پارت هجده :

ابر بی‌موقع‌ آسمان‌شهر را پوشانده‌ بود و زیبایی بهار را چند‌ برابر‌ کرده بود نیکی‌ روی صندلی‌نشسته بود لاک‌ می زد. شماره دلسا را گرفت و روی اسپیکر زد؛ صدای بوق بلند شد و به بوق‌ سوم‌ نرسیده صدای دلسا‌فضای اتاق‌ را پر کرد:
- سلام نیکی‌جون چطوری؟!
نیکی همان‌ طور که با دقت‌لاک می‌زد جواب داد:
- سلامو زهر‌مار تنهایی‌نتهایی میری‌گشت‌و گذار بعد خوشحال‌و‌قبراق‌ میگی‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    4

    یعنی تو 4 سالی که دارم رمان میخونم رمانی به این جالبی ندیدم رمانت بی نظیره مهرداد بهترینارو برات ارزو میکنم رمانت خیلی متفاوته و تو تنها پسری هستی کع دیدم رمان مینویسه عالی بود ممنون

    ۳ سال پیش
  • «~قشنگ‌تر از پریا~»

    2

    عجب

    ۴ سال پیش
  • الهه

    2

    اتلس اسم پسره؟؟!!

    ۴ سال پیش
  • سیتا

    1

    یعنی عقد کرده فرار کرده یا نه قبل عقد فراریش دادن

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    7

    شهروز خیلی بی خیاله بی معرفته😏😔

    ۴ سال پیش
کپی شد!