آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و سوم :
آرمین ماسک را از روی صورتش برداشت و چشمهایش را ماساژ داد. قلبش هنوز هم آرام نشده بود و تندتند میزد. وقتیکه دید ناتاشا همچنان با نقاب مشغول رانندگی است، خودش دست بُرد به پشت موهای او و گفت:
-من باز میکنم. تو حواست به جاده باشه. اینجوری بریم توی شهر میگیرنمون.
نقاب را با احتیاط از لای موهای ناتاشا جدا کرد. شال حریر سیاه او را از صندلی عقب برداشت و روی سرش گذاشت. ناتاشا از
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
درسا
1فقط پشمالو گفتنش😂😂
۱ ماه پیشرزا
1امیدوارم مسیحا هم مرده باشه نکبت
۱ ماه پیشوستا
1دیدگاه آرمین به زندگی رو خیلی دوست دارم
۱ ماه پیشهانا
0میگه چقدر حال داد. مشتی ما دلمون اومد حلقمون
۱ ماه پیشمائده
1ارمین انگار توی بازی کامیپوتریه لعنتی یکم بترس😂😂
۱ ماه پیش🦢AVAZ GHO🦢
1فقط مواظبت های یواشکی ارمین 🥹
۲ ماه پیشآرمین
0آنقدر عاشق ارمین شدم اسم خودمو گذاشتم ارمین💕🥺😍
۲ ماه پیشبهار
0افتاد تو قسمت های عشق و عاشقی🤣
۲ ماه پیشنیلوفر آبی
0عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود خدا قوت
۲ ماه پیشffff
3به نظرم آرمین پسر دشمن ناتاشا داداش افشار و..
۲ ماه پیشهلیا
0وایی از کجا به ذهنت رسیدد حالا که فکر میکنم بعد نیستت
۲ ماه پیشزینب
3چه جنتلمن😂😂
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
از این کارا زیاد داره😂
۲ ماه پیشاژدهای سرخ
3در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاد💖 بس دل که از این سلسله در پای تو افتاد💖 تنها نه من افتاده سر پنچه عشقم💖 بس تن که ز بازوی توانای تو افتاد💖 در دیده عشاق نه کم زه آب حیاتست💖 خاکی که برآن سایه بالای تو افتاد💖 آسوده شد از شورش صحرای قیامت💖 هر چشم که بر قامت رعنای تو افتاد💖 مرسی آرزو💗
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
💕❤️😍
۲ ماه پیشگلاره
0وایی اینا کنار هم چه خوبن🙃💕
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
تازه خوب ترم میشن💦💦
۲ ماه پیشاکرم بانو
0نفهمیدم ارمین ازش تعریف کرد یاتخریب😂
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برفین
1چیزی که از آرمین خیلی مطمئنم پشمالو بودنشه