بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت چهل و هفتم :
در حالیکه داشتم ساکت و خاموش توی افکارم می سوختم، آلیستر از آیزاک خواست تا ما رو با هم تنها بذارن و اجازه بدن راحت باشیم.
به محض اینکه پاشون رو از چادر بیرون گذاشتن زن ازم جدا شد و به فرایند بسته شدن زیپ چادر خیره شد.
اشک های روی صورت و چشم های خیسش رو در لحظه پاک کرد و دستمال گلدوزی شده اش رو دوباره توی جیب پالتوی سفید پشمیش فرو کرد.
به سمت صندلی ای که پشت میز وسط چادر قرار داشت رف
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
1اولش میخواستم از این زن متنفرشم،اما بعد دیدم حقیقت رو میگه و حقیقت هم همیشه تلخ بوده
۱ ماه پیشPar
1چقدر دبرا خوش صحبت بود، یه کاریزمای خاصی داشت، سرد بود اما مادرانه، با اینکه حاصل خیانت شوهرش بود اما باز نگران آیرین بود🙃🙁❤️ 🩹
۱ ماه پیشYas
1قسمت این بوده که داستان ماریان توسط همسر مردی که معشوقه اش شده، برای دخترش گفته شه. داستان تلخ اما تأثیرگذاری بود شاید حتی مثل داستان ایرین، اسیر مردی شد که قدرت و وظایفش اولویتشن اما امیدوارم در نهایت اریک عشق رو انتخاب کنه و مثل آلکازار نشه
۱ ماه پیش...
1من خیلی به خوندن علاقه دارم هم کتاب هم رمان . کتابای زیادی خوندم و همینطور رمانای زیادی اما واقعا این رمان حرف نداره از ته قلبم ارزو میکنم و واقعا دلم مسخواد یه روز این رمان تبدیل به یه سریال بشه چون واقعا خیلی زیباست بیصبرانه منتظر پارت های بعدی هستم
۱ ماه پیشZar
1دیالوگ های رمان پخته و زیبان. فضا سازی عالیه همه چی جای خودشه و رمان کلیشه ای نیست .واقعا لحظه شماری میکنم برای پارت بعدی
۱ ماه پیشHhhh
4چقدر دیالوگ قوی و مفاهیم عمیق توی یه پارت جا شده👌 اینجوریه که این زن تنها با یه حضور کوتاه کل صحنه رو به دست گرفت و راوی داستانی شد که همه مشتاق شنیدنش بودیم🥲🤍
۱ ماه پیشAvin
2عجب پارت زیبا و طولانی و پر مفهومی👌❤️ خسته نباشید🥰😍🌹
۱ ماه پیشMobina
4این زن با اینکه حرف های تلخی میگه اما واقعا داره واقعیت رو به نیرا میگه درسته تو این زمانه استثنا زیاد شده اما قدیم واقعا این یه حقیقت و واقعیت زندگی بود💔
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1ولی نمیدونست ایرین مدت هاست قلبش رو به اون مرد داده،و شاید فقط بخاطر اونه که هنوز زنده ست