پارت پنجاه :

چند ثانیه مکث کرد و به سمتم اومد، قبل از اینکه فرصت واکنش نشون دادن پیدا کنم کمرم رو گرفت و بلندم کرد، بعد هم روی اسب نشوندم و خودش با گرفتن افسارش جلوتر راه رفت.
نفس عمیقی کشیدم و خودم رو سرگرم نگاه کردن به اطراف نشون دادم.
جنگل و طبیعت و همینطور ساحل و دریاشون با مال ما فرقی نداشت اما حس بودن توی غربت از دلم بیرون نمی رفت.
شایدم یه خاک بود که دورش رو حصار کشیده بودن و دو طرفش دشمن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mhsa

    2

    توی بهبوبه جنگ و فشار روانی و طاقت فرسایی ک وجود داره بنظرم اریک عاشق ارامش آیرین میشه و اونجا نقطه امنشه و اینکه قبل آیرین آینده رو تلخ میدید ولی الان آینده ی زیبایی هم میتونه وجود داشته باشه چونکه آیرین امیدواره🥰

    ۱ ماه پیش
  • سروین

    1

    عالی احساسات نابشون واقعا عالیه

    ۱ ماه پیش
  • ...

    2

    این پارت خیلیی خوب بود واقعا دیگه داره یجورایی غیر مستقیم اعتراف میکنه ازینکه کنارشه خوشحاله و ازش محافظت میکنه😍💞

    ۱ ماه پیش
  • Hale

    4

    یسس اعتراف کرد😎🧘🤸 من دوس دارم ساعت های طولانی ساکت بشینم در حالی که می دونم تو اینجایی و مدام از همه چیز حرف میزنی🧘🤭😭😭❤️❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • Hhhh

    3

    چه طور میشه اونطور به باید این سیر احساسی جذاب از دلبستگی فرمانده رو وصف کرد🫠🫠 ازش فرار کرد اما حالا مشخصه که احساسش رو پذیرفته و متقابله، قشنگ معلومه که حرف های آیرین باعث شده حالش و رفتارش بهتر شه🫠😍❤️

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    دنیا جای بهتری به نظر میرسه،چون ایرین به اینده امیدواره😍😍

    ۱ ماه پیش
  • جانا

    2

    کم کم داریم به فرمانده امیدوار میشیم🫠

    ۱ ماه پیش
  • Yas

    3

    آیرین من از تو در برابر همهٔ دنیا محافظت می کنم تا من کنارتم از هیچی نترس😭😭💕💕🥺

    ۱ ماه پیش
  • Avin

    3

    چقدرر اریک توی این پارت جذاب و دلبر و جنتلمن و مهربون و قشنگ بوود🥹❤️❤️ بیش از همیشه حرف زد و به آیرین توجه نمود و مشخصا دوسش دارهه

    ۱ ماه پیش
کپی شد!