پارت پنجاه و ششم :

زانوهام رو توی سینه ام کشیدم و با آه سردی نگاه نگرانش رو از نظر گذروندم.
- این دو هفته کجا بودی؟
از جلوم بلند شد و با طمأنینه گفت: میگم بهت.
در حالی اشک هام هر آن در مرز سرازیری توی چشم هام می گشتن، نگاهم رو به زمین دوختم.
دستش رو به سمتم دراز کرد.
- بلند شو.
با تلخی نوک انگشت هاش رو لمس کردم، محکم تر گرفتم و به بالا کشیدم.
مثل جنازه ای بی روح روبروش ایستادم تا اینکه ناگها

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    ایرین بیچاره، کاش روزی برسه که ازاد شه و زندگی خوبی داشته باشه

    ۳ هفته پیش
  • جانا

    0

    دعواهای زن و شوهری شروع شد🤣🤣

    ۳ هفته پیش
  • Hhhh

    0

    خوی جنگ طلبی اریک ترسناکه .. طوری که به قول آیرین با سلاح جنگیش به همه چیز نگاه می کنه.. انگار به وقتش فرمانده ایزنهارت میشه و دشمنانش رو بی توجه به همه چیز نابود می کنه

    ۳ هفته پیش
  • Yas

    1

    اخ از داغ دل آیرین.. بله، اریک مردی نیست که برای یک خانواده بجنگه، اون قراره محافظ یک کشور و خانواده ای ماورای آیرین باشه🥲🙂🙂

    ۳ هفته پیش
  • Avin

    1

    چقدر تنش وارد رمان شد، انگار ورق عوض شده، به سرعت داریم به هیجان و اکشن اصلی نزدیک میشیم.. جنگ داره واقعی تر میشه و نبرد بزرگ اریک در راهه.. و حالا آیرین قراره در کدوم سمت بایسته؟ طرف شوهرش یا وطنش؟🔥🔥

    ۳ هفته پیش
کپی شد!