پارت چهل و هفتم :

در حالیکه داشتم ساکت و خاموش توی افکارم می سوختم، آلیستر از آیزاک خواست تا ما رو با هم تنها بذارن و اجازه بدن راحت باشیم.
به محض اینکه پاشون رو از چادر بیرون گذاشتن زن ازم جدا شد و به فرایند بسته شدن زیپ چادر خیره شد.
اشک های روی صورت و چشم های خیسش رو در لحظه پاک کرد و دستمال گلدوزی شده اش رو دوباره توی جیب پالتوی سفید پشمیش فرو کرد.
به سمت صندلی ای که پشت میز وسط چادر قرار داشت رف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    ولی نمیدونست ایرین مدت هاست قلبش رو به اون مرد داده،و شاید فقط بخاطر اونه که هنوز زنده ست

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    اولش میخواستم از این زن متنفرشم،اما بعد دیدم حقیقت رو میگه و حقیقت هم همیشه تلخ بوده

    ۱ ماه پیش
  • Par

    1

    چقدر دبرا خوش صحبت بود، یه کاریزمای خاصی داشت، سرد بود اما مادرانه، با اینکه حاصل خیانت شوهرش بود اما باز نگران آیرین بود🙃🙁❤️ 🩹

    ۱ ماه پیش
  • Yas

    1

    قسمت این بوده که داستان ماریان توسط همسر مردی که معشوقه اش شده، برای دخترش گفته شه. داستان تلخ اما تأثیرگذاری بود شاید حتی مثل داستان ایرین، اسیر مردی شد که قدرت و وظایفش اولویتشن اما امیدوارم در نهایت اریک عشق رو انتخاب کنه و مثل آلکازار نشه

    ۱ ماه پیش
  • ...

    1

    من خیلی به خوندن علاقه دارم هم کتاب هم رمان . کتابای زیادی خوندم و همینطور رمانای زیادی اما واقعا این رمان حرف نداره از ته قلبم ارزو میکنم و واقعا دلم مسخواد یه روز این رمان تبدیل به یه سریال بشه چون واقعا خیلی زیباست بیصبرانه منتظر پارت های بعدی هستم

    ۱ ماه پیش
  • Zar

    1

    دیالوگ های رمان پخته و زیبان. فضا سازی عالیه همه چی جای خودشه و رمان کلیشه ای نیست .واقعا لحظه شماری میکنم برای پارت بعدی

    ۱ ماه پیش
  • Hhhh

    4

    چقدر دیالوگ قوی و مفاهیم عمیق توی یه پارت جا شده👌 اینجوریه که این زن تنها با یه حضور کوتاه کل صحنه رو به دست گرفت و راوی داستانی شد که همه مشتاق شنیدنش بودیم🥲🤍

    ۱ ماه پیش
  • Avin

    2

    عجب پارت زیبا و طولانی و پر مفهومی👌❤️ خسته نباشید🥰😍🌹

    ۱ ماه پیش
  • Mobina

    4

    این زن با اینکه حرف های تلخی میگه اما واقعا داره واقعیت رو به نیرا میگه درسته تو این زمانه استثنا زیاد شده اما قدیم واقعا این یه حقیقت و واقعیت زندگی بود💔

    ۱ ماه پیش
کپی شد!