آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و نهم :
صبح فردا، خوشتیپ و معطر به آدرس محل کار ناتاشا رفت. نگاهی به کارت ویزیتش انداخت. «مزون شادی، با مدیریت همایونی».
قبل از اینکه داخل شود، خودش را در شیشۀ ویترین برانداز کرد و از مرتب بودن تیشرت سفید و شلوار جینش مطمئن شد و لبخندی به خودش جایزه داد.
درِ سنسوری ورودی برایش کنار نرفت. دو انگشتی به شیشه زد و یکی از فروشندهها که همان دور و بر میچرخید، با تردید نگاهی به آرمین انداخ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
ضایع شد بدبخت🤣🤣
۱ ماه پیشطوفان
1ارزو جونم یه ارمین برامن کادو پیچ کن بفرست فقط از قبل اطلاع بده تا ادرس برات بفرستم گلمم🎀💕🎀💕🎀🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀🎀💕🎀💕🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀💅🥺💅🥺💅💅🥺💅🥺💅🥺💅🥺💅🥺💅💅🥺
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😁😁😁❤️❤️
۱ ماه پیشمائده
1تیپای اتوسا یا ناتاشا نمیدونم کدومشه دخیلی دوست دارم🥰
۱ ماه پیشحمیده
1عاشق اصطلاح هایی هستم که به کار می برین. ریزش پشم🤣🤣
۱ ماه پیشفرانک
1هرچند خودمم صبحا بیدار میشم وحشی ام
۱ ماه پیشفرانک
1خدا بخیر کنه امروز اخلاق نداره
۱ ماه پیشفرانک خودتون
1وای ناتاشا امروز دنده ی چپ بلند شده
۱ ماه پیشحسنا
2وای دختره چه بد رید به ارمین😐😂
۱ ماه پیشمینو
0چقد. این الناز بدبخت و حسوده اه خب براس کار نکن
۱ ماه پیشالناز
0از اینکه اسمم النازه دچار شرم نیابتی شدم😐😂
۱ ماه پیشهدیه
1ارمین سید نیست ولی سید ارمین خیلی بهش میاد🥲💗
۱ ماه پیشفائزه
0چقدر این گیلدا نچسب و اویزونه میخواست خودشو به ارمین بندازه ها
۱ ماه پیشهدیه
0اخلاقا به سگ هار میگه زکی🤣 ارمین عالی هستی
۱ ماه پیشسپنتا
0چه مزون باکلاسی به به
۱ ماه پیشسعیده
0لابد از وقتی به مزون حمله کردن درها کنترلی شد
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1وای ارمینو بگو چه ژستی گرفت گفت نامزدشم😂😂