بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت پنجاه و ششم :
زانوهام رو توی سینه ام کشیدم و با آه سردی نگاه نگرانش رو از نظر گذروندم.
- این دو هفته کجا بودی؟
از جلوم بلند شد و با طمأنینه گفت: میگم بهت.
در حالی اشک هام هر آن در مرز سرازیری توی چشم هام می گشتن، نگاهم رو به زمین دوختم.
دستش رو به سمتم دراز کرد.
- بلند شو.
با تلخی نوک انگشت هاش رو لمس کردم، محکم تر گرفتم و به بالا کشیدم.
مثل جنازه ای بی روح روبروش ایستادم تا اینکه ناگها
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
جانا
0دعواهای زن و شوهری شروع شد🤣🤣
۳ هفته پیشHhhh
0خوی جنگ طلبی اریک ترسناکه .. طوری که به قول آیرین با سلاح جنگیش به همه چیز نگاه می کنه.. انگار به وقتش فرمانده ایزنهارت میشه و دشمنانش رو بی توجه به همه چیز نابود می کنه
۳ هفته پیشYas
1اخ از داغ دل آیرین.. بله، اریک مردی نیست که برای یک خانواده بجنگه، اون قراره محافظ یک کشور و خانواده ای ماورای آیرین باشه🥲🙂🙂
۳ هفته پیشAvin
1چقدر تنش وارد رمان شد، انگار ورق عوض شده، به سرعت داریم به هیجان و اکشن اصلی نزدیک میشیم.. جنگ داره واقعی تر میشه و نبرد بزرگ اریک در راهه.. و حالا آیرین قراره در کدوم سمت بایسته؟ طرف شوهرش یا وطنش؟🔥🔥
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0ایرین بیچاره، کاش روزی برسه که ازاد شه و زندگی خوبی داشته باشه