آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و چهارم :
سپس رو به رانندۀ ماشین که دیگر خیلی از آنها دور شده بود و قطعاً صدای او را نمیشنید، با عصبانیت گفت:
-بابا! چه خبرته مرتیکه؟! سَر میبری؟
ناتاشا ساعد پُرموی آرمین را چسبید و به پیادهرو که رسیدند، دستِ او را رها کرد. در دست ناتاشا حسی جریان یافته بود شبیه به لمسِ مس گداخته و انگشتهایش میسوختند. چقدر بدن این مرد داغ بود. احساس میکرد که به منبعی سرشار از انرژی و سرزندگی و گر
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
افرا
0اوف یه جوری توصیف کردی نویسنده جان ما هم دلمون خاسست
۳ روز پیشTiara
0ناتاشا همون اتوساست مگه نه
۳ روز پیشرازک
0ناتاشا از اون دختر پولدارهای اصیله از رفتارش معلومه
۳ روز پیشفریحا
0ناتاشا جون ما همه عاشق ارمین شدیم🤪
۳ روز پیشفریحا
0الهی بگردم. ناتاشا بچه خوشش اومده از ارمین
۳ روز پیشالی
0اوه اوه ناتاشا جون حالی به حالی شد🙂❤️
۳ روز پیشفریماه
0چقدر شخصیت محکم و مستقلی داره ناتاشا
۳ روز پیشنازان
0چه دوست دختر مزخرفی داره. پارمیدا خیلی دختر بدیه. حس میکنم بعدا به ارمین ضربه بزنه
۳ روز پیششعله
0حس میکنم ناتاشا میخواد ببینه ارمین دوست دخترشو دوست داره یا نه
۳ روز پیشرکسانا
0وای اینقدر از این پارمیدا بدم میاد دختره خود شیفته
۳ روز پیشفریبا
0شاید ماشین از طرف ادم های مسیحا بوده
۳ روز پیشآناهیتا
0البته شاید هم آرمین از ناتاشا می ترسه برای همین اعتراف نمیکنه
۳ روز پیشآناهیتا
0آرمین دلش لرزیده ها. ولی نشون نمیده
۳ روز پیشZ.k
1خدا قوت بانو جان خیلی کیف میکنم از خوندن این رمان 🤩🤩
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

🦢AVAZ GHO🦢
1کم دلبری کنین لامروتا 😂🥹