بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت چهل و نهم :
گوشهٔ لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم، توی خودم جمع شدم و اجازه دادم موهام جلوی صورت گر گرفته ام رو بگیرن.
خدا لعنتت کنه آیرین! لحظه ای که در موردش حرف زدم انگار واقعی شد، حالا چطور باید باهاش زندگی کنم؟!
داشتم توی حال و هوای خودم غرق می شدم که ناگهان گرمای دستش و روی دست های یخ زده ام احساس کردم.
کمی بعد موهام رو به پشت گوشم هدایت کرد و متوجه نگاه خیره اش به انگشتم و پارچهٔ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
مینو
1شک ندارم فرمانده آخرش به آیرین میگه مگه میشه عاشق تو نشد؟بعد از این همه محبت و عشقی که بهم دادی؟بعد این همه آرامشی که کنار تو به دست آوردم؟مخصوصا اگر بفهمه دختر واقعی آلکازار نیست سخت بهش دل میبازه
۱ ماه پیشAsmaaa
2ولی من باز میگم اگه بفهمه وحشتناک عصبانی میشه، این خط این نشون🔊🧘
۱ ماه پیشمینو
2عاشق شخصیت فرمانده ام،اصلا تحمل دوری آیرین رو نداره،به هر بهونه ای میفرسته دنبالش تا پیشش باشه😍آخرش مجبور میشی اعتراف کنی جناب فرمانده،شتر سواری که دولا دولا نداره
۱ ماه پیشHale
0حس خوبی از آیزاک نمیگیرم😕 مخصوصن بعد جریان دعواش با اریک، خب بتوچه مردک دلش می خواد با زنش وقت بگذرونه😌😎 البته بعد جریان کاپیتان برندون نمی دونم بهرحال برادر اونم بوده سر همین از آیرین بدش میاد.. هعی 😕🤕💔
۱ ماه پیشKhhh
2باز هم نتونست ساکت باشه و شروع کرد به حرف زدن 😭😂❤️ قشنگ ازوناست که جو های خشن و سرد رو گرم می کنن چون از سکوت متنفرن
۱ ماه پیشYas
2با وجود اینکه دیشب بعد اون حرف ترکش کرد اما باز هم دیدنش قلبش رو آروم می کنه عشق آیرین خیلی قشنگه و حس می کنم اریک بعد شنیدن حرف هاش از درون آروم تر شده😌💞
۱ ماه پیشAvin
2نه من فکر نمی کنم اریک مردی باشه که برای عشق ساخته نشده! بنظرم قراره در آینده بهترین ورژنش رو ببینیم، عاشق ترین رو! فرار می کنه اما در نهایت مثل همیشه به آیرین برمی گرده🙂🤭😍💗💖
۱ ماه پیشاکرم بانو
4استیو بیچاره عجب گیری افتاده،هرطرف ک میره میخوان پدرشو دربیارن😂
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Mhsa
1هر بار ک میگم این دختر سکوت میکنه بازم با صحبت کردن شوکم میکنه عشقه این دختر