما خبب اخرینشه، موندگارترینش😁🤭😍💜💜
۱ ماه پیشPar
1پس اریک پسر معاون وزیر جنگه😎 حدس میزدم شخص مهمی باشه که اینطور درگیر جنگه و دختر *** آیرس رو بهش دادن خونواده قدرتمند و پرنفوذی داره شاید بعداً بتونه با قدرتش از آیرین محافظت کنه اگه هویتش فاش بشه
۱ ماه پیشMobina
3اریک به بهترین حالت نیرا(آیرین) رو تعریف کرد🥲🫠 «توبرای بودن تو همچین جایی و بین همچین آدم هایی و بودن با همچین مردی ،خیلی زیبایی!»🥹
۱ ماه پیشHale
2«دوست داشتنت مثل یه جنگ شکست خورده ست، یه خونهٔ ویران که هیچوقت درست نمیشه» در عین ناامیدی و تاریکی های درونش به این عشق ادامه میده🫠🫠
۱ ماه پیشHhhh
3هر چقدر میره جلو قشنگ تر و دلنشین تر میشه🥺😍😍❤️
۱ ماه پیشYas
3چه خوبه که به مرور به جواب سوالاتمون می رسیم، شخصیت ها رو بیشتر می شناسیم، جزئیات جذاب کدگشایی میشن، علل کارها مشخص میشن، احساسات شخصیت ها بیان میشن واقعا سبک نوشتاری و قدرت قلم نویسنده فوق العاده ست👌👌
۱ ماه پیشAvin
2ای خوداا چقدر خوبن اینا😍 چقدر فرمانده وقتی حرف میزنه و به آیرین توجه می کنه جذاب تر میشه😭🥺🥺❤️❤️
۱ ماه پیشاکرم بانو
3ای خدا..بمیرم براشون.. واقعا نمیشد فرمانده ی جنگ کشور دشمنشون نبود و جور دیگه ای عاشق هم میشدن؟
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Sky
2واقعا قلمتون زیباست..