بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت پنجاه :
چند ثانیه مکث کرد و به سمتم اومد، قبل از اینکه فرصت واکنش نشون دادن پیدا کنم کمرم رو گرفت و بلندم کرد، بعد هم روی اسب نشوندم و خودش با گرفتن افسارش جلوتر راه رفت.
نفس عمیقی کشیدم و خودم رو سرگرم نگاه کردن به اطراف نشون دادم.
جنگل و طبیعت و همینطور ساحل و دریاشون با مال ما فرقی نداشت اما حس بودن توی غربت از دلم بیرون نمی رفت.
شایدم یه خاک بود که دورش رو حصار کشیده بودن و دو طرفش دشمن
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
سروین
1عالی احساسات نابشون واقعا عالیه
۱ ماه پیش...
2این پارت خیلیی خوب بود واقعا دیگه داره یجورایی غیر مستقیم اعتراف میکنه ازینکه کنارشه خوشحاله و ازش محافظت میکنه😍💞
۱ ماه پیشHale
4یسس اعتراف کرد😎🧘🤸 من دوس دارم ساعت های طولانی ساکت بشینم در حالی که می دونم تو اینجایی و مدام از همه چیز حرف میزنی🧘🤭😭😭❤️❤️❤️
۱ ماه پیشHhhh
3چه طور میشه اونطور به باید این سیر احساسی جذاب از دلبستگی فرمانده رو وصف کرد🫠🫠 ازش فرار کرد اما حالا مشخصه که احساسش رو پذیرفته و متقابله، قشنگ معلومه که حرف های آیرین باعث شده حالش و رفتارش بهتر شه🫠😍❤️
۱ ماه پیشاکرم بانو
2دنیا جای بهتری به نظر میرسه،چون ایرین به اینده امیدواره😍😍
۱ ماه پیشجانا
2کم کم داریم به فرمانده امیدوار میشیم🫠
۱ ماه پیشYas
3آیرین من از تو در برابر همهٔ دنیا محافظت می کنم تا من کنارتم از هیچی نترس😭😭💕💕🥺
۱ ماه پیشAvin
3چقدرر اریک توی این پارت جذاب و دلبر و جنتلمن و مهربون و قشنگ بوود🥹❤️❤️ بیش از همیشه حرف زد و به آیرین توجه نمود و مشخصا دوسش دارهه
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Mhsa
2توی بهبوبه جنگ و فشار روانی و طاقت فرسایی ک وجود داره بنظرم اریک عاشق ارامش آیرین میشه و اونجا نقطه امنشه و اینکه قبل آیرین آینده رو تلخ میدید ولی الان آینده ی زیبایی هم میتونه وجود داشته باشه چونکه آیرین امیدواره🥰