عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت سوم :
خورشیدگرمای دلپذیرخود را به شهرسرد تبریز هدیه کرده بود. نفس روبهآینه ایستاده بود و موهایکوتاه و فر خود را طوری با شال هماهنگ میکرد که آنها زیاد بهچشم حاجی نیاید، چون حاجی از آن دستهکسانی بودکه به اصولدینی توجه زیادی میکرد. آخرینکاری کهباید میکرد زدنرژ صورتیکمرنگ بود؛ بعد زدن رژ به ساعت که نگاه کرد سریع به تکاپوی جمعکردن لوازم آرایشیاش شد. ساککوچکی که حاوی لباسهایکه برای مادر و برادرش الیاس خریده بود را برداشت و پلهها را یکی، دوتا پایین آمد تا به طبقهپایین رسید.
هادی موهایجوگندمیخودرا شانهمیکشید با دیدن نفس گفت:
- بهبه! چه زود آماده شدی؟
نفس لبخندی زد جواب داد:
- مگه زودآماده شدن بده اگه منم مثل رستاجون دیرآماده بشم کهواویلا!
هادی نیمخندهای کرد گفت:
- اونکه صددرصد الان باید راهمیافتاد بره دانشگاهاما هنوز آماده نیست که نیست.
از سالن صدایشاکیرستابلندشد که:
- غیبتکردن خوب نیستا منکیدیرکردم؟!
حاجی با اخم ساختگی از آینه به رستانگاه کرد و تشر زد:
-خانومخانوما اول موهاتو ببر داخل، دوم اون سرخاب، سفیدآب هارو هم پاککن غر زدن هم ممنوع.
اصرارهای رستا که آرایششملایم است و معلومنیست نتیجهنداد و مجبورشد که لبحوض صورتش را بشوید.
امیرعلی که حاضربود در چهارچوبدر تکیه داد و گفت:
- بهبه! میبینم که آبجینساء داره از هلو تبدیلمیشه به لولو!.
و شروع کرد به قهقهه زدن در همین حین رستا صابوندانی را پر از آب کرد و آبرا به صورت امیر زد، امیرعلیکه صورتش خیسشده بود خندید با دست صورتش را کرد و گفت:
- کثافتبزار پاتبه بیرونبرسه! پوستترو میکنم.
رستا بیخیالکمر راست کرد و داشت از در میگذشت که امیر یک پسگردنیحواله رستا کرد و صدایآخ بلند رستا شنیده شد.
امیر درحالیکه کوله پشتیاش را جابهجا میکرد پرسید:
- به سلامتیکجامیرید؟!
هادی همانطورکهکفشهایشرا از جا کفشی بیرون میکشید به پامیکرد جوابداد:
- باید ازطرفبهزیستی به چندتاروستا سرمیزدم، دیدم مسیرم میخوره به روستاییکه مادرنفسزندگیمیکنه گفتم نفس هم با منبره.
نگاه امیر به سمت نفسکشیدهشد بالحن بیتفاوتیگفت:
- بهسلامتسفرخوشبگذره.
نفس لبخندی زد و آرام تشکر کرد؛ بلافاصله امیر رستا را صدا زد:
- رستا بدو دیر شد.
رستا از اتاق خارج شد همه به طرف در حیاط رفتند در کوچه رستاصورت نفس و حاجی را بوسید؛ حاجی هم توصیه های خود را کرد و در آخر پرسید:
- پرستار بیبیجون امروز میاد؟!.
امیر جواب داد:
-آره دیشبرستا بهشگفته.
بعد امیرعلی و رستا سوار موتورشدند و حاجی سوار دویست شیش مشکیاش رنگش شد و برای خدا حافظیمجدد برای پسر و دخترش دوتا بوقزد و به راه افتاد.
ساعتیاز سفرگذشته بود که نفس به ساعت مچی خود نگاه کرد، ساعت یکونیم بعدازظهر بود بازدم خود را کلافه بیرونداد رو به هادی پرسید:
- حاجیکیمیرسیم؟!
هادی ساعت ماشینش نگاه کرد و جواب داد:
- ده یا پونزده دقیقه دیگه میرسیم،
لبخندی زد و ادامه داد:
- نکنه از منهپیرمرد خستهشدی؟!
نفس برایتوجیهخود لبباز کرد:
- نه همینطوری پرسیدم تازه پنجاهو پنج سال کهسنی نیست.
هادی در گلو خندید و گفت:
- هروقت که واسهرستاخواستگار اومدمیگم داداش بزرگش هستم.
نفس خندید "آره" بلندبالای گفت؛ پساز دقایقی به روستا رسیدند، هادی آدرس خانه مادرش را پرسید و نفس آدرس خانه را داد و پس از مدتی به یک محلهای رسیدند؛ هادی و نفس از ماشین پیاده شدند اما بهمحض اینکه از ماشینپایین شدند سوزهوایسرد به آنها حملهکرد؛ نفس دستهای خود را داخل پالتو پشمیاش کرد و هادی ساک نفس را در دست گرفت و دست دیگرش را داخل پالتویش کرد. بهخاطر اینکه ماشین نمیتوانست بیشتر از آن وارد کوچه شود مجبور شدند مسافتی را پیاده بروند، هر از گاهی صدایناله و مشاجره میآمد.انگار در آن محله خاکمرده پاشیده باشند، ساکت، کارتن خوابهایی که در خماری مواد بودند. صدای سوسوی باد با صداهای کوچه هم صدا میشد و فضای ترسناکی درست میکرد.
بعداز گذشتن ازچند کوچه به خانه مادرش رسید؛ زنگدر را که فشرد صدای بلبلی آن به گوشش رسید لبخند بغضآلودیزد، پنجماه بود که مادرش و برادرکوچکش را ندیده بود.
در باز شد، اول چهره الیاس نمایان شد واکنش اول تعجب بود بعد باخوشحالی بغل نفس پرید و محکم بغلش کرد، دیگر مقاومت در برابر اشک ها بیمعنی بود و سیلاشکهای از روی شوقشسرازیر شد؛ چشم به چشمانبرادرش دوخت یکیتیلهسبزتیره و دیگری بخش زیادی از عنبیهرنگیاش تبدیل به خاکستری کمرنگ شده بود باز الیاس را بغل گرفت با تمام سلولعطرتن او را به مشام رساند پساز دقایقی صدایهادی سکوت آن فضا را شکست:- بسه دخترم بریم داخل!.
نفس دست الیاسرا در دست گرفت از در کوتاهخانه گذشت وارد خانه شد؛ دیوارهای خانه و حیاط کاهگلی بود به خاطر نداشتن آشپزخانه سینکظرفشوییقدیمی و اجاقگاز دوشعلهای را در حیاط گذاشته بودند، واقعا این خانه و زندگیکجا، خانه زندگیشهروز کجا؟! بهاندازه یکدنیا تفاوت بین این دو بود انگار سهم آنها جدایی بوده همان طورکه دوتا گل متفاوت نمیتواند از یکریشه باشند زندگیآنها ازهم گسیختهشده و فقط یک یادگار از آن مانده. نفس آهی پر سوز کشید به راه خود ادامه داد کنار خانه ایستاد تا اول هادی وارد شود بعد خودش مشغولباز کردن بند کفشش شد و داخلخانهشد مادرش خانه نبود رو به الیاس که دستش را محکم گرفتهبود پرسید :
- داداشی،مامانیکجاست؟!
الیاس انگشتاشارهاش را زیر چانه برد بعداز کمیفکر کردن با لحن کودکانهای گفت:
- آهان فهمیدم! رفتهخونه یکیاز اون بالاشهریها رو تمیزکنه.
نفس لبخندپرمهریزد که صدای هادیبلند شد:
- بسه دختر با چشاتبچهرو قورتدادی رفتبده به من این پهلون رو!
بعد آغوشش را باز کرد، الیاس با دو خودشرا در بغل هادی انداخت هادی شروع به خندیدن کردن با خوشحالی آنها نفس هم خندید به حیاطرفت تا چایدم کند.
***
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
م
1خوبه
۳ سال پیشبهار
1عالی
۳ سال پیشبهار
2زیباست
۳ سال پیشبهار
1دست نویسنده گل دردنکنه قلمش پایدار
۳ سال پیشبهار
1خیلی عالی
۳ سال پیشالی
0جالبه
۴ سال پیش!اسید میقولی؟
3ب احتمال زیاد اره. 🥱🤔
۴ سال پیش?•-•فندق کوشولو
3یه سوال فنی درم-.- الان الیاس از شهروزه=/؟
۴ سال پیشMali
1جالبه، امیرعلی ی حسایی داره فک کنم🤔
۴ سال پیش!اسید میقولی؟
4چقدر مامان نفس گناه داره🥺 از شهروز و و شقایق و خانواده شقایق بدم میاااد🤣😑🥺
۴ سال پیشدخترای من
2متفاوت و جالب مرسی نوسینده ی عزیز 🙏
۴ سال پیشM
2تا اینجا که روند داستان خیلی خوب بود👌🏻
۴ سال پیشحمیده
9بنظر جالب میاد
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نوال
0عالیه