آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت صد و نهم :
کلاه کاسکت رو با یه دست از سرش جدا کرد که موهاش به هم ریخته روی پیشونیش ریخت.
وحشت زده از حضورش، اون هم به این شکل توی فضای شلوغ و پر ازدحامِ ساحل، زانوهامو به طرفش کشیدم و فاصلهمو باهاش به اتمام رسوندم.
همهی تنم خیس از عرق سرد شده بود و توی یک کلمه: وحشت بود که از بابت دیده شدن عرفان توسط مهراب، مغزم که نه، کل وجودم رو به رعشه انداخته بود که اونطور جلوش در اومدم تا احتمال دیده شد
لطفا صبر کنید...
