آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و هشتم :
پیشخدمت سینی قهوه را روی میز گذاشت و پرسید:
-چیز دیگهای نیاز ندارین؟
ناتاشا دستی را که انگشتر بلند داشت بالا برد و گفت:
-خیر. سپاسگزارم.
ژست باوقار و کلام مؤدبانۀ او آرمین را شگفتزده میکرد. هرچه زور میزد تا این شخصیت باکلاس و مبادیِ آداب را با آن هیولای سراپا غیظ و کینه که بیرحمانه شلاقش را میکوبید، کنار هم قرار دهد، نمیتوانست.
بالاخره بعد از گذشتِ زمانی ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
ژینوس
0چاچول باز یعنی چی
۲ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دغلباز حقه باز
۲ هفته پیشحسین
0جای آرمین بودم با کله قبول میکردم😅
۲ هفته پیشرستان
0عاشق فامیلی ناناشام خیلی بهش میاد حضرت همایونی
۲ هفته پیشپری
0این کوفه کیه دارم میمیرم از فضولی
۲ هفته پیشدرسا
0تصورش هم تنم رو می لرزونه هر شب ارمینو کتک میزنه😈
۲ هفته پیشنسترن
0وای فکرشو بکن زن و شوهر بشن واای
۲ هفته پیشنلا
1با این رمان جتی توی جدی ترین شرایط میتونم قهقهه بزنم..
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😎🤣
۳ هفته پیش🦢AVAZ GHO🦢
0ترکیب خطرناک این دوتا فقط بنازمم😂
۳ هفته پیشاکرم بانو
0وای عالی بود. . . چقد این ارمین باحاله
۳ هفته پیشمامان عسل
0آرمین خان منتظر مخ زنی باش باز تو و باز دختر ..خیلی خوش شانسی مفتی میان سراغت 🤣
۴ هفته پیشبهار
0آخرش ناتاشا خانم عاشق آرمین میشی.ولی اول خوب اذیتش کن🤣
۴ هفته پیشاژدهای سرخ
3در دنیا ترسناک ترین کاخ، ذهن زن است. ذهن شبیه یک کاخ است، کاخی که اگر حواست نباشد گم می شوی! اما کاخ این زن فرق دارد، کاخ این از لحظه ورود یک الگوریتم پیچیده دارد. این کاخ مال یک نفر است، مال والا حضرت خان! دمت گرم آرزو جان، مرسی💖
۴ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
❤️
۴ هفته پیشسرو
0وای خدایی ترکیدم از خنده شوورت بشم خیلی هم بهش میاد ناتاشاهم باچشماش خورد بچه ی مردم رو
۴ هفته پیشمیم
1خیلی عالی،بریم ببینیم اولین ماموریت چه می کنه آرمین 😍🙏🏻
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

برفین
0چه باحال شد