آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت سی :
هوا مانند مایعی سنگین، گرم و راکد بود. بهقدری سکوت آن اطراف بود که آدمی خیال میکرد به آخر دنیا رسیده است. بهزور نور چند ویلا با فاصلۀ خیلی زیاد از هم دیده میشدند. ناتاشا دیگر شال به سر نداشت و نقاب خرگوشی را هم روی صورتش زده بود. دم اسبی موهای بلندش که باز آنها را اتو کشیده بود، پشتِسر تاب میخورد. آرمین گفت: موهای واقعیت فره، درسته؟
ناتاشا که در آن موقعیت از آن سوال عجیب ک
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
macani
0دیرین دیرین😋
۶ روز پیشبرفین
0دارن عاشق هم میشن جرقه هرو خورده
۲ هفته پیشطوفان
0ناتاشا دورش بگردم بدجور خ و ش ش اومده هاا 💕💅💅💕💅💅💕💅💕💅💅🥲🥲
۲ هفته پیش🦢AVAZ GHO🦢
0اکیپ باحاله میشن این دوتا 😂😂
۳ هفته پیشمژده
0ببینیم آرمین خان چه شاهکاری می آفریند😏
۳ هفته پیشمامان نل
0چقدر جوونامون با مهمونی ها گول میخورن. مرسی از نویسنده که به این موضوع پرداختن
۳ هفته پیشطلا
0اسم رمز موهای تنمو سیخ کرد
۳ هفته پیشمستانه
0ببخشید ناتاشا چند سالشه؟
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
۲۲
۳ هفته پیشNoman
0مرسی از نویسنده گرانقدر برای نوشتن آثار قشنگی چون آتوسا
۳ هفته پیشنرگس
0منم متنفرم از مرد مغرور و در ابن مورد ارمین کاراکتر مورد علاقه منه
۳ هفته پیشهدیه
0مدل شخصیت ارمین برای من خیلی خوبه. همین که مغرور نیست عاشثشم
۳ هفته پیشفیونا
0خیلی خوب گفتی منم متنفرم از پسر مغرور
۳ هفته پیشثریا
0اخ یه مدت بود اتوسا نخونده بودم افسرده بودم 🥰
۳ هفته پیشهلیا
0وای دارم میمیرم برم پارت بعد فقط خواستم بگم خیلی جدابه این رمان
۳ هفته پیشنات
0دخترموون پر مو دوست داره😏
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

سهیل۳۰
0بالاخره کوتاه نیومدو آرمین کشوند وسط این بلبشو