عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت سیزده :
محوطهدادگستری در آنعصر روز بهاریشلوغ بود انگار نه انگار روز دومسالنو هست هرکس دردی داشت یکیورشکست شده بود، یکیتصادف کرده بود، یکیاموالش به تاراج رفته بود و دیگری دعوایناموسی داشت.
نسترن روی صندلیدادگستری نشسته بود و گریهمیکرد بلای آسمانینازل شده بود.
همه درخطر بودند بخصوص نفس که بهخونش تشنه است، در باز شد و یوسف دستبند به دست و دوتا مامورØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
«~قشنگتر از پریا~»
2چقدرم نفس خوشگله خوشمان آمد نویسنده سلیقه خوبی ت انتخاب عکس دختر داره،🤣😁
۴ سال پیش«~قشنگتر از پریا~»
3این پرویز معتاد هست؟😐 واقعا نفس زنشه؟ یا بهش فروختنش؟😐 نویسنده لطفاً جواب بده مدال با کریستال میخوای تا جواب بدی؟😑
۴ سال پیشنفس
2رمان قشنگیه کاش پارت هاش طولانی تربودن
۴ سال پیشنیکا
4فکر نمیکردم یه نویسنده آقا انقدر خوب بنویسن هم ذوقتون رو دوست دارم هم چهرتون رو دست مریزاد
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ناشناس
1من هنگیدم